دلم از دیدن روی تو ای مهتاب من ، وا شد

دلـم از دیــدن روی تــو ای مهتــاب مـن ، وا شـد

چنـان یعقوب وقتی یـوسف اش در مصـر پیـدا شد

خیــال روی تــو چـون بـود مهمــانِ ســرم عمـری

بـه هــر سویـی نگـه کردم ، جمـال تـو هویــدا شد

بهشت آنجاست مردم را که دارد حوریان در صف

مـرا هـر جـا که دارد عطر گیسوی تـو ، طوبـی شد

بـه دل گفتم کـه فـردا خواهد آمـد مهربــان یـارت

چو دادم وعده ی وصل تـو ، شب نگذشته فردا شد

مــرا گفتنــد گــردد آب ، کـــوه ار بشنـود نــامت

اگـرچـه نیست آســان آب گـردد کــوه ، امــا شد

چـو معشوقـم تویـی ، مشهور عالـم می شوم روزی

زلیخـا چون کـه یـوسف بـود معشوقش ، زلیخا شد

مـعیـن شعــری بــرای دلبــرت گــو و نگه دارش !

بــه امّیــدی کــه شـایـد تـوشــه ی روز مبـادا شـد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *