تعامل فرهنگی ایرانیان و اعراب قبل از اسلام

۱ پارسها یکی از شاخه های اصلی قوم آریایی بودند. تاریخ قطعی ورود آنها به نجد ایران روشن نیست اما همین قدر معلوم است که در اواخر سده هشتم پیش از میلاد مسیح، دیوکسی Deioces دولت ماد را در همدان تأسیس کرد. دولتی که دیوکس بنیاد نهاده بود تابع دولت آشور بود. در سال ۶۱۲ پیش از میلاد مسیح، هوخشتره مادی Huwaxstra، با تصرف نینوا پایتخت آشور، دولت مستقل مادها را تأسیس کرد. در قرن نهم قبل از میلاد زمانیکه مهاجرتهای داخلی در ایران آغاز گردیدند قبایل پارس نیز از جنوب دریاچه ارومیه (رنهاییه) به سوی جنوب و جنوب غربی ایران رهسپار شدند و در سرزمینهایی که بعداً پارس نامیده شدند متمرکز گشتند. این دولت تابع دولت ماد بود. باتوجه به کتیبه های آشوری و شواهد تاریخی، محققان معتقدند قوم پارسواش که در کتیبه های مزبور نام برده شده است پارسیان هستند. آنان در اوایل قرن هفتم پیش از میلاد در قسمت غربی کوههای بختیاری در مغرب شوشتر و حوالی کارون و حدود اراضی ایلام به نام پارسواش مستقر بوده اند و هخامنش (سردمدار سلسله هخامنشی) در این عصر حکومت محلی خود را بنیان نهاده است. پس از درگذشت چیش پیش، پسر هخامنش، که خود را رسماً شاهنشاه خوانده بود، دو تیره از اولاد وی در پارس و انشان سلطنت کردند. بدین ترتیب سرزمینهای انشان و پارس بین دو پسر او به نام آریارمند و کورش اول تقسیم شدند، الواح و کتیبه هایی که از پادشاهان هخامنشی بر جای مانده اند این موضوع را تأیید می نمایند. قدیمی ترین لوحی که از شاهان محلی هخامنشی به دست آمده است لوحی زرین از آریارمنه پسر چیش پیش است که مقارن سال ۱۳۰۰ خورشیدی در همدان کشف شد.

۲- تاریخ رسمی سلسله هخامنشی، پس از پیوستن سلسله های پارس، انشان و ماد که از سال ۵۵۰ تا ۳۳۰ ق. م صورت گرفت آغاز می گردد که اولین سلسله در تاریخ ایران محسوب می شود و از آثار کشف شده بخوبی می توان به حیات سیاسی، نظامی، اجتماعی و اقتصادی آنان پی برد. کشور شاهنشاهی ایران در دوران هخامنشی بخصوص در زمان سلطنت داریوش کبیر به درجه اعلی وسعت رسید. نام ممالک تابعه شاهنشاهی در آن عصر در کتیبه نقش رستم (از داریوش بزرگ) مشروحاً بیان شده است. به طور کلی بالغ بر چهل و هشت تیره از ملل مختلف از چند نژاد در ایالت و ممالک تابع شاهنشاهی ایران وجود داشتند که از حکومت مرکزی تبعیت می کردند.

۳ اسکندر مقدونی پس از وفات داریوش سوم، برخی از ممالک تابعه ایران را فتح کرد و دامنه تصرفات خود را تا شوش، بابل، تخت جمشید، پاسارگاد و همدان رساند و بابل را پایتخت خود انتخاب نمود، سپس شروع به پیشرفت به جانب سیحون و جیحون، بلخ و سمرقند کرد تا اینکه به کناررود سند در هند رسید و بعد از راه مکران و بلوچستان و تخت جمشید به بابل برگشت. اسکندر در سی و سه سالگی فوت کرد و یکی از فرماندهان وی به نام سلوکوس Selocuse سرزمین ایران را به تصرف خود درآورد. این دولت تا سال ۲۴۷ پیش از میلاد مسیح بر ایران حکومت کرد.

۴- در سال ۲۴۷ پیش از میلاد، اشک اول حکومت اشکانی را تأسیس نمود، دولت اشکانی تا سال ۲۲۴ میلادی، سالی که اردوان پنجم، آخرین پادشاه اشکانی، در جنگ با اردشیر ساسانی به قتل رسد بر ایران حکومت کرد. مرهداد اول اشکانی، دومین پادشاه این خاندان، خود را دوستدار یونان Philhellene می نامید و سکه های خود را با لقبی که خود برای خود انتخاب کرده بود، حک می کرد. پادشاهان پس از او هم روش وی را در یونان دوستی، دنبال می کردند.

۵- سلسله شاهنشاهی را که بعد از اشکانیان تا حمله تازیان بر ایران حکومت می کردند، ساسانیان نامیدند. مؤسس این سلسله، اردشیر پور بابک پورساسان و آخرین پادشاه آن یزدگرد سوم بود و در این مدت ۳۵ تن از آنان سلطنت راندند. در طی دوران چهارصدساله شاهنشاهی ساسانی تحولات زیادی در امور اجتماعی و اداری و خط و زبان کشور رخ داد و تمدن ایران افزایش یافت. می توان گفت دین رسمی ایرانیان در آن زمان دین زردشت بود و اساس مزدا پرستی بود و آتش را همه بر طبق سنت دیرین آریاها، مقدس می شمردند، اما درباره خط و زبان، شایان ذکر است که پادشاهان نخستین ساسانی، اردشیر و شاپور و هرمز کتیبه های خود را علاوه بر فارسی میانه و پهلوی اشکانی به یونانی هم نوشته اند.

۲ ـ عرب قبل از اسلام
۱- برای بررسی تاریخ اعراب در قبل از اسلام نخست باید کلمه عرب را معنی و سپس موقعیت جغرافیایی سکونت آنها را تعیین نمود. برخی اوقات کلمه عرب به مردم شبه جزیره عرب اطلاق می شود که حدود جغرافیایی آن بدین ترتیب است: از شمال شرقی به خلیج فارس و سواحل عمان و بحرین تا مصب فرات و دجله محدود می شود که تا مناطق مرتفع سوریه امتداد می یابد و از شمال غربی آن از فرات شوقی سوریه و فلسطین تا خلیج عقه امتداد دارد و جنوب شرقی در طول دریای سرخ تا باب‎المندب و جنوب غربی آن دریایی عرب در سواحل یمن و حضرموت و الشحر در سواحل عمان است. تقسیمات اعراب براساس مواضع و اقالیم آن بوده اند. اساس تقسیم آنها جبل السراه است که بزرگترین کوه این جزیره است. سلسله جبالی از یمن شروع به طرف شمال تا اطراف بادیه شام می رسد و جزیره را به دو بخش غربی و شرقی تقسیم می کند. قسمت غربی که کوچکتر است از دامنه های این کوه تا دریای سرخ امتداد می یابد که آن را غور یا تهامه می نامند و قسمت شرقی که بزرگتر است در شرق این سلسله جبال است و نجد نامیده می شود. کوه فاصل میان تهامه و نجد را حجاز می نامند که شامل شهرها و قرای بسیار است و در شرق به نجد منتهی شده و تا خلیج فارس، یمامه، بحرین، عمان و بخشهای فوق آن می رسد و آن را عروض می نامند. بخش هفوبی پشت حجاز و نجد، سرزمین یمن و حضرموت و الشحر است و براین اساس جزیره اعراب به ۵ بخش بزرگ تقسیم می شود: حجاز، تهامه، نجد، عروض، یمن و هرکدام به بخش هایی تقسیم می شوند که در دوره های مختلف، متفاوت بوده است.

۲- و اما لفظ عرب به چه معنایی است؟ و به چه نژادی گفته می شود؟ کلمه عرب در قدیم مرادف با کلمه «بدو» یا «بادیه» امروزی است و کلمه «بادیه» در زبان عبرانی مساوی با کلمه «عرابه» در زبان عربیست. به ساکنان بادیه «اعراب» گفته می شود که کلمه جمع است و مفرد ندارد. یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان می نویسد: اعراب جزیره خود را «عربه» می گفتند، پس از آنکه اعراب متمدن شدند در شهرای یمن، حجاز، هوران و غیره ساکن شدند و پس از آن لفظ «عرب» فقط به «بدو» گفته می شد آنها به مردم شهر یا ساکنان شهری «الحضر» و به ساکنان بادیه یا بیابان «بدو» می گفتند. به گفته راولیمسون ”Rawlimson“، جنوب جزیره العرب، بین خلیج فارس تا دریای سرخ را یونانیان قدیم جزو حبشه محسوب می داشتند و حبشه، یمن و کرانه های خلیج فارس را یک اقلیم به نام «اثیوبیا آسیا» می نامیدند. بعدها یونانیان به تمام این جزیره سرزمین عربی گفتند و به سه بخش تقسیم کردند که اعراب آن را به پنج بخش تقسیم کرده اند. مورخان، اعراب، برانیها، سریانیها و حبشیها را از نژاد سام بن نوح دانسته و آنها را «نژاد سامی» می نامیدند همانطور که در تورات نیز چنین آمده است. مورخان دلایلی از تورات آوردند که ما آنچه را که موافق با شریعت اسلامی و قرآن است مورد بررسی قرار خواهیم داد. برو کلمان بر آن است که عبرانیان به عهد و برپایه انگیزه های سیاسی و دینی، کنعانیان را از جدول نسب سامیان بیرون کرده اند یا اینکه از واسط نژادی و زبانی این دو به خوبی آگاه بوده اند.

۳- بنابر مطالبی که ذکر شدند می توان اعراب پیش از اسلام را به سه بخش تقسیم نمود، عرب بائده، عرب عاربه و عرب ستعربه. عرب بائده، از زمانهای قدیم در جزیره العرب می زیستند سپس به عللی از هم پاشیدند. دو امت بین آنها مشهود بودند که در قرآن کریم نیز ذکر آنها آمده است؛ به نامهای قوم عاد و ثمود که خداوند آنها را هلاک کرد. اعراب عاربه، از یعرب بن قحطان هستند که مورخان عرب به آنها قحطانیها می گویند همچنین به آنها یمنیها یا عرب جنوب گفته می شود. آنها در جزیره العرب ساکن بودند ولی به علت خشکسالی و قحطی و ویرانی سد مآرب و همچنین جهت جستجو از مناطق بهتر به سایر نقاط عربستان مهاجرت کردند، از شعبه های اصلی آن می توان قبایل یمنی مثل حمیر، طی، جهینه و بلی را نام برد. حضرت ابراهیم که با هاجر عازم مکه شد صاحب فرزندی به نام اسماعیل شد که اسماعیل با اعراب عاربه ازدواج نموده و نسل آنها را عرب متعربه خواندند که به آنها عدنانیها، نزاریها و معدیون می گویند. از قبایل آنها می تواند قریش، عبسی، فزاره، ربیعه، مضر و غیره را نام برد. این قبایل براساس دوران تاریخی به شرح زیر هستند: عرب شمال در دوره اول: این دوره شمال اقوام عربی ذیل هستند:عاد، ثمود، عمالقه، طسم، جدیس، ایعم، جرهم الاولی، حضرموت و شعبات وابسته به آن و انباط که به عربهای عاربه مشهورند. این اعراب از اولاد سام هستند. ابن خلدون درباره آنها می گوید: آنها در جزیره العرب دارای ملوک و دولتهایی بودند و ممالک آنها در شام و مصر بودند. زمانی که بنی‎حام وارد سرزمین آنها شدند آنها از سرزمین خود به جزیره العرب در نزدیکی بابل مهاجرت نمودند و صحرانشینان آنها در چادرها اقامت کردند و در آنجا صاحب ملوک و قصرهایی شدند که تحت تصرف بنی یعرب بن قحطان درآمدند و اضافه می کند که قوم عاد و عمالقه، عراق را به تصرف خود درآوردند.

۳ ـ آگاهی ما از پیوندهای هخامنشیان و پارتیان با عربها بسیار اندک است. در اخبار محلات کوروش برذک (۵۵۷-۵۲۹ق. م) آمده است که جماعتی از اعراب شتر سوار او را در این جنگ همراهی کرده اند و این به سال ۵۳۹ ق. م بوده است.

۱- زمانی که کمبوجیه دوم در سال ۵۲۵ ق. م به مصر لشکر می کشید و از عربها یاری خواست، آنان با دادن آب و اشتران وی را یاری کردند که اگر این کمکها نبودند او نمی توانست به مصر برسد. هرودوت می گوید «فانس» که به سرور خود خیانت ورزید و از نزد فرعون به نزد کمبوجیه گریخت و او را تشویق به گشودن مصر کرد، از او خواست که از عربها یاری بجوید تا او را در گذشتن از بیابان کمک کنند. کمبوجیه از دشواریهای گذر دادن سپاهیان خویش از آن بیابانها اندیشناک و از کمی آب نگران بود. چون از درستی رأی فانس آگاه شد، فرستاده ای نزد پادشاه عرب گسیل کرد و یاری خواست و او آب و شتر بایسته را در دسترس وی گذاشت. هرودوت به نام پادشاه یا سرزمین این عربها اشاره نکرده است. ضمن سخن گفتن از داریوش بزرگ، هرودوت می گوید همه ملتهای آسیایی که وی ایشان را رام ساخت، فرمان او را گردن نهادند بجز عربها که رعیت او نشدند بلکه با او هم پیمان و دوست گشتند. این مورخ از دلاوری و وفاداری عربها به پیمانهای خویش ستایش کرده است.

۲- از دیگر نقاط مشترک بین اعراب و ایرانیان وجود شهر حیره است، که در معنی این کلمه دانشمندان و مورخان اختلاف نظر دارند، عده ای عقیده دارند که این لفظ، عربی و معنی آن نیز عربی است. همدانی کلمه حیره را کلمه مشتق از حیرت و حیرانی می داند و می گوید زمانی که «تبع» با لشکریان خود وارد این منطقه شد متحیر ماند. برخی دیگر حیره را به معنی حمی و ملجا «پناهگاه» دانسته اند، عده ای دیگر این کلمه را مشتق از فعل حرا الماء (یعنی حیرانی آب) دانسته اند بدین معنی که آبهای دریای نجف متحیر می شوند که به کدام سو جریان یابند، ولی بهترین معنای امروزه آن همانا کلمه آرامی بمعنی اردوگاه، دیر و دژ است که «نولدکه» نیز همین معنی را تأیید کرده است. یوسف رزق الله غنیمه معتقد است فرقی میان اسم حیره در زبان آرامی و عربی وجود ندارد، هر دو از اصل سامی هستند چون کلمات برپایی چادرها، برپایی اردوگاه و پادگان جملگی بیک معنی هستند. ثعالبی و سعودی بیشتر راجع به داستان جنگ اردشیر اول با روم و استیلای فرزندش شاپور اول بر مملکت حیره و ازدواج وی با دختر خینرن پادشاه حیره در آن زمان سخن می گویند. برخی از کتب تاریخ، به حمله شاپور اول بر مملکت تدمر و تصرف آن و اینکه وی خود را شاهنشاه ایران و اینران نامیده اشاره دارند. شاپور دوم پادشاهی بزرگ بود که پس از سلطنت اردشیر اول، پاپور اول و بهرام دوم به حکومت رسید و ایرانیان ویرا ذولالاکتاف لقب داده بودند، چون بنا به روایتی در جنگ با اعراب شانه های اسیران را سوراخ می کرد. نویسندگان عرب، که نوشته های آنها از منابع ساسانی اخذ شده، به طور کلی لقب شاپور را به لفظ عربی ذوالاکتاف (صاحب شانه ها) ترجمه کرده اند. نولدکه بر این عقیده است که اصل این لفظ یک لقبی است به معنی چهارشانه، یعنی «کسی که بارهای فوق العاده دولت را می کشد» با این همه حمزه اصفهانی و نویسندگان دیگر که پیرو او هستند، لفظ فارسی این لغت را «هوبه سنبا» (hobah-sumba) نوشته اند، که به معنی «سوراخ کننده شانه ها» است. نولدکه گمان می کند، که این لفظ مجهول است و از روی کلمه عربی ذوالاکتاف ساخته شده است، اما اینکه به جای کلمه کتف لفظ قدیمی فارسی به معنی هوبر را، که به معنی شانه بود، آورده اند، به نظر پروفسور آرشور کریستن سن، گفته حمزه اصفهانی صحیح است و هوبه عیناً از کلمه پهلوی نقل شده و معنایی هم که از آن کرده اند، مطابق روایات قدیم است وانگهی در تاریخ ساسانیان این بار اول نیست که صحبت از این مجازات شده باشد. خسرو دوم که نسبت به منجمان خشمگین شده بود آنها را تهدید نمود که استخوان شانه آنها را بیرون خواهد کشید. در رابطه با روابط علمی و ادبی، ملاحظه می کنیم زمانی که شاپور ذوالاکتاف قصد حمله به قبیله آیاد در حیره را داشت منشی دیوانش «لقیط بن یعمر الایادی» طی قصیده معروف این خبر را به قبیله خود با این ابیات اطلاع می دهد:
یا قوم لا تأمنوا امه کنتم غیرا علی فسائکم کسری و ما جمعا
قوموا قیاما علی امشاط ارجلکم ثم افزعوا قدینال الامن من فزعا
بدین معنی: ای قوم اگر نسبت به زنان خود از کسر و لشکریانش بیم دارید. بپاخیزید و بر سر انگشتان پاهایتان بایستید شاید بتوانید در امان باشید. برخی از اهالی حیره به دلایلی به زبان فارسی صحبت می کردند. مردم حیره با ادبیات فارسی آشنا بودند، از جمله نصر بن الحارث بن کلده که در سفرش به حیره با افسانه رستم آشنا شده و زمانیکه به هنگام بعثت پیامبر به حجاز بازگشت ضمن گزارش اخبار ایرانیان چنین گفت «محمد شما را از اخبار عاد و ثمود آشنا نمود و من شما را از اخبار پادشاهان ایران آگاه می سازم». بدون شک قبل از اسلام ایرانیان نیز در حیره ساکن بودند همچنین مردم حیره به سرزمین ایران مهاجرت می کردند و در این باره یاقوت حموی می گوید: «در سرزمین ایران» مردمی از حیره و در روم مردمی از انباد ساکنند که منسوب به سرزمین خود نیستند».

۴- شمه ای از ادبیات در این دو منطقه
۱- معنای لغوی ادبیات:ادب در لغت به معنی ظرف و حسن تناول است و ظرف در اینجا مصدر است. به معنی کیاست مطلق یا ظرافت در لسان یا براعت و ذکاء قلب یا حذاقت و به تعبیر بعضی نیک گفتاری و نیک کرداری و بعضی ادب را در فارسی به فرهنگ ترجمه کرده و گفته اند ادب یا فرهنگ به معنی دانش است و با علم چندان فرقی ندارد. در تعریف و تحدید ادب، عبارات ادبای متقدم مختلف هستند. بعضی گویند، ادب عبارت است از هر ریاضت محموده که به واسطه آن انسان به فضیلتی آراسته می گردد و این معنی منقول از معنی لغوی تأدیب و تأدب است که در آنها ریاضت اخلاقی مأخود است (الوسیط، معیار اللغه) و در جواهر الادب، احمد هاشمی, ادب عبارت است از شناسایی چیزی که به توسط آن احتراز می شود از تمام انواع خطا و این معنی عرضی منقول از ادب به معنی خداقت با براعت و ذکاء قلب و امثال آنهاست و در دایره العمارف بستانی، ملکه ایست که صاحبش را از اعمال ناشایسته نگاه می دارد. اما علم ادب یا سخن سنجی در اصطلاح قدما، معرفت به احوال نظم و نثر از حیث درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن معنا می دهد. احمد هاشمی در «جواهر الادب» می گوید: علم ادب علمی است سناعی که اسالیب مختلفه کلام بلیغ در هریک از حالات خود به توسط آن شناخته می شوند. جرجی زیدان در تاریخ «آداب اللغه العربیه» می نویسد که علم ادب در اصطلاح علمای ادبیات مشتمل بر اکثر علوم ادبیه است از قبیل: نحو، لغت، تصریف، عروض، قوافی، صنعت شعر، تاریخ و انساب و ادیب. و در «غیاث اللغات» آمده است: طریقه ای که پسندیده و صلاح باشد: اخلاق حسنه، فصیلت، مردمی، حسن احوال در قیام و قعود و حسن اخلاق و اجتماع خصال حمیده.

۲- محمد محمدی در کتاب «الادب الفارسی فی اهم ادواره» می گوید: «ناقدان ادبیات فارسی در دوران اسلامی و همچنین تذکره نویسان ایرانی معتقدند که آغاز تاریخ اشعار فارسی به دوران اسلام باز می گردد، همچنین آنان می گویند دردوران قبل از اسلام ایرانیان سروده ها و کلماتی به نثر داشتند که موزون و موسیقایی بودند». وی اضافه می کند: «علت این اشتباه این است که ادبای ایرانی در دوران اسلامی مقید به قالبهای معین محدود از اوزان بودند، که این اوزان شامل هجاهای بلند و کوتاه منظم و دقیق بوده و به اوزان عروضی معروف و شهره بودند. وی اوزان عروضی عربی را اشتباه می پندارد و می گوید: اوزان عروضی عربی کنونی موجود در اشعار فارسی امروزی در اشعار ایرانی قبل از اسلام وجود نداشتند و اشعار دوران قبل از اسلام براساس تعداد هجاها syllables بودند». پرویز ناتل خانلری می گوید: «وزن شعر در زبان فارسی، مانند زبانهای سنسکریت و یونانی و لاتینی مبنی بر کمیت صوتهای ملفوظ است. »، سپس می افزاید: «چون کلمه های عبارتی را چنان ترکیب کنیم که هاجاهای کوتاه و بلند آنها با نظم و ترتیب خاص و معینی در پی یکدیگر قرار بگیرند شنونده فارسی زبان، از شنیدن آن عبارت، وزنی ادراک می کند. ». نخستین منظومه ای که از عهد باستان باقی مانده گاثها یا گاتهای زردشت است، که قدیمترین و مقدسترین قسمت اوستا است. این کتاب وزن هجایی و غالباً دارای ۱۱ تا ۱۲ تا ۱۴ تا ۱۶ و ۱۹ هجا است و از قدیم آن را به مناسب اوزان و قاعده شعری به پنج بحر تقسیم کرده اند. ملک الشعرا بهار هم می گوید: «وزن قطعات گاتا هجایی است و این طریقه با اوزان عروضی امروز ما که به عروض عرب اشتهار دارد، متفاوت است، چه عروض امروز ما از (سبب) و (وتد) و (فاصله) تشکیل یافته و هریک از این ارکان نیز به دو درجه تقسیم شده است. لیکن شعر «هجایی» از بن تقسیم دقیق خارج است و می توان گفت که این وزن تنها از (سبب خفیف) ترکیب می شود و از (سبب ثقیل) و (اوتاد) و خواصل بی نیاز است و به همین جهت بعضی اشعار عروض ما با وزن هجایی تطبیق می شوند اما اوزان هجایی بندرت با اوزان عروضی ما قابل تطبیق هستند. وزن شعر هجایی در میان ملل هند و اروپایی تا به امروز باقی است ولی در ایران بعد از حمله اعراب بتدریج از میان رفته و جای خود را به شعرهای عروضی داده است. » پس از گاتها مهمترین اثر منظوم ادبیات اوستایی «پستها» است و درباره آن، مرحوم پورداود می گوید: «مندرجات این کتاب نشان می دهند که باید عهد آن بسیار بعید باشد یعنی روزگاری که هنوز ایرانیان و هندوان یک جا به سر می بردند». بالاخره باید گفت که بعضی از شرقشناسان آلمانی تحقیق کرده و اوزان شعری «گاتها» تا «پشتها» را جمع آوری نموده اند. مانند گلدنر و هرتل آلمانی Golddner و Hertel. به قول مورخ شهیر ابوالفدا، در دوره ساسانیان اولین نهضت علمی ایرانی از زمان شاپور اول شروع می شود، زیرا این پادشاه مقتدر در اثر پیشرفتهای سیاسی و غلبه بر لشکر روم، کمر همت بر آبادی مملکت و نشر علوم و آداب بر بست. در زمان وی جمعی از فضلای رومی را به واسطه محبت به پایتخت خود جلب کرد و آنها را به نشر علوم تشویق کرد و دسته ای از آنها را به یونان فرستاد و کتب علمی یونانی را از قبیل طب و فلسفه به ایران وارد نموده به فارسی ترجمه کرد. بعد از شاپور اول سلاطین دیگر نیز به ترویج علوم و معارف تمایل داشته اند. از آن جمله بهرام گور که ذوق ادبی قوی و میل مفرطی مخصوصاً به موسیقی و ادبیات داشته است، وی از میان اعراب پرورش یافته و با زبان عربی آشنا بوده است. او در قصر خورنق نزد نعمان ملک حیره در یک فرسخی کوفه می زیسته و به کمک او تاج و تخت را به دست آورده است. مسعودی در کتاب «مروج المذهب» می نویسد که بهرام گور به فارسی و عربی اشعار بسیار سروده است. درباره دوره ساسانیان، جلال الدین همایی می گوید: «ایرانیان این دوره آنچه خود نداشتند از اقوام دور و نزدیک از قبیل: هندیها، یونانیها، بابلیها و آشوریها اقتباس کرده، در افکار خودشان نیز تصرفاتی کردند و رفته رفته در هر علم و فنی از طبیعیات و ریاضیات و منطق مخصوصاً علم نجوم، افلاک، فلسفه، طب و همچنین در فنون شعر و ادب و تاریخ و فنون چون نقاشی و هجاری و نقاری و موسیقی و غیره مهارت کامل پیدا کردند. ». اما در باب ادبیات جهان عرب می توان گفت که قدیمترین شکل شعر در عربی، با قافیه ولی بدون وزن بوده که سجع یا نثر سجع است. نثر سجع، یک سبک قدیمی و در نوشتن و خواندن، تا حدی جدا از بلاغت سخنوری است. ولی در اصل تقریباً ریشه عمیقی در بیشتر سرودهای مذاهب دارد و سبکی انتخاب شده از طرف شعرا و راویان در مسائل ماوراء الطبیعه است. بعد از سجع وزنی که پیش از همه در شعر عربی کهن دیده می شود، وزن رجز معروف است و آن مجموعه بی قاعده ای است یک عرب باید دو یا سه گام در یک خط بنویسد. از انواع شعر عربی، به قصیده اشاره می کنیم، قصیده قدیمترین نوع شعر کلاسیک یا سنتی در ادبیات عرب است که به تعداد گوناگون ساخته می شود، بندرت کمتر از بیست و پنج یا بیشتر از صد عدد است. از شعرای قصیده، ثابت بن اوس ازدی، ملقب به (شنفری) زندگانی اش در راهزنی گذشته و به علت بادپیمایی و تندروی کمتر گرفتار شده و بیشتر در بیابانها گذرانده است، شعر مشهور او (لامیه العرب) است با ۶۸ بیت در بحر طویل و بر آن شروحی نوشته اند که شرح زمخشری مشهورترین است.

۳- اما درباره نثر قبل از اسلام بطور مختصر باید گفت که محتوای این گونه نثرها درباره داستانها و افسانه هایی بود که حفظ نشده و دهان به دهان نقل شده است و اغلب مربوط به افسانه و خرافات قدیم است.

۵ ـ نتیجه
۱- برخی از محققان ایرانی تأثیر ادبیات عربی بویژه شعر را در ادبیات فارسی در قبل از اسلام کاملاً به طور قاطعانه رد می کنند. مثل: محمد تقی بهار در کتاب «شعر در ایران»، پرویز ناتل خانلری در کتاب «وزن شعر»، جلال الدین همایی در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» و عهد محمدی در کتاب «الادب الفارسی فی اهم ادواره و اشهر اعلامه».

۲- ادبیات هند و یونان بر نظم و نثر فارسی در قبل از اسلام تأثیرگذار بوده اند. به طور مثال آرتور کریستن سن می گوید: «در نیمه اول قرن دوم پیش از میلاد دمتریوس پسر اوتیدموس که تاج و تخت را غضب کرده بود، جهت تسخیر پنجاب بدان سو لشکر کشید و در هندوستان و افغانستان حکومت راند، ولی بلخ و ممالک مجاور آن به دست مردی اقراطیدس نام افتاد، این دو پادشاه به منازعه برخاستند و هریک در ایجاد کوچ نشینهای جدید یونانی سعی بلیغ نمودند، ولی در این وقت تمدنهای بومی از نو شروع به پیشرفت نمودند که آثار آن در این دوره محسوس هستند. مثلاً سکه های یونانی و بلخی، که دمتریوس ضرب کرده، در یک سو دارای خطوط هندی موسوم به الفبای آریانی است. در این هنگام دولتهای کوچک یونانی در دره کابل و پیشاورد و غیره تأسیس شدند. اندکی بعد دولتهای دره کابل و هندوستان متحد شده، دولتی بزرگ تشکیل دادند که در اواخر قرن دوم و اوایل قرن اول قبل از میلاد مناندر مشهور، که هندیان او را میلیندا خوانند، بر آن سلطنت می کرد.. .. به همین جهت آثار متمدن یونانی در طی قرون متمادی با آثار متمدن ایرانی و هندی مخلوط و آمیخته شدند. »در قسمتی از کتاب «ایران در زمان ساسانیان» تأُثیر تمدن و ادبیات یونانی و اغریقی بر ادبیات ایران بویژه در زمان اشکانیان مشاهده می شود. در این زمان ایرانیان تحت تأثیر داستانهای نثر حماسی هندی قرار گرفته بودند همانطور که مهرداد بهار می گوید: «رامانیه: کهنترین حماسه منظوم سنسکریت در حدود ۵۰۰ تا ۲۰۰ پیش از میلاد توسط والمیکی، سراینده باستانی هند، سروده شده است. رامانیه در میان کتابهای مقدس هندوان در مرتبه سوم قرار دارد، اما از نظر شهرت و نفوذ در زندگی عامه مردم سرآمد همه است. این اثر به دو صورت نظم و نثر به فارسی برگردانده شده است. ملاعبدالقادر بوایوانی اول کسی است که بنا به دستور اکبرشاه، آن را به نظم درآورده است.

۳- کلیه مردم جهان دارای میراث فرهنگی به نظم و نثر هستند که نمی توان آنها را نادیده گرفت بویژه اینکه این میراث به صورت مکتوب نبوده بلکه سینه به سینه نقل شده اند. اعراب در دوران جاهلیت چون با هنر نوشتن آشنا نبودند اکثر اشعار خود را از دست دادند و اکثر داستانها از نسلی به نسل دیگری نقل شده است با توجه به مطالب فوق این سؤال پیش می آید که کدامیک از زبانهای عربی یا زبان فارسی قدیمیتر بوده اند؟ از آنجه گفته شد می توان زبان عربی را قدیمیترین زبان دانست.

۴- منطقی و عاقلانه نیست که بگوییم ادبیات با خود فرد زاییده شده است بلکه ادبیات رفته رفته پیشرفت کرده و وزن و قافیه گرفته و تبدیل به شعر شده است. خود شعر نخست قافیه و وزن درست نداشته ولی به مرور زمان پیشرفت کرده و کم کم دارای قافیه های وزین شده است. شایان ذکر اینکه قبایل از نژاد سامی، خط و حروف نوشتاری را اختراع کرده و ایرانیان خط و نوشتن را از اکدیها که پس از سومریها برسرکار آمدند آموختند، سومریان از نخستین اقوامی هستند که کتابت را آغاز کردند و دلیل بر آن حماسه گلگامشی است. سپس این نوع نثر که دارای قافیه بوده ولی بدون وزن بود پیشرفت کرده و یکی از اوزانی شد که اعراب پیش از اسلام بدان شعر سرودند.

۵- استفاده از الفاظ عربی در تعریف مواصفات اشعار فارسی در قبل از اسلام است که مربوط به وزن و قافیه، بحر شعر، بیت، مصراع و عروض می شود. استفاده از این گونه کلمات دلیل بر تأثیر زبان عربی بر ادبیات فارسی است. برای مثال معنی کلمه عروض در فرهنگ لغات وسیط:عروض بمعنی: ناحیه، جاده باریک کوهستانی، موانع طبیعی، در شعر به معنی: موازین شعر، آخر مصرع بیت اول، در کلام به معنی: مفهوم و معنی، جمع عروض اعاریض است. معنی لغوی کلمه عروض در بین اعراب به یکی از مناطق جزیره العرب اطلاق می شود که به معنی عارض بین نجد و حجاز باشد.

۶- مطلب دیگر مربوط به علم بلاغت در نزد اعراب است، که در این علم مهارت زیادی داشتند. از جمله در فن خطابه و در فنون شعر نیز مهارت داشتند و شعرا به مشاعره با یکدیگر می پرداختند و احیاناً همدیگر را هجو می کردند. شاعر به عنوان سخنگوی قبیله خود به شمار می آمد و زمانی که در قبیله ای شاعر جدیدی ظهور می کرد رسم بر این بود که به آن مناسبت جشن بر پا می داشتند. در ضمن باید به این مسئله اشاره نمود که اعراب هرگز نتوانستند در علوم بلاغت به درجه بلاغت قرآنی برسند. زمانی که به پیغمبر اکرم (ص) گفتند که تو شاعر هستی و این قرآن را تو نوشته ای. خداوند تعالی این آیه را نازل نمود: «و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسوره من مثله و ادعو شهداء کم من دونه الله ان کنتم صادقین»، یعنی «و اگر شما را شکی است در قرآنی که ما بر محمد (ص) بنده خود فرستادیم پس بیاورید یک سوره مثل آن و بخوانید گواهان خود را (و از بزرگان و فصحا هر که را کمک خواهید) بجز خدا اگر راست می گویید (که این کلام مخلوق است نه وحی خدا) {آیه ۳ سوره البقره}. و «ام یقولون افتریه قل ناتوا بسوره مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله ان کنتم صادقین» یعنی «آیا کافران می گویند (قرآن را محمد یافته است) بگو اگر راست می گویید شما خود هم از هرکس نیز می توانید کمک بطلبید و یک سوره مانند قرآن بیاورید. {آیه ۳۸ سوره یونس}.

۷- با توجه به مطالب فوق چنین می توان نتیجه گرفت: قبل از اسلام ایرانیان اشعاری داشتند به وزن هجایی که موسیقی آن از ترتیب حروف و کلمات به دست می آمدند و می توان به آن شعر آزاد لقب داد. چون بیشتر به نثر شبیه بود ولی رفته رفته شکل شعر آزاد امروز را که بدون قافیه است به خود گرفت. سپس در زمان بهرام گور به اشعاری تقریباً قافیه دار تبدیل شد که این امر از اثرات ادبیات عرب است. از سوی دیگر قبل از اسلام اشعار ایرانی نیز با استفاده از معانی ساده و کلمات جدید که از تمدن ایرانی سرچشمه می گرفتند بر اشعار عربی تأثیر گذاشت، که این پدیده بیشتر در حیره مشاهده می شد و در مقابل در مناطق صحرای شبه جزیره عرب با اشعاری مواجه می شویم که کلمات آن پیچیده تر و ناشی از محیط سرسخت صحرا است. در زمینه نثر باید بگوییم که افسانه ها، داستانها و روایات حماسی فارسی در نثر عربی قبل از اسلام تأثیر گذاشته اند. مثل داستانهایی که نضربن الحارث در حیره آموخت و آنها را با خود به مکه آورد. همان طور که گفتیم در اغلب داستانهای ایرانیان و اعراب با موضوعات مشترک مثل جن، عفریتها و ماوراء الطبیعه مواجه می شویم که متأسفانه این گونه داستانها نوشته نشده بلکه سینه به سینه نقل شده اند. این گونه داستانها را در کتابهای تاریخی بعد از اسلام مشاهده می کنیم.  نویسنده کشاورز

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *