اقیانوس

” دیاگو” با دریا آشنا نبود. ” سانتیاگو” او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. مدت ها به سوی جنوب سفر کردند. یک روز عصر، سانتیاگو به دیاگو گفت:” پشت آن تپه ها دریاست.” از هیجان، تپش قلب پسرک دو چندان شد. بی آنکه منتظر کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان دید در برابر اقیانوس است. چنان عظیم بود و درخشان که پسرک گنگ ماند. وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد:” چقدر بزرگ است! کمک کن تا نگاهش کنم!”
و استاد چنین تفسیر کرد:” همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیاوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تشخیص دادن آنچه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم.”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *