رمان سهم من از زندگی ۱

جلوی در خونه ام… نمیدونم کارم درسته یا نه… ولی به هر راهی که فکر میکنم آخرش بن بسته شاید این بهترین راه باشه شاید اونقدرا هم که فکر میکنم بد نباشه… از وقتی که از خوابگاه اومدم بیرون تا همین الان هزار بار پشیمون شدم اینقد تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم جلویه در خونه دستامو میارم بالا که زنگ بزنم ولی باز تردید به جونم افتادهتردیدو میذارم کنار زنگو میزنم حرفایه دوستم، ستاره تو گوشم میپیچه … یاس من میگم بیخیال این کار شو بیا یه مدت با من زندگی کن خونوادمو که میشناسی همه دوستت دارن …-بلهصدایه مردی رو از پشت آیفون میشنوم دوباره تکرار میکنه -بله-برای اگهی تو روزنامه اومدم در باز شد و من با قدم های لرزان به داخل رفتم هنوز هم تردید دارم دلم میخواد راه اومده رو برگردم تا میتونم از اینجا دور بشم حرفایه ستاره تو گوشمه …ببین یاس این پسره تنها زندگی میکنه معتاده همه خونواده اش ازش بریدن دوسته احسان بود ولی احسان باهاش قطع رابطه کرده من که میگم قید این کارو بزن.همینجور که دارم فکر میکنم وارد ساختمان شدم زیر لب زمزمه میکنم-اینجا کجاست؟؟ نکنه اومدم باغ وحش
خونه در عین اینکه خیلی شیکه خیلی کثیف و نامرتبه …همینجور به راهم ادامه میدم… یاد چند روز پیش می افتم که داشتم تو روزنامه ها دنبال کار میگشتم این ترم لیسانسمو میگیرم ترم آخر رشته حسابداری هستم و این ترم هم تموم بشه مجبورم از خوابگاه بیرون بیام همه دلخوشیم این بود که دارم درس میخونم اگه مدرکمو بگیرم میتونم برم سر یه کاره درست و حسابی و از این فلاکت نجات پیدا میکنم اما انگار با تموم شدن درسم تازه بدبختی هام شروع میشه چون اگه درسم تموم بشه دیگه همون جایه خواب رو هم از دست میدم در فرض یه شغلی هم پیدا کنم خوب شبا رو کجا سر کنم کی به یه دختر تنها خونه اجاره میده اصلا در فرض اجاره هم دادن پوله پیش و اجاره رو از کجا بیارم تا همین الان هم با بدبختی خرجه تحصیلمو جور کردم اینقدر پروژه و تحقیقه این و اونو انجام دادم دیگه برام چشم نمونده با بدبختی تو بوتیک کار پیدا کردم این ترمه آخری در به در دنبال کار و یه اتاق برای زندگی هستم دریغ از یه امید… با صدایه مرد به خودم میام-بشینکی رسیدم به سالن که خودم نفهمیدم جلویه خودم یه پسره تقریبا ۲۸ ساله میبینم انگار داره براندازم میکنه یه نیشخند بهم میزنه سرمو میندازم پایین رو نزدیک ترین مبل میشینم با غرور میپرسه-چند سالته؟-بیست و دو -من یه خدمتکار بیست و چهار ساعته میخواستم میدونی که؟؟-نه از کجا باید میدونستم چیزی تو آگهی در این مورد ذکر نشده بود-مهم اینه که الان میدونیسرمو بالا میارم تو چشاش نگاه میگنم عجب چشمایی داره رنگ چشماش آبیه تیره هست خیلی خیلی خوشرنگه آدمو غرق خودش میکنه لبا و بینی خوش حالتی هم داره موهاش یه حالت خیلی قشنگی داره در کل چهره ی گیرایی داره از اون چهره ها که با یه نگاه تا مدتها تو ذهنت میمونه ولی نمیدونم چرا یه جوری نگام میکنه از وقتی اومدم این نیشخنده از لباش پاک نشده حواسمو جمع میکنم من نیومدم اینجا که چهره ی طرف یادم بمونه اومدم کار کنم بیخیال قیافه و نیشخند… سعی میکنم از خودم ضعف نشون ندم تو چشماش زل میزنم و سعی میکنم بی تفاوت حرفمو بزنم-درستش این بود که یا تو آگهی یا در هنگام تماس گفته میشد اینجوری لااقل نه وقت من نه وقت شما بیهوده تلف نمیشدبا تموم شدن حرفم از جام بلند میشم-فکر کنم دیگه باید زحمتو کم کنممیپره وسط حرفمو با تحکم میگه – بشینمیشینم و دوباره بهش نگاه میکنم-من اینجا یه خدمتکار میخوام کنار اومدن با من سخته اگه مشکلت فقط سر همون ۲۴ ساعته بودنه با هم حلش میکنم در غیر این صورت به سلامت-من مشکلم فقط همینه البته میتونم این قولو بدم که کارامو به بهترین شکل ممکن انجام بدم -خوبه… پس شرایطشو میگم اگه نمیتونی همین الان برو اما اگه موندی دیگه تموم شد من حوصله ندارم بعد یه هفته دوباره آگهی بدمو به این و اون بسپرم اول از همه یه اتاق بهت میدم چون شبا باید همین جا باشی اگه سه نصفه شبم کارت داشتم مجبوری بیدار شی برام انجام بدی ممکنه بعضی شبا خونه نیام همه خونه به جز حموم و دستشویی و اتاق خدمتکار که فعلا متعلق به توهه مجهز به دوربین مدار بسته هستش فکر دزدی رو از سرت بیرون کن هر روز مقداری پول کنار میذارم که باهاش چیزایی که برایه خونه احتیاج داری بخری البته فقط برایه خونه … فوضولی تو کاره من ممنوع که حسابی بد میبینی… دوست دخترام که تو خونه میان باهاشون گرم نمیگیری با یه نیشخند اضافه میکنه هر چند دوست دخترام به کلفت خونه کاری ندارنیه لبخند غمگین میزنم انگار توقع داشت جوابه حرفشو بدم چون داره با تعجب نگام میکنه این تعجبو از چشاش میخونم وقتی میبینه چیزی نمیگم با جدیتی که تمام چهره اشو پر میکنه ادامه میده-حق نداری در مورد اتفاقایی که تو این خونه میفته به کسی حرفی بزنی که در اون صورت بیچارت میکنم صبحونه نهار شام همه و همه باید در هر زمانی که من میخوام آماده باشن وقتی وارد اتاقه من میشی که من اجازه بدم حتی اگه بخوای مرتبش کنی باید از قبل اجازه بگیری اگه با این شرایط مشکلی نداری در مورد ساعاتی که نیستی و حقوقت حرف بزنیم-نه آقا مشکلی نیست-خوبه حالا بگو چه ساعتایی نیستی-راستش من یک روز در هفته رو تا ساعت ۱۲ و دو روز هم از ساعت دو تا ۷ نیستم البته من از قبل نهار و شامو اماده میکنم تا براتون مشکلی پیش نیاد-امیدوارم همینطور باشه اما حقوقت ماهی پانصد تومنه باهاش مشکلی نداریباورم نمیشه من فکرشم نمیکردم اینقد خوب بهم حقوق بده تو بوتیک هم که کار میکنم سیصد تومن میگیرم-نه آقا -خوبه بهتره از فردا بیای و کاراتو شروع کنی این یادت باشه اگه کاری به کارم نداشته باشی به نفعته در غیر این صورت بد میبینیبا اینکه ترس همه وجودمو گرفته ولی باز مثه همیشه سعی میکنم بهش غلبه کنم و خیلی بی تفاوت میگم -کارایه شما مربوط به خودتونه و به من ربطی نداره اگه اجازه بدین مرخص بشم؟-برو فردا راس ساعت ۹ اینجا باش من خونه نیستم ولی بدون حواسم به همه چیز هست اینم کلیده خونه-بله آقا خداحافظ-خداحافظکلیدو بر میدارم و از خونه خارج میشم از اینجا تا خوابگاه خیلی راهش طولانیه باید چند بار سوار اتوبوس واحد بشم چاره ای نیست تا اولین ایستگاه باید کلی پیاده روی کنم همینجور که با خودم به آینده ی نامعلومم فکر میکنم گوشیم زنگ میخوره نگاه میکنم یه لبخند میاد رو لبم-به به سلام دختر حال و احوالت چطوره؟؟-سلام مگه تو واسه آدم اعصاب میذاری؟؟-چند بار بگم نرو اونجا بیا پیشه خودم مامان و بابا هم که مشکلی ندارن-آخرش چی ستاره آخرش که باید مستقل بشم خوده تو هم که تا آخر تابستون میخوای ازدواج کنی بعدش چیکار کنم-تا اون موقع یه خاکی تو سرمون میریزیم احسان دوسته صمیمیش بوده میفهمی؟ همون روز که آگهی رو بهم نشون دادی و من به احسان گفتم بهم گفت به هیچ وجه نذارم بری اونجا احسان گفته هر روز هزار تا از دوستایه رنگ و وارنگشو میاره خونه معتادم که هست مشروبم که میخوره من میترسم یه بلایی سرت بیاره-خواهر من دوست من گل من وقتی بهش کاری نداشته باشم که کاری به کارم نداره البته چرا دروغ؟ خوب یه خورده میترسم اما چیکار کنم حتی یه کاره درست و حسابی هم پیدا نکردم اینجا حقوقش هم خوبهانگار ستاره ترسو از لرزش صدام فهمید چون شروع کرد به دلداری دادنم-یاسی جونم غصه نخور یه مدت اونجا باش من میگردم برات یه جایی رو پیدا میکنم یه کاری یه اتاقی یه خونه ای یه چیزی باشه گلم؟ چیکارت کنم که هیچوقت به حرفم گوش نمیدیدیگه به ستاره نگفتم که یارو گفته نباید بعدش کم بیاری اگه قبول کردی باید تا آخرش کارتو خوب انجام بدی ولی واقعا آخرش کجاست؟؟-یاسی چی شد؟؟ چرا هیچی نمیگی؟؟با صدایه ستاره به خودم میام و میگم-هیچی گلم باشه حتما تو بگرد اگه کار و خونه پیدا شد که من از خدامه-حتما یاسی جونم حالا بگو ببینم نظرت در مورد رامبد چیه؟؟-رامبد دیگه کیه؟؟-بابا همین پسره رو میگم دیگه… نگو اسمشو نمیدونی؟-آخه من به اسمه پسره چیکار دارم؟؟ تو روزنامه هم فقط نوشته بود مهندس کیانفر-حالا نگفتی؟؟-چی رو؟؟-یاسییییییییییییییی- ای بابا چرا داد میزنی؟؟- میگم نظرت در مورد رامبد چیه؟؟-مگه قراره بیاد خواستگاریم که نظر بدم؟-دیوونه منظورم تیپ و قیافشه خداییش اگه معتاد و دخترباز نبود دیگه هیچ مشکلی نداشتاااااااااااااا-ستاره باز شروع کردی من رسیدم به ایستگاه فعلا کار نداری-نه گلم برو بای-خداحافظ-بچه مث……..دیگه به ادامه حرفاش گوش نکردم تماسو قطع کردمو گوشی رو گذاشتم تو کیفم چند تا پروژه نیمه کاره دارم پروژه خودم هم هنوز مونده همیشه لپ تاپ زهرا رو قرض میگیرم و پروژه ها رو انجام میدم و پولی رو که میگیرم نصف نصف بین خودمو زهرا تقسیم میکنم پروژه زهرا رو هم مجبور شدم مجانی انجام بدم تا بتونم برای پروژه ی خودم هم از لپ تاپش استفاده کنم یه مودم همراه خریدمو ماهانه اونو شارژ میکنم خداییش با این که سرعتش پایینه ولی می ارزه واسه منی که پوله نون شبم رو هم به زور در میارم و اگه یه خورده صرفه جویی نکنم واسه روزایه آخر ماه حتی پوله یه تخم مرغ رو هم ندارم می ارزه هر چند یه خورده ای پس انداز دارم و در مواقع ضروری ازش استفاده میکنم ولی همونم زیاد نیست اتوبوس اومد و منم سوار اتوبوس شدم باید امشب همه پروژه ها رو تموم کنم فردا هم که کلاس ندارم باید صبح خودمو برسونم به خونه ی این مهندسه …بعد چند بار سوار و پیاده شدن از اتوبوس بالاخره به خوابگاه رسیدم از زهرا اجازه گرفتمو لپ تاپشو برداشتم اول از همه پروژه خودشو تکمیل کردمو بعدشم شروع کردم کاره بقیه از جمله خودمو انجام دادن نزدیکایه ساعت ۶:۱۰ بود که کارم تموم شد نمازمو خوندمو یکم خوابیدم.
فصل دومداخل ساختمونم و نمیدونم از کجا شروع کنم ساعت ۷ از خواب بیدار شدم کل خوابم یه ساعتم نشد. شروع کردم به جمع کردن وسایلم هر چند چیزه با ارزشی هم نداشتم کله وسایلام یه چمدون شد وقتی رسیدم کسی تو خونه نبود اول از همه رفتم تو اتاقم و چمدونمو یه گوشه گذاشتم عادت ندارم دامن بلند بپوشم یا باید دامنم کوتاه باشه یا شلوار پس یه بلوز آستین بلند و با شلوار لی پوشیدم روسری هم سرم کردم رفتم پایین از اول با خودم قرار گذاشتم اینجا تو لباس پوشیدن مراعات کنم و ساده ترینا رو بپوشم تا اونجا که میتونم لباسایه چسبان نپوشم هرچند همیشه لباسام ساده بودن ولی به عادت گذشته ها هنوز لباس چسبانو ترک نکرده بودم تصمیم گرفتم یه سره سامونی به خونه بدم خونه اش خیلی بزرگه و من نمیدونم از کجا شروع کنم از حال و سالن شروع کردم و رسیدم به اتاقا اما نمیدونستم کدوم اتاق ماله این پسره هستش تصمیم گرفتم اتاقا رو بذارم برای بعد از ظهر پس رفتم سراغ آشپزخونه کلی ظرف نشسته و غذاهایه کپک زده پیتزایه نیمه خورده شده بطری های مشروب پیدا میشد… داخل یخچال که دیگه جا نبود کلی آت و آشغال توش بود کارمو شروع کردم… حال و سالن و آشپزخونه مرتب شده میخواستم غذا درست کنم اما چیزی زیادی تو خونه نبود ماکارونی بود ولی گوشت نبود تصمیم گرفتم با سویا ماکارونی درست کنم تا خودش بیاد ببینم چی میشه…کارم تموم شده میزو براش چیدم یکی از کتابامو با خودم آوردم سر میز دارم درس میخونم ساعت شده چهار هنوز نیومده نمیدونم میزو جمع کنم یا نه… حالا که نیومده پس من یه سر برم بیرون یکم چیز میز بخرم که امشب واسه شام چیزی تو خونه پیدا بشه کتابو برداشتم و رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم یه مانتویه مشکی ساده با یه مقنعه مشکلی با همون شلوار لی که صبح پام کردم تیپه الانم رو که با گذشته ها مقایسه میکنم خنده ام میگیره همون بهتر که با همه دوستایه گذشته ام قطع رابطه کردم… روز اول پول نذاشته فعلا با پوله خودم میخرم بعد بهش میگم هر چند روم نمیشه از اتاقم خارج شدم هنوز نیومده کلیدو برداشتم راه افتادم نزدیکه دوساعته دارم خرید میکنم بالاخره تمام اون چیزایی که میخواستم خریدم حالا تو راه برگشت هستم خداییش خیلی خریدام سنگینه ولی خوب چاره نداشتم حوصله ندارم در هفته چند بار خرید کنم همه رو از پول پس اندازم خریدم ماشینشو دیدم پس اومده رفتم تو سالن اما اینجا نیست رفتم آشپزخونه دیدم غذا رو خورده اما خودش نیست خریدا رو میذارم رو اپن و شروع میکنم به جمع کردن میز…رامبد: کجا بودی؟یه جیغ کوتاه میزنمو دستمو میذارم رو قلبم بدجور ترسیدم چه بد آدمو غافلگیر میکنه-سلام آقا ببخشید دیر رسیدم دیدم نیومدین رفتم خرید کنمرامبد: از این به بعد اجازه بگیر خوشم نمیاد بیام خونه و ببینم کسی نیست کارامو انجام بده شیرفهم شد؟-بله آقارامبد: خوبه…چرا اتاقایه بالا رو تمیز نکردی؟-شما گفتین باید قبل از تمیز کردن اتاقتون اجازه بگیرم منم نمیدونستم اتاقتون کدومهبا یه نیشخند نگام میکنه: آفرین کوچولو داره از کارت خوشم میاد… یه چای برام درست کن خودش میشینه پشت میز نهارخوری و کارای منو تماشا میکنه یکم دستپاچه شدم اما به کارام ادامه میدم تا چای درست بشه ظرفا رو میذارم تو ماشین ظرفشویی و خریدامو از رو اپن برمیدارمو هر کدومو میذارم تو جایه خودش کم کم حضورشو فراموش میکنمو تو کارام غرق میشم چای آماده شده یه دونه براش میریزم و همراه شیرینی میذارم جلوش یه جوریه انگار عصبانیه شایدم اشتباه فکر میکنم… میرم سمت اتاقم تا لباسامو عوض کنمرامبد:کجا؟؟برمیگردم با تعجب بهش نگاه میکنم-دارم میرم اتاقمرامبد:کور نیستم یادت نره قبل از هر کاری باید ازم اجازه بگیری خوشم نمیاد سرتو بندازی پایین همینجوری بری بیرون فهمیدی؟؟-بله آقارامبد: خوبه حالا گمشویه جورایی دلم گرفته وقتی به گذشته ها فکر میکنم و حالامو با اون روزا مقایسه میکنم میبینم چقدر اون روزا خوشبخت بودم هر چند اون موقع ها هم بدبختی خودمو داشتم کی فکرشو میکرد کارم به اینجا بکشه لباسامو عوض میکنمو زیر لب برایه خودم شعرایی رو که دوست دارم زمزمه میکنم-امروز هوا بارونیه، عشق تو دلم زندونیه، جای تو هم که خالیه، قلب منم توخالیه، دلم غریبه این روزا، بدجور میگیره این روزا، حس غریبی میکنم، زندگی رو طی میکنم…بیخیال ادامه شعر میشم و سریع لباسامو عوض میکنمو میرم تا شامو آماده کنم رو راحتی نشسته و داره برایه خودش فیلم میبینه چند تا میوه پوست میکنم و براش میبرم وقتی جلوش میذارم با تعجب نگام میکنه رامبد: این چیه؟؟-خوب تا شام آماده بشه یه خورده طول میکشه گفتم تا اون موقع یه چیزی بیارم بخوریدسرشو تکون میده منم میرم سمت آشپزخونه تصمیم گرفتم کتلت درست کنم موادشو آماده میکنم و یه شربت درست میکنم براش میبرم وظرف میوه ها رو برمیدارم نمیدونم چرا اینقدر تعجب میکنه ولی چیزی نمیگه منم حرفی نمیزنم میام غذامو آماده میکنم و میزو میچینم و صداش میکنم وقتی میزو میبینه اخماش تو هم میره رامبد:خوشم نمیاد تنها غذا بخورم خودت هم همینجا بخور-آقا من تو اتاق راحت ترمرامبد: من ازت نخواستم بگی کجا راحتی کجا ناراحت با ناراحتی میزو برایه دو نفر میچینمو غذا رو زیر نگاه هایه سنگینش میخورم دارم ظرفا رو میشورم نگاش یه جوریه با اینکه ستاره گفته بود معتاده اما تا الان زیاد تو قیافش پیدا نبود ولی الان انگار داره نگاش تغییر میکنه چشاش یه جورایی خماره نزدیکم میشه بهم میگه رامبد: برو تو اتاقت بقیه کارارو بذار واسه فردا -چشم سریع از اونجا دور میشم میرم تو اتاقم درو از داخل قفل میکنم یه دوش میگیرمو نمازمو میخونم تازه یادم میاد نپرسیدم اتاقش کدومه؟ بیخیال فردا میپرسم… با خودم فکر میکنم بعضی جوونا واقعا خودشونو نابود میکنند اینقدر فکر میکنم که خودمم نمیفهمم کی خوابم بردصبح با صدایه گوشیم از خواب بیدار میشم چند دقیقه طول میکشه تا موقعیت جدیدمو به یاد بیارم دیشب گوشیمو زنگ گذاشتم که خوابم نبره بعد خوندن نماز میرم براش صبحونه آماده کنم که میبینم در یه اتاقی نیمه بازه آقا با بالا تنه لخت تو بغله یه خانمی خوابیده سریع میرم تو آشپزخونه چند تا بطری مشروب رو میزه و چند تا ته سیگار که اینجور معلومه جا سیگاری پیدا نکردن که رو سرامیک آشپزخونه انداختن دارم آشپزخونه رو تمیز میکنم که صدایه دختره رو میشنوم-رامبد نظرت در مورد یه مسافرت چند روزه چیه؟رامبد: مهناز دست بردار من اینقدر کار سرم ریخته که حوصله ی خودمو ندارم چه برسه به مسافرتصداها دارن نزدیکتر میشن سرمو برمیگردونم میبینم نزدیک آشپزخونه هستن یه میزه دو نفره براشون میچینم تا میخوام برم اتاقم صدای مهنازو میشنوم مهناز: رامبد نگفته بودی کلفته جدید استخدام کردی میبینم که جدیدا خوش اشتها شدی اون پیرزنو چیکار کردی اخراجش کردیسرمو بلند میکنمو به مهناز نگاه میکنم رامبد: آره زیادی فوضول بود حوصلمو سر میبرد مهناز: ولی من اصلا از این کلفت جدیده خوشم نیومد بهتره به فکره یه کلفته دیگه باشیرامبد با پوزخند نگام میکنه: چرا خانمی تو که حسود نبودی برو صبحونه تو بخور گلممهناز میره تو آشپزخونه و رامبد دسته منو میگیره سریع میبره تو اتاقش رامبد: اینجا رو تمیز کن تا برگردم شنیدی؟-بله آقاطبق معمول یه نیشخند نثارم میکنه و میره واقعا نمیفهمم چرا اینجوریه انگار میخواد حرص منو در بیاره باید برایه ستاره زنگ بزنم یه فکری برام کنه من اعصاب اینجور جاها کار کردنو ندارم شروع میکنم به تمیز کردنه اتاقش بعد یه ساعت کارم تموم میشه لباساشو جمع کردم تا ببرم بندازم تو ماشین لباس شویی همینکه پامو میذارم تو حال میبینم رامبد رو مبل دراز کشیده و مهناز هم روش افتاده و دارن از هم لب میگیرن حالم بد میشه سریع میرم آشپزخونه و لباسا رو میندازم تو ماشین لباس شویی صدایه خداحافظی مهنازو میشنوم امروز جمعه هستش و فردا کلی درس دارم باید برم درسامو مرور کنم همین طور که دارم میزا رو جمع میکنم حواسم پیشه درسامه که یهو برمیگردم میخورم به یه نفر داشتم می افتادم که بازوهامو میگیره -ببخشید حواسم نبودیه پوزخند میزنه و بازوهامو ول میکنه میخوام برگرم بقیه میزو تمیز کنم که مچ دستمو میگیره و میگه: خیلی خوشت میاد؟منظورش چیه؟؟ واقعا نمیفهمم چی میگه سرمو به نشونه نفهمیدن تکون میدم پوزخندش پررنگتر میشه میگه رامبد: میگم خیلی خوشت میاد با تعجب بهش نگاه میکنم انگار فهمیده که هنوز نفهمیدم محکم بغلم میکنه و میگه از اینکه تو بغلم باشی همه تعجبم جایه خودشو به خشم میده همه سعیمو میکنم از بغلش بیام بیرون هر چی تقلا میکنم محکم تر فشارم میده یهو بازوهامو میگیره و منو از خودش دور میکنه با یه دستش چونمو میگیره و فشار میده میگه-یادته بهت گفتم حق نداری تو کارام فوضولی کنی هنوز تقلا میکنم که بازومو از دستش بیارم بیرون سرم داد میزنه میگهرامبد: گفتم یا نه؟با ترس سرمو تکون میدم یه لبخند میشینه رو لباش چقدر لبخند بهش میاد واقعا دیوونه ام که تو این موقعیت دارم به لبخندش فکر میکنم -پس چرا فوضولی کردی؟؟با ترس زبون باز میکنم و میگم-من که فوضولی نکردم رامبد: با لبخند میگه چرا اول صبحی به اتاقم سرک کشیدی؟ واقعا عصبانی شدم من کجا سرک کشیدم با حرص تقلا میکنم که باعث میشه لبخندش پررنگ تر بشه-من سرک نکشیدم در اتاقتون نیمه باز بود من داشتم از جلوش رد میشدم که چشمم خورد به شمارامبد: اصلا دلیله موجهی نیستعصبانیتم بیشتر شده پسره یه تختش کمه انگار از عصبانیتم لذت میبره-من حتی نمیدونستم اتاقه شما کدومه که بخوام سرک بکشمرامبد: اگه از خیره اشتباه اولت بگذرم دومی رو چی میگیبا تعجب سرمو تکون میدم که یعنی نمیفهمم چی میگهرامبد: مگه نگفتم اتاقو تمیز کن تا من برگردم-خوب منم تمیز کردم بعد اومدم بیرونرامبد: ولی من هنوز نیومده بودم-من میخواستم لباسا رو بذارم تو ماشین لباس شوییرامبد: من کار ندارم تو چرا اومدی بیرون مهم اینه که تو کارام فوضولی کردی وقتی میگم تو اتاق بمون یعنی دوست ندارم بیای بیرون دوست ندارم رابطه مو با دوست دخترم ببینی سرش داد میزنمو -چرا مزخرف میگیبازو و چونمو ول میکنه دستاشو میذاره تو جیبه شلوارش همینطور که داره میره با خونسردی میگه رامبد: دفعه بعد به همین راحتیا نمیبخشمواقعا اعصابمو خورد کرد… من که کاری به کارش ندارم اعصابم بدجور داغونه
فصل سومیه هفته از اون روز میگذره سعی میکنم بیشتر ازش دوری کنم هر چند از قبل هم از هم دور بودیم صبحونه و نهار و شامو باهم میخوریم بعد اون کاره خودشو میکنه هر روز هر شب یه دختر میاره خونه بعضی شبا هم دوستاشو میاره که من ازشون واقعا میترسم که تو اون زمانا حق ندارم از اتاقم خارج بشم تو اتاقش هر بار کلی سرنگ پیدا میکنم و اعصابم خورد میشه ولی به رویه خودم نمیارم منم کاره خودمو درس و دانشگاه هم ادامه داره واسه ستاره هم زنگ زدم اون بدبخت هم تا حالا نتونست کاری برام کنه قراره امروز با بچه ها قرار بذارم پروژه هاشونو بهشون بدم که برن به استاداشون نشون بدن اگه ایرادی نداشت برای صحافی بدم طبق معمول با یه سلام سرد از طرف من و یه علیک خونسرد از طرف اون روزمون شروع شد داره صبحونشو میخوره منم سریع چند لقمه برایه خودم میگیرم امروز از ۹ کلاس دارم ولی مجبورم ۷ صبح حرکت کنم که بتونم تا ۸ اونجا باشم تا پروژه ها رو به دست بچه ها برسونم گوشیم زنگ میزنه همونجور که دارم غذا میخورم به گوشیم نگاه میکنم امیره یکی از بچه های کلاس من کلا با بچه های کلاس راحتم دخترو پسر هم نداره اوایل در موردم فکر بد میکردن ولی بعدش واسه همه ثابت شد که من منظوره خاصی ندارم گوشیمو جواب میدم-سلام امیرامیر: کجایی یاس؟؟ امروز میخوام پروژه رو تحویل بدما؟؟ یادت نره-خونه ام الان میخوام حرکت کنم نگران نباش امیر: امروز بعد کلاس یکم برام آمارو توضیح میدی؟؟-تنهایی؟؟امیر: نه زهرا و مریم و فرشاد هم هستن-باشه من سر کلاس تاریخ امامت نمیشینم امیر: دمت گرم-فعلا کار نداری من باید حرکت کنم تا دیر نرسمامیر: نه قربونت فعلا خداحافظ-خداحافظیه خداحافظ زیر لبی به رامبد میگمو میام کیفمو از رو اپن بردارم یهو میبینم مچ دستمو گرفته با تعجب نگاش میکنم رامبد: میزو تمیز نکردی-برگشتم تمیز میکنم دوباره میخوام برم اما دستمو ول نمیکنه لعنتی دیرم شده اینم امروز بازیش گرفته باز برمیگردم -آقا امروز که برگشتم جمع میکنم الان دیرم شدهرامبد: اونش به من ربطی نداره اول تمیز کن بعد برو عصبانی میشم تو دلم کلی فحش بارش میکنم سریع کارامو انجام میدم که برم رامبد: مگه نگفتم قبل از بیرون رفتن ازم اجازه بگیر؟-آقا من که بهتون گفتم سه روز در هفته نمیتونم بمونم رامبد: آره ولی از ساعت ۸ تا ۱۲ نه از ساعته ۷ -آقا امروز استثنا قائل بشین من یه خورده دیرم شدهیه نیشخند تحویلم میده: متاسفم امروز صبح باهات کار دارم تا ساعت ۸ برو اتاقمو تمیز کن -ولی آقاسرم داد میزنه: نشنیدی چی گفتم وگرنه همین الان همه وسایلاتو جمع کن بروسرمو میندازم پایین میرم سمت اتاقش همه جا رو مرتب کردم دیرم شده ساعت شده ۸:۳۰ و من هنوز خونه ام بیخودی ایراد میگیره میدونه امروز کلاس دارمااااااارامبد: آماده شو خودم میرسونمتبا تعجب نگاش میکنم -سریع تر -من همین الان هم آماده ام سرشو تکون میده و میره سمت ماشینش و در جلو رو برام باز میکنه و خودش پشت فرمون میشینه با اینکارش خواست بگه که جلو بشینم رامبد: کجا برم؟-….وقتی بهش آدرسه دانشگاه رو میدم با تعجب بهم نگاه میکنه بعدش دوباره اون پوزخند مسخره میاد رو لبشرامبد: برایه قرار بهتر بری کافی شاپ نه دانشگاه دوست پسرتسرمو میندازم پایینو هیچی نمیگم خوشم نمیاد خودمو برایه کسی توجیه کنم اگه منو شناخته بود در موردم این طور فکر نمیکرد به بیرون نگاه میکنم تا به دانشگاه برسم اونم میینه من چیزی نمیگم دیگه حرفی نمیزنه-ممنونسری تکون میده و میره… با همه سرعت خودمو میرسونم به کلاس امیر و پروژه رو بهش میدم… امروز کلاسام تموم شد آخرین روز بود با بچه ها خداحافظی کردم و با هم درس هم خوندیم و پروژه ها رو هم تحویلشون دادم که البته پروژه ی محسن به مشکل برخورد که مجبورم برم کافینت براش درست کنم باید فردا بهش تحویل بدم فردا کلاس ندارم نمیدونم چه جوری رامدو راضی کنم که از خونه خارج بشم شاید به بهونه خرید اومم بیرون آدرسه صحافی رو به بقیه دادم گفتم خودشون ببرن که همه قبول کردن ساعت ۱۲:۳۰ میرسم خونه میبینم رو مبل دراز کشیده زیر لبی بهش سلام میگمو میخوام برم اتاقم تا لباسمو عوض کنمرامبد: خوش گذشت؟برمیگردم سمتشو چیزی نمیگم -نه مثه اینکه خیلی خوش گذشته که زبونت هم بند اومده بعد دوباره داد و بیداد راه میندازه و با فریاد میگه: چرا نیم ساعت دیر کردی؟ -ببخشیدبا داد ادامه میده: برو زودتر غذا رو آماده کن گرسنمهنمیدونم چشه تو این یه هفته اینجوری نبود از صبح بازیش گرفته لباسامو عوض میکنم فکرم پیشه فرداهه چه جوری از خونه بیرون برم؟؟ همینطور که دارم فکر میکنم غذا و قهوه هم درست میکنم قهوه و کیک رو میبرم میذارم جلوش بعد میام آشپزخونه تا غذامو درست کنم نگرانم بگم اجازه نده بعدش اگه برم خرید شک میکنه چاره ای ندارم بهش نمیگم به بهونه خرید میرم کافینت. با محسن تو کافینت قرار گذاشتم تا فردا خدا بزرگه… غذا هم آماده شد صداش کردم غذا رو خوردو باز بدون تشکر رفت…از صبح استرس دارم لیست خریدامو برداشتم همیشه یا اول هفته میرم خرید یا آخر هفته اما الان وسط هفته هستش فقط میتونم امید داشته باشم از من دیرتر برسه خونه کلیدو بر میدارم و میرم کافینت مشکلا رو برطرف میکنم و میگم ببره صحافی از شانسه بده من محسن اهام هم مسیره هر چی میگم برو هی میگه وقتی مسیرمون یکیه چرا تنها بری خریدامو میکنم منو جلویه در خونه پیدا میکنه که ای وای بدبخت شدم رامبد هم میرسه در یک کلام امشب کارتن خواب شدم سریع از محسن خداحافظی میکنه انگار ترسو تو چشام خونده که میپرسهمحسن: چیزی شده؟؟-نه برو دیرت میشه خداحافظمحسن: خداحافظرامبد از ماشینش پیدا میشه یه نگاه به من میندازه یه نگاه به محسن اخمش میره تو هم محسن ماشینو روشن کردو رفت… فکر نکنم امشب زنده بمونم رامبد عصبانی خریدا رو از دستم میگیره درو باز میکنه اون همه خرید تو یه دستشه بازویه منم گرفته داره با خودش میکشه درو با پا میبنده وقتی به داخل ساختمون میرسیم خریدارو میذاره زمین و هولم میده یه پوزخند بهم میزنه و دوباره راه اومده رو برمیگرده یعنی داره کجا میره صدایه ماشینش میاد پس ماشینشو داخل آورد از ترس دارم میمیرم واقعا نمیدونم باید چیکار کنم حتی اون نمیدونه من دانشگاه میرم چه برسه به بقیه چیزا روز اول فقط بهم گفت چند سالته منم گفتم ۲۲ سال نگفت چقدر درس خوندی منم چیزی نگفتم اگه میگفتم ترم آخر کارشناسی هستم میترسیدم نذاره اینجا کار کنم اصلا نمیگفت چرا نمیری یه کار مرتبط با رشته ات پیدا کنی بعد من بدبخت میگفتم جایه خواب ندارم واقعا نمیدونم چیکار کنم با صدایه بسته شدن در به خودم میام میره رو مبل دو نفره لم میده و به من نگاه میکنهرامبد: پس دیگه نمیخوای اینجا کار کنی؟ترس همه وجودمو گرفته حتما میخواد اخراجم کنه با ترس بهش نگاه میکنم رامبد: عجب دوست پسر متمدنی داری اصلا براش مهم نیست شبو با من که یه پسر تنهام بگذرونی شایدم گفتی داداشتم آره؟؟-آقا دارین اشتب….وسط حرفم داد میزنه:خفه شو، به بهونه خرید میری بیرون با این و اون خوش میگذرونی وسایلاتو جمع کن همین امشب گورتو گم کن-آقا آخه من این وقت شب کجا برمبا نیشخند نگام میکنه و میگه: سواله خوبیه گلم… برو همونجایی که تا این وقته شب بودی… برو پیشه دوست پسرت مطمئنم از دیدنت اونم این وقته شب خیلی خیلی خوشحال میشه… من اینجا به اندازه ی کافی دوست دختر دارم تو رو فقط واسه کلفتی میخوام وقتی نمیتونی کارتو درست انجام بدی به وجودت نیازی نیستحس میکنم یه چیزی تو وجودم شکست خودمم نمیدونم چی؟؟ از روزی که تنها و بی کس شدم از خیلیا حرف شنیدم اما امروز تو این خونه تو این لحظه حس میکنم یه چیزی تو وجودم شکست که خودمم نمیدونم چیه؟؟ الان دیگه هیچی برام مهم نیست حتی دلم نمیخواد براش توضیح بدم حتی مهم نیست شبو کجا سر میکنم واقعا هیچی مهم نیست از اول هم کارم اشتباه بود نباید اینجا میومدم مثه همه اون روزایی که تنهایه تنها مقاومت کردم سعی میکنم مقاوم باشم داره نگام میکنه یه جوره خاص انگار منتظره که جواب بدم میدونه شب جایی رو ندارم برم اینو خوب میدونه واسه همینه که اینقدر راحت از بیرون کردنم حرف میزنه اما من میرم مهم نیست کجا مهم اینه که برم حس میکنم صورتم خیس شده دستمو میبرم سمت صورتم بازم اشکام بی اجازه مهمون چشمام شدنو خودم خبر ندارم این بار من یه پوزخند تلخ میزنم اشکامو با پشت دستم پاک میکنم الان واقعا بی تفاوته بی تفاوتم برام مهم نیست آینده چی میشه تا الان که برام مهم بود زندگی چی شد تا الان با همه سختیهایی که کشیدم سهم من از این زندگی چی شد میخوام بی خیال زندگی کنم میرم سمته اتاقم از رو مبل بلند میشه البته اینو از صدایه قدم هاش حس میکنم میدونم داره بهم نزدیک میشه بازومو میگیره و فشار میده و داد میزنه:کجا سرتو انداختی پایین داری میری؟-با تمسخر سرمو بلند میکنمو میگم دارم میرم وسایلامو جمع کنم برم پیشنهاده خوبی بود روش که فکر کردم دیدم زندگی اینجور بی دردسرترهانگار انتظار این جوابو ازم نداشت حس میکنم استخون دستم داره میشکنه همونجور داره فشارش دستش بیشتر میشه تا به خودم بیام میبینم یه طرفه صورتم هم داره میسوزه رامبد: که پیشنهادم بی دردسرتره آره؟؟همینجور که داره داد میزنه منو میکشه سمت اتاق خوابش بازم اشکام داره بی اختیار سرازیر میشه صدایه زنگ خونه رو میشنوم هر کی هست خیلی سمجه همینجور داره زنگ میزنه تغییر مسیر میده منو هم با خودش میکشه سمته آیفون منو به دیوار میچسبونه و با دستش جلویه دهنمو میگیره بعد جواب میده ببینه کی پشته درهرامبد: بله؟-…رامبد: سلام عزیزم-…رامبد: مهناز امشب برو خونه من خیلی کار دارم-…..رامبد: لعنتی کلی کار سرم ریخته حوصله تو ندارم امشب گورتو گم کن -….رامبد: باشه فردا بیا شرکت -….رامبد: آره، پس فعلا بایایکاش مهناز نمیرفت امشب بیچارم نکنه خیلیه دستشو از جلویه دهنم بر میداره و اینبار با یه لحنی که سعی داره عصبانیتو توش مخفی کنه بهم میگه-که اینجوری زندگی بی دردسرتره؟؟آره؟؟ خوب عزیزم چرا خودتو خسته کنی این وقته شب بری خونه دوست پسرت الان که من در خدمتت هستم چرا مزاحم آقا امیر میشی دوست پسرت هم که با این موضوع مشکلی نداره تو هم که باید افتخار کنی یه شبو با من بگذرونی فکرشو بکن عجب افتخاری نصیبت میشه با یه پوزخند ادامه میده -من این فداکاری رو میکنم که یه امشب کلفت خونمو تحمل کنمهمینجور که گریه میکنم سعی میکنم خودمو از دستش خلاص کنم هر چی تقلا میکنم وضع بدتر میشه بازم تپش قلبم شدت گرفته مثه همون روزا مثه گذشته ها از شدت ترس حالت تهوع بهم دست داده از بچگی همین طور بودم اگه میترسیدم حالت تهوع بهم دست میداد احساس درد میکنم در قفسه سینم عجیب احساسه درد میکنم حس میکنم دارم از حال میرم ولی بازم سعی میکنم سرپا وایسم باید مقاومت کنم ولی عجیب احساس ضعف میکنم حس میکنم داره صدام میکنه شایدم نه الان فقط گذشته ها جلویه چشمامه، تنهایی ها، قضاوتهای بیجا، تصمیم گیری هایه سرخورد و…حرفایه دکتر تو گوشم میپیچه ناراحتی و استرس برات سمه سعی کن آروم باشی خودتو از اینی که هستی داغون تر نکن اگه همین طور ادامه بدی مرگت حتمیه نه به خاطر مشکلات جسمی به خاطر مشکلات روحی ولی مگه میشه غرقه مشکلات بود و با آرامش زندگی کرد رامبد: یاس، با توام دختر، یاس یه چیزی بگوهر لحظه که میگذره من بی جون تر میشم و صدایه اون دورتر دورتررامبد: کارت ندارم دختر یه حرفی بزنچشام داره سیاهی میرهرامبد: چت شده؟؟ یاسدیگه تصویرش هم از جلو چشمام محو میشه ……..
فصل چهارمچشامو باز میکنم هیچی یادم نمیاد یکم که فکر میکنم کم کم یاد موقعیتم می افتم تو اتاق رامبدم رو تختش دراز کشیدم کم کم همه اتفاقا رو به خاطر میارم باز حالم داره بد میشه رامبد: کیا آخه چی شده؟؟کیا: این دختره کیه رامبد؟رامبد: خدمتکاره جدیدمهکیا: حالش زیاد خوب نیست بهتره یه اکو بدهرامبد: منظورت چیه؟؟کیا: ببین رامبد این دختر مشکل قلبی داره مثلا همین سیگاری که تو الان داری میکشی براش سمه، ترس، استرس، نگرانی، کار زیاد همه اینا براش ضرر هستن من میگم به خونوادش خبر بده میترسم بعدا برات دردسر بشهرامبد: باشه بذار ببینم چی میشهیه لبخند تلخ میشینه رو لبام… خونواده عجب واژه غریبی… در اتاق باز میشه… باز ترس همه وجودمو گرفته دیگه دسته خودم نیست واقعا ازش میترسم رامبد: یاس به هوش اومدی؟؟ یاس نترس کاریت ندارم دختراما دسته خودم نیست دستام شروع میکنند به لرزیدن و تپش قلبم دوباره داره زیاد میشه با نگرانی ای که تا حالا تو چشماش ندیدم دوستش رو صدا میزنهرامبد: کیا خودتو برسون به هوش اومده ولی انگار زیاد حالش خوب نیستکیا: مگه چیکارش کردی؟دوستش میاد داخله اتاق رو تخت میشینه و سعی میکنه آرومم کنهکیا: ببین خانمی کسی اینجا نمیخواد اذیتت کنه آروم باش هیس آروم باشبازم یه لبخند تلخ میشینه رو لبام این روزا مهمون لبایه من یه لبخند تلخه و مهمون لبایه رامبد یه پوزخند مسخره برایه آروم شدن باید قرصامو بخورم با صدایی که به زور شنیده میشه کیفمو میخوام ولی انگار دوستش نشنید کیا: چی میخوای گلم؟-کیفمو کیا: کجاست؟؟- تو سالن افتادهکیا یه نگاه خشمگین به رامبد میکنه رامبد هم سرشو میندازه پایین میره تا کیفمو بیاره از کیا خوشم میاد یه جورایی رفتاراش منو یاد داداشم میندازه که همیشه درکم میکرد که تو این مواقع مراقبم بود رامبد کیفمو برام آورد بازش میکنم جلویه چشمایه متعجبشون قرصامو میخورم بعد چند دقیقه که چشمامو بستم حس میکنم آرومه آروم شدم هرچند هنوز از رامبد میترسم ولی سعی میکنم این ترسو تو وجودم پنهان کنم الان حالم خیلی بهتره تصمیمم رو گرفتم میخوام برم از جام بلند میشم یه خورده احساس ضعف میکنم رامبد و کیا میخوان بیان طرفم که دستمو میارم بالا به نشونه ی اینکه نیازی نیست یه لبخند تلخ و یه تشکر از کیا و یه نگاه غمگین برای رامبد آخرین چیزیه که دارم تا تقدیمشون کنم و میرم داخل اتاقم که وسایلامو جمع کنم که برم ولی نمیدونم کجا؟ میرم تا شاید آیندمو یه جایه دیگه بسازم صدایه ضعیفی رو از بیرون میشنوم میفهمم که رامبد و کیا دارن پچ پچ میکنند میرم استراحت کنم تا صبح برایه همیشه اینجا رو ترک کنم ذهنم به گذشته ها پرواز میکنه مثه همیشه وقتی یاد گذشته ها میکنم هیچی برام جز اشک نداره، هیچی… بیخیال یاس بخواب که خدایه تو هم بزرگه… صبح با احساس سردرد بدی از خواب بیدار میشم رامبد رو کاناپه خوابش برده از کیا هم خبری نیست لابد رفته… میرم صبحونه رامبد رو آماده کنم بعدش هم چمدونمو بردارم شاید خونه ستاره برم هر چند ازشون خجالت میکشم اما چاره ای ندارم صبحونه رو آماده کردم و میزو چیدم… سعی میکنم آهسته قدم بردارم تا بیدار نشه کلیدا رو از کیفم در میارمو رو میز اتاقم میذارم چمدونمو برمیدارمو از اتاق خارج میشم سرمو برمیگردونم دیگه رو کاناپه نیست لابد بیدار شده… خوب به من چه؟ من که کارام رو انجام دادم درو باز میکنمو از ساختمون خارج میشم چمدون به دست در امتداد خیابون حرکت میکنم و فکر میکنم سهم من از زندگی چیه؟؟ واقعا سهم من از زندگی چیه و دریغ از یه جواب…. یهو دستم کشیده میشه با تعجب به عقب برمیگردم دوباره این چشمها این موها این لب این بینی این پسر چرا دست از سرم بر نمیداره… گنگ نگاش میکنم انگار خودش هم فهمیده حواسم این جا نیست باز دستمو میکشه و چمدونو از دستم میگیره و منو میبره سمته خونه اما من تازه ذهنم به کار افتادهرامبد: ولم کن، لعنتی ولم کندوباره شده همون آدم نفوذناپذیر و خونسرد دیروز یه لبخند خوشگل هم رو لباشه هنوز لباسایه دیشب تنشه موهاشم بهم ریخته هست معلومه با عجله از خونه بیرون اومده به خونه رسیدیم درو با کلید باز میکنه هنوز دستمو ول نکرده همینطور منو دنبال خودش میکشونه هر چی تقلا میکنم فایده ای نداره دره خونه رو قفل میکنه… منو میندازه رو مبلو خودش هم رو مبله دو نفره لم میده و با خونسردی نگام میکنه و میگهرامبد: کجا میرفتی؟-اونش به جنابعالی ربطی ندارهرامبد: یادت باشه تو خدمتکار منی و هر چیزی که مربوط به تو باشه به من ربط داره حالا مثه یه دختر خوب خودت بگو کجا میرفتی وگرنه بد میبینی فکر نکن چون حالت بده مراعاتت رو میکنم دیشب هم که یه چشمه از تنبیه هایه منو دیدی اگه بابه میلم رفتار نکنی بدترشو میبینی -منم دارم باب میله شما رفتار میکنم همین دیشب گفتین برم منم دارم میرم پس مشکل چیه؟؟حس میکنم داره عصبی میشهرامبد: ببین دختر خانم یه کاری نکن عصبانیم کنی که فقط و فقط خودت ضرر میکنی….داره همینجوری حرف میزنه ولی من حوصله ندارم دلم میخواد برم نمیدونم… ولی دوست دارم برم یه جایی که هیچکس دستش بهم نرسه… وقتی اینجوری تهدید میکنه ازش میترسم ولی خوب ترسم نیبت به دیشب کمتره همین که دوستشو آورد تا معاینه ام کنه نشون داد اونقدرا هم نسبت به من بی تفاوت نیست… ایکاش رفتاراشو درست کنه… ایکاش بتونه موادو ترک کنه… با همه اذیتایی که کرد ولی باز اونقدرا بد به نظر نمیرسه…. یهو با صدایه فریادش به خودم میامرامبد: با توام حواست کجاست؟؟ یه ساعته دارم حرف میزنم یه نگاه بی تفاوت بهش میندازم-من که ندیدم شما حرف بزنی شما فقط و فقط دارید تهدید میکنید من دیگه خدمتکاره شما نیستم پس مسائلی که به مربوطی به شما ربطی نداره شما همون دیشب اخراجم کردین منم قبول کردمعصبی دستاشو تو موهاش فرو میکنه و میگهرامبد: الان پیشه خونوادت میری دیگه؟؟بازم خونواده بازم گذشته آخه به تو چه مرد که اول صبحی همه روزمو خراب میکنی هنوز چیزی نگفتم یعنی نمیدونم چی بگم اون که از زندگیه من خبر ندارهرامبد: ببین یاس من نگرانتم بالاخره یه مدت اینجا کار کردی و من در قبال تو مسئولم نمیتونم بذارم تو خیابونا سرگردون باشی بهتره خودم برسونمت تا هم خونوادتو ببینم هم در مورد وضعیته قلبت باهاشون حرف بزنم من همه ی این مدت فکر میکردم روزایی که اینا نیستی به خونوادت سر میزنی ولی تازگی فهمیدم این طور نبوده بهتره وسایلاتو برداری تا من برسونمتبا تمسخر نگاش میکنم این همه ملایمت اصلا بهش نمیاد معلومه خیلی داره خودشو کنترل میکنه که در برابر لجبازی من عصبانی نشه انگار فهمیده این بار با عصبانیت هیچی درست نمیشه من کلا آدمه لجبازی نیستم ولی امان از زمانی که کسی بخواد بیخودی اذیتم کنه محاله به راحتی ازش بگذرم هنوز منتظره که من یه چیزی بگم -هر چند همه نگرانیهایه شما رو بی مورد میبینم ولی خوب فقط میتونم بابت این نگرانیها ازتون تشکر کنم و باید اینم بهتون بگم که به شما ربطی نداشت من روزایی که سرکارم ندونم کجا میرفتم کسی که واسه زندگی من تصمیم میگیره فقط و فقط خودمم… بهتره زور و بازوتونو اینقدر به رخ من نکشین مرد بودن به زور و بازو نیست بعد با تمسخر ادامه میدم: هر چند خودتون بیشتر از هرکسه دیگه به مراقبت احتیاج دارین نظرتون چیه قبل از اینکه من برم اول شما رو پیشه خونوادتون ببرم الاخره یه آدم معتاد بیشتر به مراقبت احتیاج داره نسبت به منبا سرعت از رو مبل بلند میشه میاد طرفم روم خم میشه که باعث میشه من سرمو ببرم عقب تر از لایه دندونایه کلید شده حرفاشو میزنهرامبد: ببین خانم کوچولو کم کم داره صبرم تموم میشه ها هلش میدم عقب که باعث میشه یه پوزخند رو لباش بشینه از جام بلند میشم که مچ دستمو میگیره چمدونمو برمیداره و منو با خودش میبره نمیدونم کجا… به زور منو سوار ماشین میکنه… قفل کودکو میزنه و با خنده بهم نگاه میکنهرامبد: این قفلو برایه کوچولوهایی مثه تو گذاشتن که فرار نکنید، ما اینقدر اینجا میمونیم تا تو آدرس بدی دیگه خودت میدونی اعصابم خورد شده گرسنه هم هستم نه دیشب شام خوردم نه الان صبحونه فکر نکنم خودش هم خورده باشه با اینکه صبح براش صبحونه درست کردم اما با اون سرعتی که این دنالم اومد فکر نکنم چیزی خورده باشه تصمیمو گرفتم یه اس ام اس واسه ستاره میدم که میتونم چند روز خونشون بمونم؟ بعد منتظره جواب میشم… رامبد تکیه داده به در داره به کارام نگاه میکنه حس میکنم میفهمه که خیلی کلافه ام -واسه دوست پسرت اس ام اس دادی؟؟ همیشه یادت باشه نباید به هیچ پسری اعتماد کنی اگه خیلی دوستت داشت نمیذاشت پیشه من تنها باشی، من فقط و فقط تو رو به خونتون میبرم نه جای دیگهبا کلافگی نگاش میکنم بعد رومو برمیگردونم و به مردمی که از پیاده رو رد میشن نگاه میکنم گوشیم زنگ میخوره و جواب میدم-سلام گلمستاره: سلام یاس، چی شده؟ خوبی؟سعی میکنم آهسته حرف بزنم ولی خوب هر جور هم سعی کنم حرف بزنم بازم رامبد صدامونو میشنوه-آره، نگران نباش، خونه هستی؟؟ستاره: نه عزیزم با احسانم، تو برو خونه احسانم الان منو میرسونه-مامان و بابات هستن؟ستاره: نه ولی داداشم هست… احسان میپرسه از اون خونه بیرون اومدی؟-اینجا نمیتونم برات توضیح بدم میام خونه همه چیزو میگمستاره: باشه گلم پس تا بعد-خداحافظتماسو قطع کردمو سرمو برمیگردونم یه جوری نگام میکنه آدرسو میگم یه سر تکون میده و ماشینو روشن میکنه و حرکت میکنه…چمدونمو برمیدارم و پیاده میشم… خودش هم باهام پیاده میشه -بهتره بیشتر از این وقتتونو تلف نکنید، خداحافظصداشو از پشت سرم میشنوم: تو نگرانه وقت گرانبهایه من نباش امروز که دیگه صبح به شرکت نمیرسم قرارم هم با مهناز بمونه واسه امشب نظرت چیه؟با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم تو دلم دعا میکنم ستاره تو خونه باشه اگه فقط داداشش باشه چیکار کنم ایکاش میشد یه جوری این رامبدو دست به سر کنم به جلویه خونه رسیدم رامبدم کنارمه زنگو میزنم صدایه سپهرو میشنوم-بله؟-سپهر منم باز کنسپهر: کجایی دختر بیا داخلدر باز میشه میخوام برم تو خونه رامبد دستمو میگیره-کجا؟ به این آقا سپهرتون بگو بیاد پایین، من کارش دارم صدایه ستاره رو میشنوم احسان هم کنارشه ستاره: یاس چرا بیرونی؟رامبد برمیگرده و فقط یه صدایی شبیه احسان از دهنش خارج میشه چشماش فقط احسانو میبینه صدایه احسان تو گوشم میپیچه که به ستاره میگهاحسان: یاسو ببر داخلسپهر هم داره میاد بیرون سپهر: یاس کجایی یه ساعته منتظرتم بیا بالا ستاره دستمو میگیره و سپهر چمدونمو برمیداره و به داخله خونه میریم
فصل پنجمهمه تو خونه نشستیم من و ستاره رو یه مبل دو نفره و روبرومون هم احسان و رامبد نشستن سپهر هم با دوستاش قرار داشت بیرون رفته… احسان زیادی با رامبد سرسنگینه… اما رامبد یه چیزی تو نگاش تغییر کرده نمیدونم احسان چی بهش گفته که اینقدر عوض شده… احسان شروع میکنه به حرف زدن: خوب یاس بگو چی شده که اومدی اینجا؟؟ -چیزی نشده آقا احسان، فکر کردم بهتره دنبال یه کاره دیگه باشماحسان: اگه رامبد اذیتت کرده بهم بگو میدونی که مثه خواهرم الهام دوستت دارم-شما لطف دارین آقا احسان ولی چیزی نشدهاحسان: ولی رامبد میگه دیروز حالت بد میشه، تو اگه مشکلی داشتی باید ما رو مثه خونوادت بدونیرامبد با تعجب بالا میارهرامبد: مثه خونوادش؟؟ یعنی چی؟؟ مگه یاس خواهر ستاره نیست؟؟حالا احسان و ستاره با تعجب به من و رامبد نگاه میکنند و من موندم که چه جوابی به سه جفت چشم متعجب بدم و شروع میکنم به حرف زدن-خوب راستش من دیشب اخراج شدم و مجبور بودم برایه یه مدت یه جا زندگی کنم تصمیم گرفتم بیام پیشه دوستم ولی آقای کیانفر بهم گیر دادن که باید خودشون منو برسونند و راجع به من با خونوادم صحبت کنند حتما اینطور فکر کردن ستاره خواهر منهاحسان و ستاره به جوابشون رسیدن ستاره بغلم میکنه و میگه: عزیزم مگه غیر از اینه، تو واقعا خواهر منییه لبخند بهش میزنم، احسان هم با لبخند به من و ستاره نگاه میکنه احسان برمیگرده سمت من و میگه: چرا اخراج شدی-دیروز بدون اجازه از خونه بیرون رفتماحسان: فقط همینبعد برمیگرده سمته رامبد احسان: اصلا عوض نشدی همون گنداخلاقی که بودی هستی اما رامبد هنوز نگاش به منه بی تفاوت به حرفه احسان میگه: من نگفتم منو بیار پیش دوستات من گفتم ببر پیشه خونوادت ستاره یه نگاه نگران به من میندازه خوب میدونه گذشته چقدر منو اذیت میکنه با اینکه از چیزی اطلاع نداره ولی از عوارضش کاملا آگاهه، با عصبانیت میگه:بهتره تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید….ستاره داره همینجور حرف میزنه ولی من برمیگردم به گذشته، زمانی که تنهایه تنها بودم و تازه با ستاره آشنا شده بودم اون از خونوادم میپرسیدو من میگفتم کسی رو ندارم و اون با تعجب نگام میکرد و من اشکام جاری میشد در زندگی امروز من هیچکس از گذشته ام نمیدونه هر وقت حرف از گذشته میشه فقط غم و غصه و اشک رو برام به همراه داره نمیخوام بهش فکر کنم این شعر تو گوشم میپیچه چقدر دوستش دارم من و یاد بی کسیم میندازهباز باران با ترانهمیخورد بر بام خانهخانه ام کو؟ خانه ات کو؟واقعا خونم کجاست؟ چرا اینقدر بی کسم….آن دل دیوانه ات کو؟روزهایه کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟یادت آید روز بارانگردش یک روز دیرینپس چه شد دیگر کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگیندر پس آن کوی بن بستدر دل من آرزو هست؟کودک خوشحال دیروزغرق در غم های امروزیاد باران رفته از یادآرزوها رفته بر بادکدوم آرزو من الان فقط زنده ام و نفس میکشم روحمو خیلی وقته کشتن با صدایه ستاره به خودم میاد که صدام میزنه صدایه احسانو میشنوم که میگه برو براش آب قند بیار صدایه نگرانه رامبد رو حس میکنم که میگه انگار دوباره حالش بد شده ببریمش دکتر اما من حالم خوبه فقط برایه یه لحظه غرقه گذشته ها شدم ستاره اومد کنارم نشست لیوانو به لبام نزدیک میکنه از دستش میگیرم جرعه جرعه میخورم… حس میکنم یکم جون گرفتم از ستاره تشکر میکنم و سرمو برمیگردونم طرفه رامبد که داره با نگرانی نگام میکنه فقط یه جمله میگم-من خونواده ای ندارمرامبد: یعنی چی؟-دلیلی برای توضیح بیشتر نمیبینممیخواد یه چیزی بگه ولی نمیگه برمیگرده سمت احسان و به اون خیره میشه احسانم شونه هاشو میندازه بالا و میگه: من و ستاره هم در همین حد میدونیم احسان برمیگرده سمته من میگه یه مدت اینجا بمون و درستو بخون تا امتحانات تموم بشه منم یه کاری برات پیدا میکنم نگرانه خونه هم نباشزیرلبی ازش تشکر میکنم از قیافه رامبد خندم گرفته با تعجب میپرسه-درس؟؟احسان: چه مرگته تو، تو وقتی میخوای کسی رو استخدام کنی باید اینا رو بپرسی یعنی اینم نمیدونی؟از نحوه ی حرف زدن احسان معلومه قبلا خیلی باهم صمیمی بودن با اینکه به قول ستاره رابطه شون قطع شده ولی هنوز حرف زدنشون شبیه دو تا دوسته هر چند هر دو تاشون سعی میکنند سرد برخورد کنند ولی زیاد موفق نیستنرامبد با تعجب نگام میکنه رامبد: پس چرا خدمتکار خونه شدی؟-جایی رو نداشتم شبا بخوابم جایی رو پیدا نکردم که به یه دختر تنها اتاق بدن اگرم میدادن هزینه اش برام سنگین بود یا جایه مناسبی نبودرامبد: مدرکت چیه؟-فعلا دیپلم -چی؟احسان با خنده: منظورش اینه این ترمو تموم کنه مدرکش به دستش میرسه اون موقع میشه لیسانس حسابداری، شنیدم میخوای ارشد بدی؟-آره اگه خدا بخواد اگه قبول بشم میتونم دوباره از خوابگاه استفاده کنم احسان: دختر تو دیگه کی هستی همه میرن درس بخونند به یه جایی برسن تو میگی واسه ی خوابگاه میخوام ارشد بدم-بهتر از اینه که کارتن خواب بشم احسان با خنده سرشو تکون میده و هیچی نمیگهرامبد:اگه دوست داشتی میتونی واسه استخدام به شرکت من بیای واسه شبا هم میتونی بیای تو همون اتاقی که بودی یه نگاه به احسان میندازم که داره با اخم به رامبد نگاه میکنه اما رامبد بدون توجه به احسان همه حواسش پیشه منه احسان دسته رامبدو میگیره و به زور بلندش میکنه و میبره اون سمت سالن ستاره: یاس بهتره قبول نکنی احسان برات یه کاری میکنه تو نگران خونه و کار نباش با اینکه احسانو قبول دارم اما خوب اونم واسه ی باباش کار میکنه میدونم که هر جا هم کار پیدا کنم به منی که سابقه ی کار ندارم حقوقه درست و حسابی نمیدن تازه همون اتاق رو هم بخوام اجاره کنم همه پولی که میگیرم باید بابت اتاقه بدم باز دارم وسوسه میشم قبول کنم ستاره که میبینه حواسم بهش نیست میره آشپزخونه فکر کنم ناراحت شده میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم بعد برم از دلش در بیارم صدایه احسانو میشنوماحسان: زندگیه خودتو که به گند کشیدی به زندگی یاس کاری نداشته باشرامبد: من که به زندگی اون کاری ندارم چرا واسه خودت مزخرف میگی من فقط دارم کمکش میکنماحسان: آره جونه عمت، یادته چقدر گفتم با خودت اینکارو نکن، اما همه پلها رو پشت سرت خراب کردی، حس میکنم زیادی داری واسه یاس دل میسوزونی… هر کی تو رو نشناسه من خوب میشناسم تو واسه کسی بیخودی دلسوزی نمیکنی… بهتره پاتو از زندگی یاس بیرون بکشی من از اولم مخالفه این شغل برایه یاس بودم رامبد با پوزخند: من فقط قصدم کمکه فکرایه بیخود نکن و بیتوجه به احسان اطرافو نگاه میکنه احسان همینجور داره حرص میخوره منم مسیرمو عوض میکنم و میرم سمت آشپزخونه، کلا بیخیال شستن دست و صورتم میشم فکرامو کردم میخوام برم هم شغلش خوبه هم یه جایی رو دارم که شبا سرم رو با آرامش رو زمین بذارم فقط نمیدونم چه جوری به ستاره بگموقتی گفتم ستاره با فریاد داد زد چییییی؟؟ به طوری که احسان و رامبد اومدن داخله آشپزخونهاحسان: چی شده ستاره؟ستاره به من اشاره میکنه: از این بپرس که برام اعصاب نمیذارهاحسان: یاس چی شده؟سرمو با شرمندگی میندازم پایینو میگم-تصمیم گرفتم که این کارو قبول کنم احسان با بهت و رامبد با لبخند نگام میکننددیگه از بعدش نمیگم که چی شد ستاره باهام قهر کردو احسان کلی اصرار کرد ولی وقتی دلایلمو گفتم احسان هم حرفی واسه گفتن نداشت شاید اونم میدونست حق با منه هر کار کردم ستاره باهام حرف نزد… وقتی میخواستم سوار ماشین بشم احسان به من گفت که نگرانه ستاره نباشم اون همه چیزو درست میکنه خیلی خیلی ممنونش بودم تو این چند سال خیلی هوامو داشت امروز کلی شرمندش شدم بعدم دست رامبدو گرفت و از من یکم دورش کرد و باهاش کلی حرف زد که من هیچی از حرفاشون نشنیدمرامبد: سوار شوبی هیچ حرفی سوار ماشین میشم حس میکنم زیادی خوشحاله، بی توجه به رامبد به آینده فکر میکنم من باید همه تلاشمو بکنم معلوم نیست چه آینده ای در انتظارمه میخوام ارشد ثبت نام کنم هر طور شده سعی میکنم فکرمو آزاد کنم طبقه عادت گذشته هنزفری ام پیتری پلیرمو میزنم به گوشم و به آهنگ دیوار محسن یاحقی گوش میدم عاشقه آهنگاشم غمگینه غمگین… چشامو میبندمو غرق میشم تو آهنگشهمه دنیام شده دیوار پر دیوارای سنگینمی کشن منو دردا همین دردای دلتنگیصبوریای دل با من به من برگشتنت با توچقدر دوری ازم عشقم چقدر راهه ازم تا تورهام کن از هجوم درد از این تنهایی هرزهبه دلتنگی من برگرد به دنیایی که بیمرزهکشنده است زهر تنهایی که من هر لحظه مینوشمهمین لحظه منو دریاب بیا برگرد به آغوشمبدون تو یه آوارهام اسیر صدتا دیوارمتا وقتی که نفس باشه به داشتنت امیدوارمپرم از حس دلتنگی از اشک و گریه بسیارماز هرچی بین ماست خستهام از این دیوارا بیزارمولی بازم یه دیوونهام تویی عشقم همه جونمتا روز مرگ من جز تو به هیچکس دل نمیسپارماگه حتی به من عشقی نداشته باشی ممنونمتا روز مرگ من با عشق تا پای جون دوست دارمبدون تو یه آوارهام اسیر صدتا دیوارمتا وقتی که نفس باشه به داشتنت امیدوارمپرم از حس دلتنگی از اشک و گریه بسیارماز هرچی بین ماست خستهام از این دیوارا بیزارمولی بازم یه دیوونهام تویی عشقم همه جونمتا روز مرگ من جز تو به هیچکس دل نمیسپارماگه حتی به من عشقی نداشته باشی ممنونمتا روز مرگ من با عشق تا پای جون دوست دارمولی بازم یه دیوونهام تویی عشقم همه جونمتا روز مرگ من جز تو به هیچکس دل نمیسپارماگه حتی به من عشقی نداشته باشی ممنونمتا روز مرگ من با عشق تا پای جون دوست دارمچقدر این آهنگو دوست دارم با تکونایه دستی چشامو باز میکنم خودمم میدونم غم تو چشام بیداد میکنه اما از نگاه های پرترحم رامبد اینو بیشتر احساس میکنم هنزفری رو از گوشم در میارم و بهش نگاه میکنم رامبد: رسیدیم پیاده شو-سری تکون میدم و پیاده میشم درو باز میکنه و چمدونو میبره میذاره تو اتاقم بعد میاد مثه همیشه رو مبل دو نفره لم میده و بهم اشاره میکنه که رو مبل روبروییش بشینم جلوش میشینم رامبد: کلاسات تموم شده؟-آره، ولی دو هفته دیگه امتحانام شروع میشه رامبد: این دو هفته رو بمون خونه استراحت کن امتحاناتو که تموم شد خودتو برایه کاره جدیدت آماده کن اما در مورد کارایه خونه میتونی نهار و شام وصبحونه رو در ست کنی یا باید خدمتکار بگیرم-میتونم درست کنمرامبد: تو شرکت به صورت نیمه وقت کار میکنی صبحها باهم میریم ظهر هم باهم برمیگردیم عصرها هم لازم نیست بیای شرکت باید به کارایه خونه سر و سامون بدی سری تکون میدمو هیچی نمیگم رامبد: برو یه چیز درست کن خیلی گرسنمهاز جام بلند میشم میرم یه چیزی درست کنم مرغ رو از یخچال بیرون میارم میخوام زرشک پلو با مرغ درست کنم همینطور که دارم به کارام میرسم براش یه شربی آب پرتغال میبرم دیگه براش عادی شده همیشه اگه زود بیاد خونه و غذا آماده نباشه همین کارو میکنم یه چیزی میارم تا بخوره خودمم گرسنمه فقط یه شربت میخورمو به بقیه کارام میرسم وقتی غذا آماده شد صداش میکنم از اتاقش میاد بیرون دارم غذا رو میکشم که زنگ خونه رو میزنند درو براش باز میکنمورامبد: کی بود؟-دوست دخترتون مهناز خانم هستنسری تکون میده غذامو برمیدارم برم تو اتاقم که صدام میزنهرامبد: کجا؟؟میرم تو اتاقم رامبد: نمیخواد همینجا بخوردر همین حین در مهناز هم میاد داخل آشپزخونهمهناز: معلومه کدوم گوری هستی اون از دیشب این هم از امروز غذامو میکشم تا بخورم رامبد هم غذاشو کشیده داره میخوره سرشو بلند میکنه و به مهناز نگاه میکنه و خیلی خونسرد میگه: کار داشتم نشد بیام شرکت باید به تو هم جواب پس بدممهناز: پس چرا خبرم نکردی؟ رامبد با خونسردی : وقت نکردم مهناز یه نگاه به من میندازه و میگه: نگه نگفتم از این دختره خوشم نمیاد چرا اخراجش نکردیرامبد باز با خونسردی میگه: تو میتونی نظرو بگی ولی تصمیم نهایی با خودمه تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنمهناز که از عصانیت داره منفجر میشه میگه: جدیدا با کلفتا غذا میخوری؟؟رامبد: آفرین خیلی باهوش شدیا از کجا فهمیدی گلم؟ و بعد یه خنده ی قشنگ تحویل من میده و یه قاشق دیگه غذا میذاره تو دهنش… تلفن خونه به صدا در میاد میخوام برم جواب بدم رامبد: نمیخواد غذاتو بخورمهناز یه نگاه به من و یه نگاه به رامبد میندازه: امروزخیلی مهربون شدی…مهناز میخواد حرف بزنه که تلفن میره رو پیغامگیر و صدایه یه دختر میاد-رامبدم، عشقم، کجایی گلم؟رامبد که داشت غذا میخورد به سرفه میفته من یه لیوان آب براش میریزم و میدم دستش مهناز هم بعد کلی فحش و بد و بیراه با حالت قهر از خونه میره بیرون… خندم گرفته ولی رامبد با اون قبافه مثله برج زهرمارش نشسته جلوم جرات ندارم بخندمرامبد: میزو جمع کنمیزو جمع میکنمو براش یه چایی درست میکنم میذارم جلوش میرم تو اتاقم و تا شب بیرون نمیام شبم از اتاقم بیرون میرم سریع یه غذایه حاضری درست میکنم و میذارم جلوش میخوام برم اتاقم که میپرسه کجا؟-خسته ام میرم استراحت کنمرامبد: غذاتو بخور بعد-اشتها ندارم ممنونرامبد: رو اعصابم پیاده روی نکن غذاتو میخوری بعد میری-یکم واسه خودم غذا میکشم و بیشتر باهاش بازی میکنم واقعا اشتها ندارم امروز بعد نهار فقط درس خوندم تا الان دلم خواب میخواد قرار شده بعده اولین امتحانم که سیستم اطلاعاتی حسابداری هستش بمونم با بچه ها حسابداری پیشرفته ۲ رو کار کنم اینجوری بهتره واسه خودم هم مرور میشه اون روز نهارم خونه نمیام ساعت ۸ اگه امتحان داشته باشم پس وقت نمیشه صبح برایه رامبد غذا درست کنم تصمیم گرفتم از شبه قبلش غذا رو آماده کنم همینجوری دارم تو فکرم برنامه ریزی میکنم رامبد: با غذات بازی نکن غذاتو بخورباشه ای میگمو چند قاشق میخورم همین که غذاش تموم میشه ظرفا رو میشورم که صدای زنگ خونه رو میشنوم وقتی جواب میدم صدایه یه دخترو میشنوم-بله؟دختر: درو باز کن-ببخشید شما؟دختر: به تو چه میگم درو باز کن احمقرامبد از اتاقش میاد بیرون: کیه؟-نمیدونمخودش جواب میده و درو باز میکنهبه من اشاره میکنه وسایله پذیرایی رو آماده کنمو برم تو اتاقم طبقه معموله شبایه گذشته… هر بار یه دختر من موندم این دخترا به چی افتخار میکنند… این پسره که هر شب با یه نفره دختر: سلام عزیزم رامبد: سلام خانمی، چقدر دیر کردی؟دختر: ببخشید گلم، راستی رامبد این احنق کی بود هر چی من میگم درو باز کن میگه شما مگه راجب من بهش نگفتیرامبد: ببخش خانمی، یادم رفت… این روزا سرم خیلی شلوغهخندم میگیره آره واقعا سرش خیلی شلوغه اونم شبا تو رختخواب کارامو انجام دادم دارم میرم تو اتاقم که دختره صدام میکنه برمیگردم طرفش میبینم تو بغل رامبد نشسته و رامبد داره شونه های لختشو ناز میکنه -بله خانم؟دختر: کجا میری؟ مگه نمیدونی نکنه بای خودمون وسایل پذیرایی رو جور کنمبه رامبد نگاه میکنم اونم نگاش میفته به من رامبد: نازی، خانمی همه وسایل پذیرایی آماده هست من دوست دارم الان فقط من و تو تنها و راحت اینجا باشیم… بیخیال شونازی: رامبد، عزیزم تو این خدمتکارا رو نمیشناسی به اینا رو بدی میان سر میز باهات غذا هم میخورنخندم میگیره لابد اگه بفهمه من سره میز با رامبد غذا میخورم از خونه پرتم میکنه بیرون…. دختره متوجه خندم میشهنازی: احمق به چی میخندی، همین الان وسایلاتو جمع کن… اخراجینگاهی به رامبد میندازم رامبد نگاشو از من میگیره بر میگرده سمت نازی: خانمی چرا امشبمونو داری خراب میکنی تا نازی میاد حرف بزنه رامبد میاد لباشو میذاره رو لبایه نازی و با لباش بازی میکنه وقتی متوجه میشه هنوز نرفتم لباشو از لبایه نازی جدا میکنه و با داد میگه: تو که هنوز اینجایی برو تو اتاقتمیرم رو تختم دراز میکشم و یاد شعر فروغ میفتم:گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستنولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستناز این مردم که تا شعرم شنیدن به رویم چون گلی زیبا شکفتنولی آندم که در خلوت نشستن مرا دیوانه ای بد نام گفتن
فصل ششمامروز اولین امتحانمو دادم به نظره خودم که خوب بود حالا نمیدونم چی میشه؟ تا نمره ها بیاد هزار تا غلط توش پیدا میشه بعده اون شب دیگه رامبد حرفی از نازی نزد منم چیزی به روش نیاوردم شبا هم زودتر میرفتم تو اتاقم تا از دست معشوقه های آقا در امان باشم چند روز پیش هم قراردادو آورد خونه گفت امضا کنم و بعده امتحانا برای کار برم شرکت… گفت فعلا این قرارداد یک ساله هستش بعد تمدید میشه منم حرفی نزدم دیشب برایه رامبد غذا درست کردم و امروز صبح بهش گفتم که بعده امتحان خونه نمیام گفتم میخوام با بچه ها تو دانشگاه درس بخونم سری تکون دادو چیزی نگفت منم دیگه حرفی نزدم الانم منظره دوستام هستم که بیان امیر و زهرا و مریم اومدن اما فرشاد هنوز نیومده قبلنا ستاره هم باهامون بود اما از وقتی با احسان نامزد کرده دیگه زیاد وقت نمیکنه دانشگاه بمونه از وقتی هم که برگشتم پیشه رامبد یکم باهام سرسنگینه… فرشاد هم اومد میریم سراغه درس پیشرفته یه خورده درسش سخته ولی اگه در طول ترم بچه ها میخوندن الان اینقدر مشکل نداشتن ساعت شده دو هنوز درس رو نصف هم نکردیم به پیشنهاد امیر میریم یه چیز بخوریم بعد بیایم ادامه درسو از سر بگیریم چند نفر دیگه از بچه هایه کلاس هم با ما همراه شدن رفتیم به یکی از رستورانهای نزدیک دانشگاه با شوخی و خنده غذا خوردیم دوباره درسو از سر گرفتیم نزدیکایه ساعت ۵ برام اس ام اس اومد؟ «کجایی»شماره ناآشنا بود با خودم گفتم حتما اشتباه فرستاده بچه ها کم کم رفتن فقط من موندم و مریم و امیر یه فصل دیگه مونده بود که فکر کنم یه ساعتی وقتمونو میگره دیدم گوشی زنگ میخوره نگاه کردم همون شماره ناآشنا بود گوشی رو گذاشتم رو سایلنت حواسمو دادم به درس… به شماره هایه غریبه جواب نمیدم… تا ۶٫۳۰ یه دور پیشرفته رو خوندیم مریم داداشش اومد دنبالش… از امیر خداحافظی کردم و هر چی اصرار کرد که منو برسونه قبول نکردم بی توجه به اطراف هنزفری رو گذاشتم تو گوشم تا به ایستگاه برسم همینطور که داشتم زیر لب آهنگو زمزمه میکردم آهسته آهسته قدم میزدم که یهو یکی از پشت دستمو گرفت و منو برگردوند سمت خودش من هم تعادله خودمو از دست دادم افتادم تو بغلش ،با عصبانیت از بغلش اومدم بیرون… خواستم هر چی فحش که لایقشه نثارش کنم که دیدم این یارو کسی نیست جز رامبد که عینه اژدها دوسر عصبانیه و داره یه چیزایی میگه و تکونم میده ولی من نمیفهمم چون هنزفری تو گوشمه و بر طبق عادت دیرین صداش اونقدر بلنده که اگه کسی بغل من فریادم بزنه هیچی نمیشنوم چه برسه به رامبد که داره از لای دندونایه کلید شدش یه چیزی میگه اما چی چی نمیدونه هر دوتا دستامو هم محکم گرفته نمیتونم هنزفری رو ازگوشم در بیارم هر چند به خاطر مقنعه سیم هنزفری زیاد دیده نمیشه اما با یکم دقت میشه فهمید نمیدونم چرا این رامبد چشمایه کور شدش نمیبینه… انگار یه خورده ساکت شده چون داره با تعجب نگام میکنه چشمش میخوره به سیم دنبالشو میگیره و تازه میفهمه موضوع چیه؟؟ قیافش خیلی وحشتناک شده هنزفری رو از گوشم میکشه اونقدر با شدت اینکارو میکنه که سیم هنزفری از وسط پاره میشه بعد دستمو میگیره و به سمت ماشین میبره ماشینو روشن میکنه و بدونه هیچ حرفی به سمت خونه میره… وقتی از ماشین پیاده میشیم دوباره دستمو میگیره و با خودش میکشه… این دست دیگه برام دست نمیشه از بس دستمو کشید دستم کش اومده… همینجور که پیشه خودم دارم به دست و کش و… فکر میکنم یهو صدایه دادش بلند میشهرامبد: تو تا این وقت شب تو خیابون چه غلطی میکنی؟ اون پسره کی بود؟ خوش اشتها هم تشریف داری یه بار آقا امیر یه بار یکی دیگه دفعه ی بعد باید تو رو از بغل کی جمع کنم؟ اون هنزفری چیه تو خیابون گذاشتی تو گوشت، میدونی از کی دارم صدات میکنم… بعده اون همه حرف زدن تازه میفهمم خانم تو گوشش هنزفری بوده هیچی رو هم نفهمیده… مگه قرار نبود تو دانشگاه درس بخونی؟ پس بگو چرا هر چی بهش اس میدم هر چی زنگ میزنم خانم جواب نمیده؟؟ خانم سرش جاهایه دیگه گرمه… خوب گوشاتو باز کن تا وقتی که اینجا هستی حق نداری هر روز با یکی بری بیرون از این به بعد هم تا وقتی قراردادت تموم بشه خودم میبرمت خودم میارمت فقط کافیه یه بار دیگه کارتو تکرار کنی اونوقت من میدونمو تو… اگرم دوست نداری باید بابت فسخ قرارداد جریمه بدی که میشه نصفه حقوق این یه سالی که قراره بگیری با ناباوری بهش نگاه میکنم اونم یه نیشخند تحویل من میده و اشاره میکنه روبروش بشینم هنوز تو بهت حرفاش هستم که فریاد میزنهرامبد: میگم بیا بشین واستاده منو نگاه میکنهبدون هیچ حرفی میام رو مبل میشینم رامبد با خونسردی میگه: ازت سوال میپرسم به نفعته که درست جوابمو بدی… امروز بعده از امتحانت کجا رفتی؟-فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشهرامبد یه نیشخند میزنه و میگه: چندان بی ربط هم نیست، مثه اینکه فراموش کردی جنابعالی برایه من کار میکنی اگرم راضی نیستی مسئله ای نیست میتونی جریمه رو بدی و بعد هم بریتقصیر خودمه باید اول قراردادو میخوندم بعد امضا میکردم لعنتی لعنتی حالا چیکار کنمرامبد: جوابمو ندادی گفتم بعده امتحان کجا رفته بودی؟میدونه چیکار کنه از زیر زبونم حرف بکشه آخه یکی نیست بره بهش بگه معتاد تو اول برو خودتو درست کن با صدای فریادش به خودم میام: با توام مگه کری؟-دانشگاه بودمرامبد: که دانشگاه بودی… آره؟؟با فریاد ادامه میده تو دانشگاه چه غلطی میکردی؟-داشتم با دوستام درس میخوندمرامبد بلند میشه دستمو میگیره منو هم بلند میکنه شروع میکنه به برانداز کردنم دورم میچرخه و میاد مستقیم تو چشمایه من زل میزنه و با صدایه بلند میگه با کدوم دوستات لابد دوست پسرات آره؟؟ ببین خانم کوچولو من خوشم نمیاد زن هرزه تو خونم نگه دارم اگه هزار تا هم از این دخترا تو خونه ی من بیان روز بعد جاشون تو خیابونه حالا تو به چه جراتی هر روز با یه پسر میچرخی و شب هم میای تو خونه ی من با خیال راحت میخوابی مظلوم نمایی هاتو نگاه کنم یا این هرزگیهاتو؟؟من چرا اینقدر بی عرضه ام که اینجا واستادم و دارم به چرندیاته این پسره گوش میدمرامبد: جلویه من خودشو مظلوم نشون میده همین که پاشو از خونه میذاره بیرون هرزگیهاشو شروع میکنه…دستام شروع میکنه به لرزیدن از شدت عصبانیت نمیتونم خودمو کنترل کنم و رامبد هر لحظه با حرفاش بیشتر و بیشتر عصبیم میکنهرامبد: راستشو بگو تا حالا با چند نفر خوابیدی؟دیگه نمیفهمم چیکار میکنم فقط دستمو میبینم که میاد بالا و یه سیلی محکم هدیه میشه به پسری که رو به رومه…داره با بهت نگام میکنه انگار انتظار این کارو ازم نداشت… با عصبانیت هولش میدم به کنار میخوام برم اتاقم… رسیدم به در اتاقم… همین که دستمو به سمت دستگیره در میبرم صدایه قدماشو میشنوم معلومه داره با عجله به سمتم میاد منو محکم برمیگردونه طرفه خودشو یه سیلی محکم مهمون صورتم میکنه سرم داد میزنه: چه طور جرات کردی رو من دست بلند کنی، تو این مدت زیادی بهت آسون گرفتم پررو شدی… دو تا مچ دستامو تو یه دستش گرفته در اتاقمو باز میکنه و منو هل میده سمت تختمرامبد: نظرت چیه ادامه کارامونو الان انجام بدیم یادته که دفعه قبل یه خورده حالت بد شد، دلم به حالت سوخت باهات کنار اومدم خدایا این چرا همچین میکنه واقعا دارم ازش میترسم داره لباساشو در میاره حالا با بالاتنه لخت جلوم واستاده و داره به سمتم میاد از اون سمت تخت میام پایین و سعی میکنم خودمو به در برسونم که با دو قدم بلند خودشو به من میرسونه با پا درو میبنده و با خونسردی و یه ژست خاص درو قفل میکنه و کلیدو میذاره تو جیب شلوارش… خدایا من میترسم، واقعا نمیدونم چیکار باید کنم -تو رو خدا باهام کاری نداشته باشرامبد: عزیزم من باهات کاری ندارم تازه یه کاری میکنم بهت خوش بگذره مگه تو همینو نمیخوای؟؟ وقتی با هزار تا پسر قرار میذاری من همین برداشتو میکنم-داری اشتباه میکنیرامبد با پوزخند مسخره اش قدم به قدم بهم نزدیک تر میشه و من قدم به قدم عقب تر میرم دستم میخوره به گلدون کریستال رو میز، گلدونو برمیدارمو محکم میزنم به میز صدایه شکسته شدنش تو اتاق میپیچه یه تیکه از گلدونه شکسته رو میذارم رو مچ دستم -به خدا اگه جلوتر بیای رگمو میزنمبی توجه به حرفم داره هر لحظه بهم نزدیکتر میشه رامبد: چطور وقتی با پسرایه دیگه میخوابی خوبه ولی به من که میرسه میخوای خودتو بکشیبا یه لحن کشداری حرف میزنه، چشاش هم یه جوریه خیلی ازش میترسم تا میام کاری کنم سریع خودشو به من میرسونه و هر دو تا مچ دستمو میگیره و اونقدر فشار میده که جیغم در میاد تیکه شکسته شده ی گلدونو از من میگیره و پرت میکنه رو میز و منو از رو زمین بلند میکنه و محکم میندازه رو تخت که همه بدنم درد میگیره تا میخوام بلند شم خودشو میندازه روم… سعی میکنم همه قدرتمو جمع کنم و هلش بدم که با یه دستش هر دو تا دستامو مهار میکنه و با دسته دیگه اش مقنعه امو از سرم میکشه… از بس جیغ کشیدم دیگه نای حرف زدن هم ندارم… داره دکمه های مانتومو باز میکنه… دوباره شروع میکنم به جیغ کشیدن… تقلا کردن که لبامو با لباش قفل میکنه… هزار تا احساس متفاوت در من به وجود آمده احساس حقارت، تنفر، بیکسی و… هیچ لذتی نمیبرم واقعا هیچ لذتی نمیبرم دارم از ترس میمیرم خدایا داره دستشو میبره سمت تاپم… چیکار کنم… سنگینیشو انداخته رو بدنم لبامو با لباش قفل کرده دستامو هم گرفته واقعا چیکار کنم… چشمم میخوره به چاقویی که نزدیکه تخته امروز صبح حواسم نبود ظرف میوه ی دیشبو نبردم آشپزخونه… از رو میز گذاشته بودم بالایه سرم که یادم نره اما باز یادم رفته بود… یه لبخند میشینه رو لبم پس هنوز امیدی هست… برایه پاک موندنم… برایه سالم موندنم… یه لحظه با تعجب نگام میکنه یکم خودشو میکشه بالا تعجبو راحت از چشاش میخونم شاید براش جایه تعجب داره که وسط اون درگیری دارم لبخند میزنم… میدونم الان وقتشه… لبشو دوباره میاره سمت لبم و من اینبار محکم گازش میگیرم محکم هلم میده عقب و همین تعللش باعث میشه من چاقو رو بردارم… دیگه خیالم راحته… میدونم یه راهه نجات دارم… رامبد که از رو تخت بلند شده بود دوباره داره میاد به سمتم چشماش سرخه سرخه-جلو نیا اینبار واقعا رگمو میزنمرامبد: خوب بزن کوچولو اگه تونستی حتما اینکارو کندوباره داره میاد ولی من اینبار اشتباه نمیکنم با یه حرکت سریع، یه ضربه عمیق چاقو رو میکشم رو مچ دست چپم…سریع خودشو بهم میرسونه دنیا داره سیاه میشه خون از مچ دستم جریان داره و همین طور داره زمینو خیس میکنه به دیوار تکیه میدمو سر میخورم پایین رو زمین میشینم با یه لبخند تلخ احساسه رفتن دارم خودشو بهم رسونده داره مانتو تنم میکنه… دیگه نمیدونم داره چیکار میکنه تو این لحظه فقط این بیت شعر یادم میاد زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلازین پس چو نباشیم جهان خواهد بود…و بعدش فقط و فقط سباهی بود و بس
فصل هفتمچشامو به زحمت باز میکنم… نور چشامو میزنه سریع چشامو میبندم و بعد آروم آروم بازشون میکنم همه جا رو تار میبینم چند بار پلکامو باز و بسته میکنم انگار همه چی داره شفاف تر میشه… سرم عجیب درد میکنه… رو یه تخت خوابیدم دستمو میخوام بیارم که احساس درد و سوزش میکنم مچ دستم باندپیچی شده در اتاق باز میشه و یه پرستار میاد طرفم پرستار: بالاخره به هوش اومدی خانم خانما، این چه کاری بود که کردی؟ همه آدما تو زندگیشون مشکل دارن دلیل نمیشه که بیان خودکشی کنند گلماین پرستاره چی داره میگه اون که نمیدونه موضوع چیه؟ یه لبخند تلخ بهش میزنم و با خودم فکر میکنم عیبی نداره تا بوده همین بوده، همیشه از ظاهر قضاوت کردن… ترجیح میدم سکوت کنم با گفتن مشکلاته من به این پرستار هیچی حل نمیشه نه گذشته من عوض میشه نه آینده بهترین کار سکوته… پرستار همین طور به حرف زدنش ادامه میدهپرستار: میدونی شوهرت چی کشید؟؟ اگه ده دقیقه دیرتر میرسوندت مرده بودی جــــــــــــــــــــان، شوهرممممممممممم پرستار: این سرمت که تموم بشه میتونی بری تازه حواسم میره سمت دسته راستم که یه سرم بهش وصله دسته چپم هم باند پیچی… ای کاش میشد امشب همینجا بمونم آخه کجا برم… یه مرد میانسال حدود ۴۵ ساله وارد اتاق میشه و معاینه ام میکنه و به پرستار میگه مشکلی نیست وقتی سرمش تموم شد میتونه مرخص بشه بعد برمیگرده سمته منو میگه: دخترم کارت خیلی بچه گانه بود بازم جوابم یه لبخند غمگینه… فقط سرشو تکون میده و همونجور که داره میره زیر لب میگه امان از دسته جوونا… چشامو میبندم بازم زنده ام واقعا عجیبه که باز زنده ام… در اتاق باز میشه چشامو باز نمیکنم دوباره حوصله ی پند و اندرز ندارم… سنگینی نگاه یه نفرو بالایه سرم حس میکنم همین که چشامو باز میکنم رامبدو میبینم که در اتاقو بسته و بهش تکیه داده… ازش میترسم… انگار ترسو از چشام خوند…رامبد: کاریت ندارممیاد طرفم از ترس نیم خیز میشم که منو محکم نگه میدارهرامبد: میخوام سرمتو باز کنمحرفی نمیزنم، سرمو بازم میکنه رامبد: آماده شو مرخص شدی باید بریم خونه-من با تو هیچ جا نمیام .

با خونسردی برمیگرده طرفم و میگه: میخوای کجا بری؟ یادت باشه که اگه بری باید مبلغه جریمه ی قرارداد رو پرداخت کنی، پس بهتره مثه یه دختر خوب بی سر و صدا بیای بیرون
و من مات و مبهوت به جایه خالیش نگاه میکنم به زحمت از جام بلند میشم و از اتاق خارج میشم… پرستار تا منو میبینه میاد سمتمو میگه قدر شوهرتو بدون خیلی دوستت داره… من با تعجب بهش نگاه میکنم رامبد که میبینه نیومدم میاد طرفم که پرستاره برمیگرده طرفشو میگه: آقای کیانفر داشتم به خانمتون میگفتم که چقدر نگرانشون بودین
رامبد یه لبخنده اجباری میزنه و تشکر میکنه و دسته راست منو میگیره و با خودش میبره… در ماشینو برام باز میکنه و کمک میکنه بشینم و به سمت خونه حرکت میکنه
رامبد: حرفه پرستارو زیاد جدی نگیر نگرانی من از بابته تو نبود من فقط نگران بودم برام دردسر درست بشه دفعه ی بعد هم از این غلطا بکنی خودم با دستایه خودم میکشمت که حداقل مردنت برام یه دردسره ولی زنده بودنت هزارتا بدبختی برام به همراه میاره
نزدیکایه خونه بودیم
رامبد: این لعنتی این جا چیکار داره؟
مسیر نگاه رامبدو دنبال میکنم میبینم مهناز پشت در منتظر واستاده…
رامبد: بشین تو ماشین تا بیام شیرفهم شد؟
سرمو تکون میدم
رامبد با داد: نشنیدم
-بله آقا
رامبد: این درسته
بعد در ماشینو محکم میبنده میره سمت خونه… از همین جا هم صداشو میشنوم
رامبد: اینجا چه غلطی میکنی؟
مهناز: رامبد چرا اینجوری میکنی دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت، ببین چقدر دوستت دارم که حاضرم از خیانتت هم بگذرم… هرکس جایه من بود به این راحتیها نمی بخشیدت
رامبد با پوزخند میگه: کسی مجبورت نکرده که منو ببخشی
مهناز: رامبد تو یه چیزیت شده بیا بریم توی خونه باهم حرف میزنیم
رامبد: ببین مهناز من امشب اصلا حوصله ی تو رو ندارم چه برسه که بخوای بیای داخله خونه و مغزمو هم پیاده کنی
مهناز: رامبد تو خیلی عوض شدی… من دیگه نمیشناسمت
مهناز همونطور که داشت حرف میزد چشمش میفته به من که دارم نگاشون میکنم
مهناز: این دختره تو ماشین تو چه غلطی میکنه؟
رامبد که پشتش به من بود به سمت من برمیگرده… فاصله ی بین خودشو ماشینو طی میکنه در ماشینو باز میکنه
رامبد: پیاده شو
به زحمت از ماشین پیاده میشم حالم زیاد خوب نیست احساسه ضعف میکنم قدمامو خیلی کوتاه برمیدارم سرگیجه امونمو بریده رامبد که چند قدم ازم جلوتره برمیگرده طرف من
رامبد: تندتر
منتظرم موند تا بهش رسیدم، وقتی کنارش رسیدم قدماشو کوتاه میکنه تا با من هم قدم بشه حس میکنم جلویه چشمام سیاهی میره اصلا نمیتونم رو پام واستم انگار اینو درک میکنه… از رو زمین کنده میشم… بغلم میکنه حتی نای مخالفت کردنم ندارم، مسیره باقی مونده رو طی میکنه رو به مهناز میگه: کلیدو از جیبم در بیار
مهناز: چی؟
رامبد: میگم کلیدو از جیبم در بیار
مهناز: مگه من کلفتتم
رامبد با فریاد: درمیاری یا یه کاری کنم که تا عمر داری از یادت نره
مهناز با ترس دست میکنه تو جیب رامبدو کلید رو در میاره
رامبد: درو باز کن
مهناز درو باز میکنه و رامبد با پا درو هل میده تا کامل باز بشه وقتی میرسیم به سالن منو میذاره رو مبل دو نفره و میره آشپزخونه، مهناز رو به روی من میشینه و به طرز عجیبی بهم خیره میشه و بعدش طوری که فقط خودمو خودش بشنویم میگه: حواستو جمع کن سعی نکن اطراف رامبد پرسه بزنی من به همین راحتیا به دستش نیاوردم که بخوام از دستش بدم هر کی جلوی راهم باشه نابودش میکنم یه دختر کلفت که دیگه چیزی نیست شنیدی چی گفتم خوشم نمیاد فردا که اومدم اینجا تو رو ببینم
همینجور که حواسم پیشه حرفاش بود یهو با فریاد رامبد به خودم میام: چرا زر مفت میزنی کی گفته منو به دست آوردی دو شبو با من بودی فکر کردی هنر کردی بعد با یه نیشخند اضافه میکنه دخترایه خیابونی هم که همین کارو میکنند زودتر از خونه ام برو بیرون
نمیدونم چه جوری صدای مهنازو شنید تنها چیزی که میدونم اینه صورت مهناز از عصبانیت قرمز شده دستاشو مشت کرده
مهناز: اون موقع که شبا باهام خوش میگذروندی این حرفا رو نمیزدی الان که همه تفریحاتو کردی داری میری سراغه یکی دیگه
رامبد با خونسردی کنارم رو دسته مبل میشینه و میگه: یعنی میخوای بگی به تو خوش نگذشت اگه خوش گذرونی بود دو طرفه بود میری بیرون یا از خونه ام پرتت کنم بیرون
مهناز با عصبانیت میره بیرون و درو محکم میبنده… رامبدم بلند میشه میره بیرون، صدای ماشینو میشنوم فکر کنم ماشینو آورد داخل، بعد یه مدت صدایه قدماشو میشنوم… میره سمت آشپزخونه با یه لیوان آب و پلاستیک داروهام میاد بیرون، خیلی خونسرده رو دسته ی مبلی که من نشستم میشینه لیوانه آبو میده دستم، دستمو دراز میکنم داروها رو ازش بگیرم ولی در کمال خونسردی خودش قرصو از بسته در میاره و میگه: دهنتو باز کن
– ممنون خودم میتونم بخورم
و باز دستمو دراز میکنم سمتش
اخماشو میکنه تو همو میگه: گفتم دهنتو باز کن
دیگه جرات مخالفت ندارم، دهنمو باز میکنمو قرص رو میذاره تو دهنم
رامبد: آفرین، آب هم بخور
آب رو میخورم و بقیه داروهامو بهم میده، پلاستیک داروها رو برمیداره و لیوانو از دستم میگیره و میبره میذاره رو اپن، میاد سمت مبل خم میشه روم و بلندم میکنه
-خودم میتونم بیام
رامبد: لابد مثله همون چند دقیقه قبل که رو به موت بودی، حرف اضافه نزن که حوصله تو رو هم ندارم
میره سمت اتاقم درو با آرنجش باز میکنه و با پاش هل میده که کامل باز شه ولی بعد کم کم اخماش میره تو هم، سرمو برمیگردونم میبینم همه اتاقم بهم ریخته هست رو زمین همه جا تکه های شکسته شده گلدون ریخته و همینطور لکه هایه خون رو زمین خودنمایی میکنند هیچی نمیگم خودش هم چیزی نمیگه مسیره راهشو عوض میکنه میره سمت اتاقه خودش…کناره اتاقش یه در دیگه هم هست که اونو باز میکنه منو میذاره رو تخت و خودش رو کاناپه ای که گوشه اتاقه میشینه… قبلا هم تو این اتاق اومده بودم البته برایه تمیز کردن… این اتاق دو در داره که یه درش به اتاق رامبد باز میشه قبلا اتاقامون اون همه باهم فاصله داشتند وضع منه بدبخت این بود حالا که دیگه همسایه دیوار به دیوارم در یک کلام فقط میتونم بگم فاتحه ی من خونده هست برمیگرده سمتم و با غرور همیشگیش بهم خیره میشه و میگه: از این به بعد خودم میبرمت و خودمم میارمت فقط کافیه دست از پا خطا کنی بدتر از این شو میبینی

خوب میدونم که همه تهدیداشو عملی میکنه میدونم که اگه مطابقه میلش عمل نکنم بیچارم میکنه اون چیزی که نمیدونم اینه که باید چیکار کنم از رو کاناپه بلند میشه و بیتوجه به من به سمت دری میره که به اتاقه خودش راه داره… درو باز میکنه تا بره تو اتاقش لحظه ی آخر برمیگرده سمتم و میگه: کاریت ندارم بخواب
خیلی خسته ام احساسه ضعف میکنم شام هم نخوردم ولی روم نمیشه بهش بگم گرسنمه، کم کم گرسنگی رو فراموش میکنم و چشمامو میببندمو میخوابم…
صبح که از خواب بیدار میشم میبینم هنوز لباسه بیرون تنمه دیشب یادم رفت لباسامو عوض کنم هر چند تو این اتاق لباسی هم نداشتم ساعت هنوز پنجه ولی من خیلی گرسنمه تصمیم میگیرم برم یه چیزی بخورم بعد هم اتاقم رو تمیز کنم و در آخر لباسامو عوض کنم و نماز بخونم….
از جام بلند میشم و به زحمت خودمو به آشپزخونه میرسونم صبحونه رو آماده میکنم سهم خودمو میخورمو میرم تو اتاق همه جا رو مرتب میکنمو لباسامو عوض میکنم و وضو میگیرم و میام نمازمو بخونم دارم سلام نمازمو میدم که صدایه رامبدو میشنوم
رامبد: یاس کجایی؟ یاس…
در اتاق محکم باز میشه میخوره به دیوار و من با تعجب به چهره ی عصبانی رامبد نگاه میکنم همین که نگاش به من میفته همه عصبانیتش جاشو به تعجب میده منو با تعجب نگاه میکنه و میگه: داری چیکار میکنی؟
-داشتم نماز میخوندم
سری تکون میده
رامبد: بیا بیرون کارت دارم
چادر که رو شونه هام افتاده رو از سرم برمیدارمو و جانمازمو جمع میکنم میرم رو به روش میشینم حواسش اینجا نیست انگار تو فکره، یه تک سرفه ای میکنم که به خودش میاد
رامبد: وسایلاتو جمع میکنی و همه رو میبری تو همون اتاقی که دیشب خوابیدی، ساعت امتحاناتو هم مینویسی برام میذاری، نهار چیزی درست نکن از بیرون غذا میگیرم… میتونی بری
بلند میشم برم وسایلامو جمع کنم
رامبد: راستی
برمیگردم سمتش وقتی منو منتظر میبینه میگه: مگه قبلا بهت نگفتم خوشم نمیاد تنها غذا بخورم
-بله آقا
با خونسردی ادامه میده: پس چرا صبحونتو خوردی؟
-ببخشید آقا
رامبد: من این حرفا رو نزدم که تو ازم معذرت خواهی کنی من ازت دلیل خواستم
با خجالت میگم
-چون دیشب شام نخورده بودم خیلی گرسنم بود
بر خلاف همیشه یه لبخند مهربون تحویلم میده و میگه مسئله ای نیست میتونی بری… همینطور که دارم به دلیله مهربونیش فکر میکنم راهی اتاق میشم و با خودم میگم چرا یه دفعه اینقدر مهربون شد و کم کم شروع میکنم به جمع کردن وسایلام و زیر لب این شعرو زمزمه میکنم:
چه بده شبای تیره تو زمستونای دلگیر
چه بده که متهم شی بدون حتی یه تقصیر
چه بده تو آسمونا اوج بگیری تا بمیری
چه بده غرق سکوت شی تا ابد آروم بگیری
چه بده دلای عاشق حس بودن رو ندارن
چه بده دلای ارزون دیگه عاطفه ندارن
چه بده گذشتن از خود برای یه عمر بودن
آدمای بی مروت چه بده پروانه بودن
چه بده شنا بلد نیست ولی آرزوش شناهه
آرزوی آبو داره ولی قلبش نمیذاره
چه بده ستاره بودن تو روزای آفتابی
آرزوی ماه رو داشتن تو شبای مهتابی
چه بده ندیده باشی ولی عاشق چشاش شی
چه بده بخوای ببینی ولی پا رو دل بذاری
چه بده تو بی گناهی پر شی از عذاب وجدان
چه بده بخوای بخندی ولی با دلهای گریان
چه بده ساختن دنیا با آرزوهای خیالی
دنیایی با این قشنگی با دلی پر از تباهی
چه بده بخوای بمونی ولی بازم کم بیاری
چه بده موندن و موندن ولی آخرش جدایی
چه بده که بی بهونه بیایو غرق دلت شی
بعدشم بی آشیونه تویه غصه هات تلف شی
چه بده که عشق پرواز زده بالهات رو شکسته
ولی باز این دل عاشق همیشه به پات نشسته
چه بده تو اوج پرواز ببینی سقوط یه راهه
چه بده سقوط رو دیدن با دلای پاره پاره
با صدایه بسته شدن در سالن به خودم میاد لابد رفت منم به بقیه کارام میرسم و بعد میرم درس میخونم… دیگه اتفاقه خاصی نیفتاده ظهر میاد با هم غذا میخوریم شبم دسته یه دخترو میگیره با خودش میاره خونه که دختره برام اعصاب نمیذاره چون دختره با صدایه جیغ جیغوش براش عشوه میومد خوابو بر من بیچاره هم حروم کردن… هنزفریم رو هم خراب کرده اگه هنزفریم بود حداقل به جایه جنگ اعصاب الان با یه آهنگ سعی میکردم آروم بشم یه لبخند رو لبام میشینه هنوزم تغییر نکردم معتاده آهنگم هنوز یادمه هیچکس حریفم نمیشد تو خونه با صدایه بلند آهنگ گوش میدادمو همه رو کلافه میکردم تو خیابون هم همیشه هنزفری تو گوشم بود اگرم سواره بودم کله خیابون از آهنگی که من تو ماشین میذاشتم فیض میبردن… اینقدر تو فکر فرو رفتم که خودمم نفهمیدم کی خوابم برد.

فصل هشتم
دو هفته از اون روزا میگذره… امروز امتحان آخرمو باید بدم… اون روز که برنامه رو بهش دادم فقط یه سری تکون داد و رفت… حس میکنم نسبت به گذشته مهربون تر شده ولی هنوزم اگه چیزی باب میلش نباشه عصبانی میشه… امروز ساعت ۸ امتحان دارم و خواب موندم… الان ساعت هفته دارم صبحونه رامبدو آماده میکنم و همینطور صداش میکنم…
-آقا، آقا صبحونه آماده هست
رامبد با قیافه ی خواب آلبود از اتاقش میاد بیرون موهاش بهم ریخته هستش شبیه این پسربچه های تخس و شیطون شده… هر چند فرق چندانی هم باهاشون نداره
رامبد: چته؟ این چه طرز بیدار کردنه؟
-آقا دیرم شد، به ساعت نگاه میکنه ۷:۱۵
رامبد: همونطور که داره به سمت آشپزخونه میره میگه: پس چرا بیدارم نکردی؟
-خواب موندم
رامبد: کجا میری؟ بیا صبحونتو بخور
-میرم اول لباس بپوشم بعد یه چیز میخورم
سری تکون میده و میره آشپزخونه، منم لباسامو میپوشم و میرم آشپزخونه که میگه: سریعتر غذاتو بخور تا منم حاضر شم
منتظر جوابه من نمیشه به سمت اتاقش میره… منم دو تا لقمه میخورم و اون فصلی رو که خوب بلد نیستم جلوم باز میکنم میخونم
رامبد: این لحظه های آخر که دیگه چیزی حالیت نمیشه، بشین صبحونتو بخور بریم
-من سیر شدم بریم
کتابو از دستم میگیره و میبنده و به اپن تکیه میده و میگه تا نخوری جایی نمیریم… میدونم بحث کردن فایده ای نداره آخرسر کاره خودشو میکنه پس بهتره الکی خودمو کوچیک نکنم بدون اعتراض غذامو میخورم و جمع کردن ظرفا میمونه واسه زمانی که برگشتم… کتابمو میگیره طرفم… منم دوباره اون فصلی رو که خوب بلد نیستم باز میکنم و شروع میکنم به خوندن… با تاسف یه سری تکون میده و راه می افته… تو ماشین هم دارم درس میخونم
رامبد: تو مگه دیروز نخوندی؟
-این فصلو خوب بلد نیستم میخواستم صبح زودتر بیدار شم بخونم که خواب موندم…
سری تکون میده… وقتی به دانشگاه رسیدیم میگه بعد امتحان منتظرم بمون تا بیام… باشه ای میگمو میرم سمت دانشگاه… امتحانمو دادم دارم از بچه ها خداحافظی میکنم هر چند ممکنه باز همدیگرو ببینیم برایه ارائه پروژه… ولی خوب هنوز معلوم نیست… ستاره باهام آشتی کرده حرفی از خودکشی بهش نزدم… احسان اومد دنبالش هر چی بهم اصرار کردن که منو برسونند قبول نکردم حوصله ی دردسرایه بعدشو که رامبد برام درست میکنه ندارم با بچه هایه کلاس خداحافظی کردم مریم و زهرا و فرشاد هم رفتن محسن هم امتحانشو داد رفت ولی امیرو ندیدم فکر کنم هنوز برگشو تحویل نداده دیرم شده دیگه باید برم، همینکه از در دانشگاه خارج میشم میبینمش با یه ژست قشنگی به ماشینش تکیه داده و دستاشو هم کرده تو جیبش وقتی منو میبینه لبخندی میزنه… باید برم اون طرف خیابون… همینکه بهش میرسم میگه: سوار شو بریم
دارم سوار ماشین میشم که حس میکنم یکی اسممو صدا میکنه… برمیگردم میبینم امیره… رامبد که داشت درو باز میکرد که بشینه درو میبنده و یه نگاه عصبانی به من میندازه… خوب من چیکار کنم؟؟ یکی دیگه هم اسمه منو صدا کنه باز من باید تنبیه بشم؟؟… سنگینی نگاشو رو خودم احساس میکنم… امیر بهمون میرسه
امیر: دختره بی معرفت صبر نکردی یه خداحافظی ازم بکنی
و بعش یه نگاه به رامبد میندازه و بهش سلام میکنه که رامبدم زیرلبی جوابشو میده بعد نگاهشو از رامبد میگیره به سمته من برمیگرده
-شرمنده، دیرم شده بود از همه بچه ها خداحافظی کردم… منتظره تو هم شدم دیدم نیومدی
امیر: یه لبخند مهربون میزنه و میگه عیبی نداره شوخی کردم… واسه پروژه چه روزی میای زنگ بزن منم همون روز بیام اشکالاتمو جواب بدی
-باشه، هر چند تو اگه دقیق بخونی به مشکلی بر نمیخوری
یه لبخند شیطون میزنه و میگه: تا تو هستی من چرا به خودم زحمت بدم
-اگه به مشکل خوردی برام زنگ بزن، من دیگه باید برم
امیر: برو گلم، مواظبه خودت باش
-خداحافظ
امیر: خداحافظ
امیر با رامبد هم خداحافظی میکنه و باهاش دست میده بعد میره… چند تا از دوستایه امیر اون طرف خیابون منتظرش هستن با لبخند به رفتنش نگاه میکنم واقعا دوسته خوبی بود
رامبد: اگه نگاه کردنت تموم شد سوار شو، دیرم شده
نگاش میکنم هیچی رو نمیتونم از چشماش بخونم…. سوار میشم و اونم ماشینو روشن میکنه و به سمت خونه حرکت میکنه وقتی میرسیم منو پیاده میکنه و خودش میره شرکت… منم میرم کارایه خونه رو سر و سامون میدم… غذا رو آماده میکنم ولی ظهر نمیاد ساعت ۸ شب با یه دختر خوشگل که تا حالا ندیدمش میاد خونه… دستشو انداخته دور شونه های دختره و به سمت اتاقش هدایتش میکنه… تا به من میرسن دختره یه نگاه بی تفاوت به من میدازه
رامبد: یه شام دو نفره برای منو و عشقم آماده کن
هیچوقت این موقع ها با دختر نمیومد خونه همه ی این کاراش برایه بعده شام بود… تصمیم میگیرم همون غذایه نهارو برایه شام گرم کنم… غذایه خودمم میبرم داخله اتاقم میخورم… صدایه خنده هاشونو میشنوم سعی میکنم مثله همیشه بی تفاوت باشم… واسم مهم نیست چیکار میکنه…تصمیممو گرفتم من برای ارشد ثبت نام میکنم… مطمئنم میتونم قبول شم فقط منتظر دفترچه میمونم… بعدش تا دو سال میتونم تو خوابگاه زندگی کنم و اون موقع یه فکره اساسی واسه آیندم میکنم… هر چی سعی میکنم ذهنمو منحرف کنم نمیشه یاد حرفش میفتم یه شام دو نفره برایه من و عشقم آماده کن… من و عشقم… سرمو تکون میدم… خوب به من چه ربطی داره… چه عشقش باشه، چه دوست دخترش باشه، چه معشوقش باشه، معلومه که برایه من مهم نیست من فقط نگرانه اینم که این دختره هم شبیه مهناز از آب در بیاد و چند روز دیگه بخواد از خونه پرتم کنه بیرون… با همه ی این حرفا نمیدونم چرا تو دلم یه احساس عجیبی دارم… تپش قلبم کم کم داره میره بالا… داروهامو از کیفم در میارمو میخورم… اما اصلا آروم نشدم… دلم عجیب گرفته و خودمم نمیدونم چرا… یه نگاه به غذام میکنم… سرد شده… نهارم نخوردم منتظر بودم بیاد باهم بخوریم… ولی با همه اینا اصلا اشتها ندارم… بیخیال غذا میشمو سعی میکنم بخوابم… ولی حتی خوابمم نمیبره… ایکاش اتاقامون اینقدر نزدیک نبود…معلومه شامشونو خوردن اومدن تو اتاق… صدایه دختره رو میشنوم که با ناز با رامبد حرف میزنه… صدایه رامبد رو هم میشنوم که با مهربونی ناز دختره رو میخره… یه لبخند تلخ میشینه رو لبم… بی دلیل… بی بهونه… خودمم نمیدونم چی شده… و تا کی بیدار بودم… صبح که از خواب بیدار شدم ساعت ۶ بود نمازمو خوندم و به سمت آشپزخونه رفتم و ظرفایه دیشبو جمع کردم… دختره هنوز نرفته نصفه لباساش تو سالن افتاده… لابد صبحونشو هم با دختره میخوره پس دلیلی نداره منتظرش بشم… صبحونمو میخورم و ظرفا رو میشورمو یه میز دو نفره براشون میچینم و تصمیم میگیرم غذای نهارو درست کنم چون از امروز کارم شروع میشه پس باید غذایه نهارو یا صبح درست کنم یا شب قبل… دارم کارامو انجام میدم که میبینم دختره از خواب بیدار شده و صدام میکنه
-بله خانم؟
دختر: لباسامو اتو کن

چیزی نمیگم سرمو به نشونه ی باشه تکون میدم و میرم لباسا رو اتو کنم… حالا که فکر میکنم میبینم این دو تا خیلی بهم میان… هر دوشون تو دستور دادن حرفه اولو میزنند… مثله اینکه رامبد یادش رفته قرار شد من برایه شرکت کار کنم قرار نبود کارایه خودشو و دوست دختراش رو هم من انجام بدم… ایکاش اون روز که گفت میخوای یه خدمتکار بگیرم من جوابه مثبت میدادم خوبیش این بود که باهاش تنها نمیموندم، هر کسی هم میومد اینجا یه حرفی بارم نمیکرد، قرار بود من فقط کارایه خونه رو انجام بدم ولی… اه اصلا بیخیال… دختره میاد طرفم
دختر: لباسامو اتو کردی؟
سری تکون میدمو لباسا رو میدم به دستش
دختر: لالی؟
با تعجب بهش نگاه میکنم
دختر: دوست دارم وقتی باهات حرف میزنم با زبونت جواب بدی نه اینکه سرتو تکون بدی
یه لبخند میشینه رو لبم… دارم به این فکر میکنم که دو نفر چقدر میتونند شبیه هم هستن… که با داد و فریاد دختره به خودم میام
دختر: چطور جرات میکنی منو مسخره کنی، من حرف میزنم تو میخندی
رامبد: اینجا چه خبره؟ چی شده شیوا؟
شیوا: هیچی عزیزم تو برو استراحت کن من خودم این دختره رو آدم میکنم
رامبد یه نگاه به من و یه نگاه به شیوا میندازه و میگه عزیزم تو خودتو خسته نکن برو صبحونه تو بخور گلم
شیوا: اما…
رامبد: عزیزم رو حرف من حرف نزن من خودم بعدا تکلیفشو روشن میکنم
دارم به این فکر میکنم که همه دوست دخترایه رامبد با من مشکل دارن واقعا چرا؟… با این فکر یه لبخند میشینه رو لبم… رامبد که داشت شیوا رو راضی میکرد بره صبحونشو بخوره… چشمش میخوره به لبخندم، اخماشو میکنه تو هم ولی چیزی نمیگه… صدای دختره رو میشنوم که میگه: عزیزم اصلا ازت انتظار نداشتم
که چنین خدمتکارایی رو استخدام کنی، اگه خدمتکار خواستی به خودم خبر بده
رامبد: چرا گلم؟ نکنه شغل جدیدته؟؟
خندم گرفته
شیوا: رامبددددددددددددددددد
رامبد با بی تفاوتی ادامه میده: چرا داد میزنی؟ زودتر غذاتو بخور باید برم شرکت
شیوا: الان که زوده گلم
رامبد: تو زودتر برو من یه خرده کار دارم نمیتونم تو رو برسونم
شیوا: عزیزم یعنی کارت از منم مهمتره
رامبد: خانم خانما حسودی تو کاره ما نبودااااااااا
شیوا دیگه چیزی نگفت… وقتی صبحونشو میخوره… رامبد با هزار تا بهونه اونو راهی میکنه…. منم میرم آشپزخونه به کارام میرسم و نهارو آماده میکنمو میز رو جمع میکنم… انگار نه انگار که همین آقا بود بهم میگفت حق نداری غذا بخوری تا من بیام اصلا نپرسید چیزی خوردی یا نه؟؟ سنگینی نگاشو حس میکنم ولی بی تفاوت به حضورش به کارام سر و سامون میدم اونم چیزی نمیگه وقتی کارام تموم میشه میرم اتاقم تا لباسامو عوض کنم… میام بیرون میبینم رو مبل لم داده
رامبد: بشین
میشینم
رامبد: این چه کاری بود امروز صبح کردی؟
-من که یادم نمیاد کار به خصوصی انجام داده باشم
نیم خیز میشه و با لبخند حرص درآوری میگه: مهم نیست عزیزم، اگه دلت بخواد میتونم یادت بندازم
با عصبانیت تو چشاش زل میزنمو میگم: لازم نیست به خودتون زحمت بدین چون من اصلا کاری نکردم که احتیاج به یادآوری باشه
از جاش بلند میشه میاد به طرف من… صورتشو به صورتم نزدیک میکنه با لحن ترسناک در حالی که تو چشام خیره شده میگه: که هیچ کاری نکردی… نکنه باز دلت تنبیه میخواد
باز کم کم دارم ازش میترسم نمیدونم چی تو چشام میبینه که ازم فاصله میگیره و با خونسردی ادامه میده: دوست ندارم به دوست دخترام توهین کنی… شنیدی؟؟
وقتی میبینه جوابی نمیدم اینبار داد میزنه: گفتم شنیدی؟؟
– بله آقا
رامبد: راه بیفت دیرم شد
خودش زودتر از من حرکت میکنه، وقتی به شرکت میرسیم باورم نمیشه که اینقدر بزرگ و شیک باشه منو پیش یه پیرمرد ۵۰ ساله میبره و ازش میخواد منو به اتاق مورد نظر راهنمایی کنه و خودش میره… اون مرد منو به یه اتاقی میبره که توش یه آقا با دو تا خانم کار میکنند و بهشون میگه کارو برام توضیح بدن
دختر: بشین عزیزم من سارا هستم، این آقا هم که اونجا نشسته داداشم سعیده، بعد میاد کنارم و خیلی آهسته میگه اون دختره هم نفسه بهتره زیاد باهاش هم کلام نشی
یه لبخند بهش میزنمو میگم: منم یاس هستم
سعید با لبخند نگام میکنه و میگه: خوشبختم
و اون دختره با بی تفاوتی شونوهاشو بالا میندازه و سارا با مهربونی میاد تا در مورد کارم بهم توضیح بده… روز اول کارم خیلی خوب بود اینطور که فهمیدم سعید ۲۹ سالشه و فوق لیسانس نرم افزار داره و سارا هم ۲۶ سالشه و لیسانس حسابداری داره و نفس ۲۴ سالشه و با مدرک دیپلم با هزارتا پارتی اومده سر کار… سعید و سارا از یه خونواده ی متوسطن ولی نفس، باباش از اون پولداراست فقط نمیدونم چرا میاد اینجا کار میکنه وقتی اینو از سارا پرسیدم اونم شونه ای بالا انداختو گفت همینا رو هم از حرفایه همکارا کش رفتم… منم هیچی نگفتمو بقیه کارمو انجام دادم و اما چیزی که باعثه تعجبم شد حرفی بود که راجع به رامبد شنیدم وقتی سارا پرسید بدونه سابقه کار چه جوری استخدام شدی و من گفتم آقایه کیانفر کمکم کرد سارا با دهن باز… نفس و سعید هم که حرفمو شنیده بودن با تعجب نگام کردن وقتی دلیله تعجبشونو پرسیدم سارا گفت که اون صاحبه چند تا کاروخونه هستش که از باباش بهش رسیده و چند تا شرکت رو هم که همه از زحمتهایه خودشه اداره میکنه و خیلی کم پیش میاد به کسی تو این زمینه ها کمک کنه به جز اینکه طرف یه بابای میلیاردر داشت باشه که فکر نکنم در مورد تو صدق کنه من با بی تفاوتی شونه هامو بالا انداختمو گفتم منم نمیدونم… ولی واسه خودمم جای تعجب داشت… تا حالا نمیدونستم اینقدر پولداره… هر چند پول خوشبختی نمیاره… اینو هر کی ندونه من خوب میدونم… اینطور که از سارا شنیدم رامبد با تموم خونوادش قطع رابطه کرده و دلیلشو کسی نمیدونه پدرش با اینکه زنده هست نیمی از ثروتشو داد به پسرش ولی بازم رامبد پیشه خونوادش برنگشت این کارخونه هایی که الان داره اداره میکنه فقط نیمی از ثروت پدریشه و بخاطر همین ثروتشه که خیلی دخترا اطرافش میپلکن و سارا در آخر با شیطنت اضافه کرد البته نمیشه از تیپ و قیافش هم گذشت… اما من دیگه به حرفایه سارا توجه نداشتم همه فکرم رفت سمته مهناز حالا معنیه حرفاشو میفهمم… حالا میفهمم که چرا داشت خودشو به آب و آتیش میزد… فقط سری به عنوان تاسف برایه مهناز و دخترای امثاله اون تکون میدمو حواسمو میدم به کارم… ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه برام اس ام اس میاد که میبینم از طرفه رامبده…بازش میکنم نوشته بیا پارکینگ… از بچه ها خداحافظی میکنم که اونا میگن ساعت ۱۲:۳۰ کار تموم میشه… من میگم از قبل هماهنگ شده… با چیزایی که از رامبد شنیدم ترجیح میدم بیشتر درباره ی خودمو رامبد حرف نزنم… نمیتونم بهشون بگم اگه من الان نرم پایین ممکنه اخراج بشم اینجا هر بخشی مدیر داره اما مدیر کل رامبده… با خودم فکر میکنم مدیر کل اجازه داده اما چه جوری اجازه این مدیرو بگیرم همینطور که دارم میرم یه پسره که به سنش میخوره ۳۲ ساله باشه برمیخورم با اینکه تیپ و قیافش بد نیست ولی به پای رامبد نمیرسه، پسره جلومو میگیره و میگه: کجا خانم؟
نمیدونم چی بگم
پسر: من مدیر این بخش هستم شما اینجا چیکار میکنید؟
-من تازه استخدام شدم.
پسر: یکم فکر میکنه و میگه خانم یاس صالحی، درسته؟
سری تکون میدم
پسر: کجا به این زودی هنوز ساعت کاری تموم نشده؟
نمیدونم چی بگم که گوشیم زنگ میخوره، میبینم رامبده، از پسر عذرخواهی میکنمو جواب میدم
رامبد : معلومه کدوم گوری هستی؟
– آخه یه مشکلی پیش اومده
صداش یکم نگران میشه: چی شده؟
-یه نفر جلومو گرفته میگه ساعت کاری هنوز تموم نشده نمیذاره بیام
رامبد: لعنتی، منتظر باش الان میام
-باشه، خداحا..
منظر ادامه حرفم نمیشه تماسو قطع میکنه بهت زده دارم به گوشی نگاه میکنم که با صدایه پسره به خودم میام: چی شد خانم؟
با تعجب بهش نگاه میکنم حس میکنم داره عصبی میشه
پسر: با من تشریف بیارین
منو میبره به یه اتاقی خودش میره پشت میز میشینه به من اشاره میکنه رو مبل بشینم قبول میکنمو نزدیک ترین مبلو انتخاب میکنم
پسر: ببین خانم کوچولو اینجا ما خاله بازی نمیکنیم که هر وقت دوست داشتی بیای هر وقت دوست داشتی بری، من نمیتونم بی نظمی رو تحمل کنم… حالا راستشو بگو چی شد که رامبد شخصا استخدامت کرده دوست دخترشی؟؟ رامبد از این لطفا به کسی نمیکنه حتی به دوست دختراش به ریخت و قیافت هم که نمیخوره یه بابای پولدار داشته باشی… واقعا کنجکاوم بدونم واسه ی چی رامبد استخدامت کرده؟ حتی رامبد با چنین دخترایی دوست هم نمیشه
چرا اینجوری باهام حرف میزنه… یه جوری نگام میکنه که میترسم در همین موقع در باز میشه و رامبد میاد تو اتاق
پسر: پسر تو اینجا چیکار میکنی؟
بعد با تمسخر ادامه میده: آها، لابد اومدی دنبال این خانم
رامبد: سیا کاری به کار یاس نداشته باش، یاس با مسئولیت من اومده اینجا و تا هر وقت که من بخوام اینجا میمونه ساعت کاریشم به خودم مربوطه … شنیدی؟
سیا با تمسخر سری تکون میده و میگه: بله قربان
رامبد: یاس بلند شو
همین که بلند میشم چند قدمو طی میکنه و خودشو به من میرسونه دستمو میگیره و با خودش میکشه و میبره سمت آسانسور… وقتی تو ماشین میشینیم میگه: دور و بر این پسره نمیچرخی که اصلا ازش خوشم نمیاد
باشه ای میگمو اونم چیزی نمیگه….

فصل نهم
یه هفته ای گذشته که تو این یه هفته دو بار شیوا رو خونه آورد و چند بار هم چند تا دختر دیگه که اصلا نمیشناختمشون… تو این هفته سیا کاری به کارم نداشت و هر وقت رامبد زنگ میزد زود میرفتم پایین تا بهونه دستش ندم… دیشب به رامبد گفتم فردا باید برم برای ارائه پروژه که فقط سر تکون داد برای امیر هم زنگ زدم گفتم من فردا برای ارائه پروژه میام اونم گفت فردا میاد… خیلی وقته تنها هیچ جا نرفتم… رامبد منو میبره شرکت و میاره، دانشگاه هم که اصلا اجازه نمیده تنها برم… نمیدونم چرا اینقدر بهم سخت میگیره… فقط آخر هفته ها میرم خرید خونه رو میکنم و برمیگردم که بعضی اوقات همون خرید رو هم خودش میکنه… از صبح که صبحونه شو خورده نشسته تو خونه…
-آقا نمیرین شرکت؟
رامبد: فوضولیش به تو نیومده؟
میدونم امیر الان تو دانشگاه منتظرمه
-آقا من میتونم برم؟
رامبد با خونسردی میپرسه: کجا؟
خیلی سعی میکنم جلوی عصبانیته خودمو بگیرم تازه میگه کجا؟ اه…….
با حرص میگم: دانشگاه
یه لبخند میزنه و میگه: فعلا صبر کن کارم تموم شد خودم میرسونمت
میدونم که میدونه امیر منتظرمه واسه همین بیخودی داره معطل میکنه اون روز که داشتم به امیر راجع به ارائه پروژه صحبت میکردم همه چیزو شنیده بود الان هم داره رو اعصاب من پیاده روی میکنه
-آقا من دیرم شده نمیشه من برم؟
با نیشخند میگه: نه
خودشو با لپ تاپش سرگرم کرده… نزدیکه دو ساعته منو علاف کرده… امیر هزار بار بهم اس ام اس داد و مجبور شدم اشکالاتش رو از پشت تلفن براش توضیح بدم… فکر کنم نمره کامل رو بگیره… گوشیم زنگ میخوره باز امیره
رامبد یه نگاه بهم میکنه با پوزخند سرگرم ادامه کارش میشه… گوشی رو جواب میدم
امیر: معلومه تو کجایی دختر؟
– به خدا شرمنده نشد بیام
امیر: این حرفا چیه دختر، من نمرمو کامل گرفتم دمت گرم، واسه ی خودت میگم اگه تا ۱۲ نیای استاد میره کارت میمونه واسه هفته دیگه اینجور که شنیدم استاده یه هفته نیست
-مرسی که خبرم کردی، بازم شرمنده
-خواهش میکنم خانمی، این حرفا رو هم نزن اگه تونستی حتما امروز برو
-باشه پس فعلا خداحافظ
-خداحافظ
واقعا از دستش عصبی ام، دلم میخواد تا جون داره کتکش بزنم، با یه لجبازی بچه گانه کاره منو زیاد کرد، اگه امروز نرم دوباره باید از اول این پروژه رو بخونم تا مطمئن باشم تا هفته ی دیگه چیزی یادم نرفته… به ساعت گوشیم نگاه میکنم۱۱:۱۰ نمیدونم چیکار کنم
-آقا…
میپره وسط حرفم
رامبد: خفه، فعلا کار دارم… اگه امروز نشد فردا میریم
خیلی عصبانی ام، قیدشو زدم میذارم واسه ی هفته ی بعد… وسایلامو بر میدارم میرم به سمت اتاقم
رامبد: کجا؟؟
بی توجه بهش میرم سمته اتاقم و درو محکم میبندم… در به شدت باز میشه و میخوره به دیوار… یه پوزخند میشینه رو لبم… فقط منتظره من به یکی از حرفاش گوش ندم بعد تا میتونه منه بدبخت رو بچزونه
رامبد: مگه باهات حرف نمیزنم چرا سرتو میندازی پایین و میری؟
ترجیح میدم هیچی نگم وقتی میبینه هیچی نمیگم عصبانی میشه
رامبد: چرا لالمونی گرفتی؟
نمیدونم چرا میخواد اعصابمو خورد کنه… من که حرف بزنمو نزنم آخرش عصبانی میشه همون بهتر که لال بمونم وقتی میبینه هیچی نمیگم از اتاق میره بیرون و درو محکم میبنده… حالا که فکر میکنم میبینم وقتی حرف نزنم حداقل از تهدیداش کم میشه…. نهار نیومد خونه… الان ساعت ۸ شبه ولی هنوز ازش خبری نیست… حسابی نگرانشم ساعت شده ده بازم ازش خبری نیست هر چی زنگ میزنم به گوشیش جواب نمیده ساعت شده یازده خدایا من چمه؟ چرا من باید نگرانه یه آدم معتاد و نفهم باشم… ساعت شده یک هنوز نیومده… باز به گوشیش زنگ میزنم خاموشه ساعت ۱:۴۵ بود که میرم تو اتاقم… از نگرانی خوابم نمیبره… رو تخت دراز میکشم… نمیدونم چقدر گذشته… یه صدایی از تو سالن میاد… به ساعت نگاه میکنم ۳:۲۰ دقیقه هست نمیدونم کی خوابم برد…یعنی کیه؟ به گوشی رامبد زنگ میزنم لعنتی بازم خاموشه… در اتاقو باز میکنم خدایا چی دارم میبینم… من حالم خیلی بده… رو پام نمیتونم واستم… چیکار کنم… این چرا همچین شده؟… ناخودآگاه اشکام در میان… خدایا این چه مرگشه… رنگش به سیاهی میزنه… لباشم کبود کبود شده… چشاش خماره خماره… تا حالا اینجوری ندیده بودمش… انگار خیلی داغونه… به دیوار تکیه داده و یه سرنگ هم تو دستشه… از ترس جیغ میکشم متوجه من میشه سرم داد میزنه: خفه شو، بیا اینجا
از ترس یه قدم میرم عقب، با فریاد بلندتر از قبل میگه: گفتم بیا اینجا
من موندم این با این حالش هم دست از داد و فریاد برنمیداره… وقتی میبینه از جام حرکت نکردم با فریاد ادامه میده: یا میای یا امشب باهات کاری میکنم که یکراست راهی جهنم شی
صورتم خیسه خیسه، با قدمایی لرزون به سمتش میرم با دستش دستمو میگیره و کاری میکنه بغلش بشینم
رامبد با یه لحن کشدار میگه: دستام جون ندارن تو باید امشب بهم تزریق کنی
مات دارم نگاش میکنم ازش میترسم میخوام فرار کنم که با فریاد ادامه میده: یه قدم ازم دور بشی مطمئن باش بهت رحم نمیکنم عینه بچه ی آدم کاری رو که میگم انجام بده شنیدی چی میگم؟
وقتی دید چیزی نمیگم بلندتر از قبل گفت: گفتم شنیدی
با ترس سرمو تکون دادم
رامبد: برو اتاقم، روی میز یه کشه اونو بیارش
حالش یه جوریه، حس میکنم حالش بده… به زحمت بلند میشم میرم سمت اتاقش کشو برمیدارم با قدمایی سست و لرزون دارم به سمتش میام
رامبد: تندتر، بیا نزدیکتر ، نزدیکتر… آفرین… خوبه…. کش رو ببند دور بازوم…. سریعتر
دستام میلرزه… آستینشو بالا میزنم… دستام میلرزه حس میکنم تمام بدنم یخ زده… نوک انگشتام سرده سرده…. کش رو دور بازوش میبندم… دستام زور ندارن که بخوام محکم گره بزنم
سرم داد میزنه: محکمتر گره بزن…. میگم محکم…. دستایه من جون نداره لعنتی محکمش کن
همه سعیمو میکنم که محکمه محکم گره بزنم
رامبد: بسه… خوبه… آفرین خوبه….
حال خودم اصلا خوب نیست از هیچی سر در نمیارم اگه از حال بره چه خاکی تو سرم بریزم… همون جور که اشک میریزم به حرفاش گوش میدم
رامبد: آفرین خانمی… حالا اون سرنگو بردار
یه سرنگ که توش پر از مایع قهوه ای رنگه رو کنارش میبینم
رامبد: با توام داری چه غلطی میکنی… سرنگ رو بردار…
با گریه سرنگ رو برمیدارم نمیدونم باید چیکار کنم نگاش میکنم
با ناتوونی دستمو میگیره و منو میکشه سمت خودش و میگه: با دستت محکم بزن رو دستم…
میرنم و اون مرتب تکرار میکنه: اینقدر بزن تا رگم پیدا بشه
بلند بلند گریه میکنمو میزنم رو دستش
رامبد: لعنتی خفه شو… چقدر گریه میکنی… محکم بزن… محکمتر
سعی میکنم آروم باشم ولی نمیشه… محکمتر میزنم رو دستش همه نیرومو جمع کردم و میزنم رو دستش
رامبد: آها… حالا درسته… خوبه… خوبه… بسه… حالا باید سوزنو فرو کنی تو رگم…
دستام میلرزید…
-نمیتونم
رامبد داد زد: خستم کردی… وقتی میگم بزن باید بزنی… سریعتر لعنتی
سوزنو بردم طرف دستش… همینطور گریه میکنم
رامبد: فرو کن تو رگم… دستات نلرزه… مواظب باش
دیگه جون تو تنه من نموند دیگه داشتم هق هق میکردم سوزنو فرو کردم تو رگش بعدم خالیش کردم… همه نگام به دستاشه
رامبد: بسه… میگم بسه…برش دار…
سرنگو میندازم یه گوشه… حالم خیلی بده… اصلا نگاش نمیکنم… تو قفسه سینم احساسه درد میکنم… دستام میلرزه… پشتم تیر میکشه…. و بعدش دیگه هیچی نمیفهمم

چشمامو باز میکنم میبینم تو اتاقم هستم یکم طول میکشه همه اتفاقایی که افتاده رو به خاطر بیارم سعی میکنم نیم خیز شم که دوباره درد رو تو قفسه سینم احساس میکنم دوباره دراز میکشم… راحت نمیتونم نفس بکشم… در اتاقم باز میشه… رامبد میاد داخل اتاق… با نگرانی نگام میکنه… انگار میفهمه حالم هنوز بده… سریع فاصله ی بین در و تخت رو طی میکنه میاد رو تخت، کنارم میشینه
رامبد: چی شده؟؟
میخوام جوابشو بدم اما نمیدونم چرا زبونم سنگین شده
رامبد: یاس، یه چیزی بگو، آخه چت شده دختر؟
تازه میپرسه چم شده، دوباره دارم از حال میرم… از رو تخت کنده میشم منو بلند میکنه و میبره تو ماشین ولی انگار یه چیزی یادش میاد چون با سرعت میره داخل ساختمون… من چشامو میبندم چند دقیقه که میگذره صدایه قدماشو میشنوم … چشامو باز میکنم میبینم یکی از مانتوهام تو دستشه… مانتو رو به زحمت تنم میکنه… منو میذاره تو ماشین خودشم ماشینو از حیاط خارج میکنه و با سرعت حرکت میکنه… هر لحظه داره سرعتش بیشتر میشه ولی نای حرف زدن ندارم… میخوام بهش بگم یکم آهسته تر اما هیچی نمیتونم بگم…. دوباره دارم همه جا رو تار میبینم و بعدش سیاهی….
چشامو که باز میکنم خودمو رو تخت بیمارستان میبینم… دستم تو دسته یکی هستش اما نمیدونم کی… سرمو میچرخونم… میبینم رامبد سرشو گذاشته رو تختو خوابیده و دست راستم رو با دو تا دستاش گرفته… یه لبخند میزنم… کم کم دوباره همه چی رو به خاطر میارم…. ایکاش میشد دیشب برای همیشه از کتاب زندگیم حذف بشه هنوزم که بهش فکر میکنم تپش قلبم زیاد میشه… نمیدونم چرا دلم نمیخواد رامبد رو اونجوری ببینم دلم میخواد همیشه مغرور باشه… دوباره اشکام سرازیر میشه… دست آزادم بی اراده به سمت موهاش میره… شروع میکنم به نوازش کردنش… من چم شده؟؟… چرا گریه میکنم؟؟ یه تکونی میخوره… میخوام سریع دستامو عقب بکشم… که مچ دستمو میگیره و با چشمایه شیطون به چشام زل میزنه
رامبد با لبخند میگه: خانم کوچولو دارن چی کارت میکنند؟
نمیدونم چی باید بگم ایکاش میشد از اینجا فرار کنم…. در اتاق باز میشه… من و رامبد هر دو برمیگردیم که ببینیم کیه؟… که یه خانم دکتر میاد تو… قیافش خیلی مهربونه
دکتر: مریض من حالش چطوره؟
با لبخند بهش نگاه میکنم و میگم خوبم… یه نگاه به دستایه من و رامبد میندازه و به رامبد میگه به خدا فرار نمیکنه هااااااااااا… رامبد با چشمایه خندون زل میزنه به منو میگه: حالا اومدیمو فرار کرد، بعد مسولیتش با کیه؟
با خجالت سعی میکنم مچ دستامو از دستش بیارم بیرون اما محکمتر فشار میده
دکتر: بعده دو روز بیهوشی هر کی هم جای شوهرت بود همین کارو میکرد
با تعجب به دکتر نگاه میکنم… دو روز بیهوشی… بازم شوهر… یه نگاه به دکتر میندازم که داره با لبخند از اتاق خارج میشه یه نگاه به رامبد میندازم که میگه: انتظار نداشتی که بگم کلفتمی
چیزی نگفتم خودش ادامه داد: برم ببینم دکتر چی میگه
چیزی نمیگم اونم از اتاق خارج میشه… نمیدونم این چه حسیه که این روزا داره عذابم میده… برایه خودم یکی از شعرایه مورد علاقمو زمزمه میکنم:

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود…
اونکه تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود…
کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود…
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود…
مادربزرگ قصه ها شو بالای تاقچه جا می گذاشت…
یک عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می گذاشت…
قصه های قدیمی رو یک جور تازه می نوشت…
آدم و حوا رو دوباره می گذاشت برن توی بهشت…
یادش بخیر، گذشته ها شعرهایه مورد علاقمو تو دفتر شعر مینوشتم و بعدش برای یلدا و یاشار میخوندم بعضی موقع عجیب احساس دلتنگی میکنم تو فکر گذشته ها بودم که در اتاق باز میشه… میاد پیشم میشینه…
رامبد: حالت بهتره؟؟
سری تکون میدمو میگم خوبم
نمیدونم دکتر بهش چی گفته که دیگه تو چشماش اون شیطنته موج نمیزنه
-دکتر چی گفت؟
رامبد: چیزی خاصی نگفت فقط گفت باید یه مدت استراحت کنی… تا یه مدت اجازه نداری بری سر کار… برات مرخصی رد میکنم… راستی تو قبلا هم دارو مصرف میکردی، درسته؟
-اوهوم
رامبد: داروهات کجاست؟
-تو کیفمه، واسه چی میپرسی؟
رامبد: دکتر ازم پرسید دارو مصرف میکنی که منم گفتم آره… گفت داروها رو براش ببرم… کیفت کجاست؟
-تو اتاقمه
سری تکون میده و میگه: تو بخواب من میرم خونه داروهاتو بیارم
و بعدش از اتاق میره بیرون… ستاره چقدر بی معرفت شده… خیلی وقته برام زنگ نزده… رفتم خونه یه زنگی براش میزنم… خیلی خسته ام چشامو میبندمو خودمو به آغوش خواب میسپرم.
فصل دهم
بقیه اتفاقا خیلی سریع افتاد… رامبد میادو داروها رو به دکتر نشون میده و دکتر داروهایه جدید تجویز میکنه… حالم خیلی بهتر شده… هر چی به رامبد اصرار کردم که بذاره بیام سر کار قبول نمیکرد… یه هفته از اون روزا میگذره… تو این یه هفته رامبد خیلی تغییر کرده… فکر کنم دلش برام سوخته… جدیدا زیاد شبا دختر خونه نمیاره فقط دیدم که دو باری شیوا اومد که اونم زود رفت… خیلی باهام ملایمتر رفتار میکنه… الانم دارم لباس میپوشم تا رامبد منو برسونه دانشگاه… واسه ستاره هم زنگ زدم گفت دفترچه ی ارشد اومده… گفتم برام بخره بعد باهاش حساب میکنم که اون هم قبول کرد
رامبد: یاس تندتر آماده شو، دیرم شده، باید برم شرکت
سریع از اتاقم بیرون میام و میگم آماده ام… سری تکون میده و از سالن خارج میشه منم دنبالش میرم… ماشینو از حیاط بیرون میبره… درو میبندمو سوار ماشین میشم و اونم حرکت میکنه… وقتی رسیدیم رامبد میگه: همینجا منتظر میمونم کارت تموم شد بریم
-احتیاجی نیست من چند جایه دیگه هم کار دارم
رامبد: کجا؟
با تعجب بهش نگاه میکنم
-یعنی من هر جا بخوام برم باید قبلش براتون توضیح بدم
رامبد: تا تو خونه من زندگی میکنی آره… چون فعلا مسئولیتت با منه… همینجا منتظر میمونم تا بیای بعد میرم شرکت فلشمو برمیدارم بعد هم میریم جاهایی که کار داری… منتظرتم
هیچی نمیگم چون میدونم هر چی هم بگم آخر کاره خودشو میکنه…از ماشین پیاده میشمو میرم به سمت دانشگاه وقتی کارم تموم شد برمیگردم تو ماشین نشسته سرشو گذاشته رو فرمون…
درو باز میکنم یه نگاهی به من میندازه و میگه: خوب ارائه دادی؟
سرمو تکون میدم
رامبد: زبونتو موش خورده
میخندم و باز سرمو تکون میدم اونم میخنده و ماشینو روشن میکنه و به سمت شرکت میرونه… تو ماشین بشین تا بیام
-باشه
تو ماشین نشستمو دارم با انگشتام بازی میکنم… حوصله ام سر رفته… نزدیک ۱۰ دقیقه هست که رفته ولی هنوز پیداش نشده… با صدای ضربه هایی که به شیشه میخوره به خودم میام… دستمو میذارم رو قلبمو با تعجب بهش نگاه میکنم… میبینم مدیر بخشمونه… مجبوری پیاده میشم
– سلام
از نگاش بدم میاد حس میکنم داره مسخرم میکنه
یه نیشخند بهم میزنه و سرشو تکون میده و میگه: این روزا ناپیدایی؟
دعا دعا میکنم زودتر رامبد برسه… وقتی میبینه چیزی نمیگم ادامه میده: منتظر رامبدی؟ خواهر من سهیلا هر کار که فکرشو کنی برای رامبد کرد اما رامبد آخر ولش کرد… تو که دیگه جای خود داری… دلتو بیخودی به رامبد خوش نکن… رامبد تنوع طلبه… الان هم فقط محض سرگرمی پات واستاده… یه مدت که بگذره میره دنباله یکی دیگه
نمیدونم چرا ته دلم خالی میشه اما به روی خودم نمیارم و بی تفاوت بهش نگاه میکنم رامبدو میبینم که داره میاد وقتی سیا رو کنار من میبینه اخماش میره تو هم، سرعتشو بیشتر میکنه
رامبد: سیا این جا چیکار میکنی؟
سیا: به جای سلامته
رامبد: برو سر کارت اگه بخوای همینجوری از زیر کار فرار کنی مجبور میشم اخراجت کنم
سیا با خنده از ما دور میشه دلیله خندشو نمیفهمم
رامبد: برو بشین تو ماشین
درو باز میکنم و میشینم…. با عصبانیت زل میزنه تو چشمام میگه: مگه بهت نگفتم از ماشین پیاده نشو
-مجبور شدم
رامبد: اونوقت چی باعثه این اجبار شد؟
-وقتی طرف میاد میزنه به شیشه نمیتونم که همونجوری بشینمو نگاش کنم
رامبد: ببین خانم خانما سعی نکن از رفتار خوب من سواستفاده کنی که واست گرون تموم میشه من وقتی میگم بشین تو ماشین یعنی حق نداری از ماشین پیاده بشی… بعد تو میای پایین با این پسره حرف میزنی، مگه بهت نگفتم زیاد تحویلش نگیر
-من تحویلش…..
رامبد: خفه شو، به جایه اینکه عذرخواهی کنی داری کارتو توجیه میکنی
وقتی میبینه چیزی نمیگم میگه: حالا میخوای کجا بری؟
-خونه ی ستاره
رامبد: با اخم میگه اونوقت به چه دلیل؟
-من برای رفتن به خونه دوستم هم باید از شما اجازه بگیرم
رامبد: تا زمانی که واسه من کار میکنی باید واسه نفس کشیدنت هم از من اجازه بگیری… حالا زود بگو چرا؟
حس میکنم زیادی در برابرش کوتاه میام ولی خوب حوصله ی دردسر هم ندارم جواب میدم
– یکی از وسیله هام پیش ستاره هست میخوام ازش بگیرم
ماشینو روشن میکنه و میره سمت خونه ستاره… وقتی میرسیم میگه: از ۱۰ دقیقه بیشتر نشه
زنگ خونه شون رو میزنم ستاره دفترچه رو برام میاره پولو به زور بهش میدم اولش قبول نمیکرد ولی بعد به زور بهش دادم اینجور که فهیدم دیگه نمیخواد درسو ادامه بده گفت چند هفته ی دیگه عروسیشه از همین حالا دعوتم کرده یه خورده حرف زدیم و بعدش خداحافظی کردمو اومدم سوار ماشین شدم.
رامبد: خوبه گفتم ۱۰ دقیقه ولی جنابعالی نیم ساعته منو اینجا کاشتی؟دیگه کجا میری؟
آدرسه کافینتو بهش میدم… اونم حرکت میکنه… ستاره برام ثبت نام کرده فقط عکسمو نداشت که آوردم کافینت برام اسکن کنه… از کافینت میام بیرون ماشینه رامبد رو نمیبینم قرار بود منتظرم بمونه… چشمم میخوره به یه مغازه که وسایل جانبی موبایل رو میفروشن… یه لبخند میشینه رو لبم میرم هنزفری بخرم هنزفری گوشی من به ام پی تری پلیرم هم میخوره… یه خورده شلوغه طول میکشه… وقتی میام بیرون ماشینو رامبدو میبینم اما خودش نیست گوشیمو در میارم براش زنگ بزنم که میبینم دوازده تا تماس از دست رفته دارم همه هم از رامبد… حالا یادم میاد وقتی میخواستم برم پروژه رو ارائه بدم گوشیمو گذاشتم رو سایلنت… وای بیچاره شدم… رامبد داره از کافینت بیرون میاد… حالا جوابشو چی بدم؟… دلم میخواد همینجا گریه کنم… اومدم کنار ماشینش واستادم منو میبینه با عصبانیت به سمت من میاد… از لای دندونای کلید شده میگه: سوار شو
همین که سوار ماشین میشیم شروع میکنم به دلیل آوردن
– به خدا من اومدم بیرون دیدم شما نیستین رفتم هنزفری بخرم
رامبد که معلومه یه خورده آروم شده میگه: گوشیت چی؟
– رو سایلنت بود متوجه نشدم خودمم همین الان فهمیدم
رامبد: من همیشه اینقدر آروم نیستم سعی کن دیگه تکرار نشه… واسه فرداشب مهمونی دعوتم چون تنهام بهتره تو هم باهام بیای… تو این مهمونی اکثر کارخونه دارای معروف هستن
با تعجب نگاش میکنم
رامبد: چیه؟
– خوب با یکی از دوست دختراتون برید
یه اخمی میکنه و میگه: اونش دیگه به تو ربطی نداره… رفته بودم لباسی برایه فردا شبت بخرم… بهتره بریم خونه تنت کنی ببینم چه طوره؟
هیچ دلم نمیخواد به این مهمونی برم… خیلی میترسم… نکنه کسی منو بشناسه… اگه یلدا یا یاشار تو مهمونی باشند چیکار کنم؟
– من نمیام
رامبد: کسی نظر تو رو نخواست وقتی میگم باید بیای یعنی باید بیای
جرات مخالفت ندارم وقتی میبینه چیزی نمیگم یه لبخند میزنه و ماشینو روشن میکنه… ماشین حرکت میکنه و من تو فکر فردا شبم میترسم واقعا میترسم… دوست ندارم با گذشته رو به رو بشم.
ولی با همه اینا ذهنم به گذشته ها سفر میکنه… به این فکر میکنم که چقدر التماس کردم، چقدر غرورمو شکستم، چقدر اشک ریختم ولی هیچ کس هیچ کاری نکرد… نه…نه … محاله ببخشمشون اونا همه چیزمو ازم گرفتن رویاهامو، آرزوهامو، باورهامو… مگه من ازشون چی میخواستم فقط میخواستم مثه همه زندگی کنم اونا روح منو کشتن… اونا قاتل روح و احساسه منند… آخ که چقدر دلم شکسته…
رامبد: یاس… یاس
چرا ماشین گوشه ی خیابون پارک شده ما که هنوز نرسیدیم… یه نگاه به رامبد میندازم
رامبد: چرا گریه میکنی… خانمی چی شده؟
با تعجب بهش نگاه میکنم من که گریه نمیکنم دستامو میارم سمت صورتم میبینم صورتم خیسه خیسه… اصلا متوجه نشدم… وقتی به گذشته ها فکر میکنم از اینی هم که هستم داغون تر میشم وقتی میبینه چیزی نمیگم میگه حالت خوبه؟
فقط کلمه خوبم رو زیر لبی زمزمه میکنم اصلا نمیدونم میشنوه یا نه؟؟ زیاد هم برام مهم نیست مگه این پسره کیه؟ اینم یکی هست مثه همه اونا یه آدم خودخواه که فقط به خودش فکر میکنه دیگه هیچی نمیگم ماشینو روشن میکنه… دوباره ذهنم میره به اون روزا فقط ۱۸ سالم بود چقدر آرزوهای قشنگ داشتم کی فکرشو میکرد کارم به اینجا بکشه… اونا همه دنیای منو خراب کردن ۴ ساله ازشون بیخبرم دلتنگ میشم اما نه دلتنگه آدماش دلتنگ روزایه خوبش… چقدر یلدا و یاشار برام عزیز بودن ولی همونا هم برام کاری نکردن هیچکس برام کاری نکرد هیچکس… من هیچکسو ندارم… من یاس صالحی، ۲۲ ساله، رشته حسابداری هیچکسو ندارم در سخت ترین شرایط تنها بودم بعد از این هم تنها میمونم و تنهایی میجنگم با صدای رامبد به زمان حال برمیگردم
رامبد: پیاده شو
پیاده میشمو همونطور که دارم با قدمایه کوتاه مسیرو طی میکنم با خودم میگم خیلی وقته دیگه زندگی نمیکنم فقط زنده ام فقط نفس میکشم… یهو دستم کشیده میشه
رامبد: حواست کجاست؟؟ یک ساعته دارم صدات میکنم ولی اصلا نمیشنوی انگار اینجا نیستی که بخوای بشنوی همین الان اگه نگرفته بودمت خورده بودی به در
به روبروم نگاه میکنم میبینم راست میگه در بسته بود منم داشتم میرفتم تو در… وقتی میبینه چیزی نمیگم با همون دستی که پاکت لباسا تو دستشه بازومو میگیره و با دسته دیگه درو باز میکنه منو با خودش میکشه میبره تو اتاقم لباسا رو میذاره رو تخت…
رامبد: وقتی پوشیدی صدام کن
و خودش میره بیرون… به لباس نگاه میکنم یه لباس دکلته ی سرمه ای رنگ دنباله دار که رو سینه اش سنگ کاری شده یه جنس خاصی داره خیلی خشگله یه شال سرمه ای که از رنگ لباس تیره تره هم کنار لباس بود و در نهایت یه جفت کفش مجلسی ۱۰ سانتی همرنگ شال…. سلیقه اش حرف نداره…لباسو به سختی تنم میکنم… مقنعه رو از سرم برمیدارمو موهامو باز میکنم بلندی موهام تا زیر باسنم میرسه…. تو آینه به خودم نگاه میکنم رنگ تیره لباس با رنگ روشن پوستم تضاد قشنگی ایجاد میکنه با صدایه در به خودم میام…
رامبد: پوشیدی؟… بیام تو؟
با اینکه اجازه ندادم درو باز میکنه و میاد تو
رامبد: کجایی پس؟؟ یه لباس……..
همین که چشمش به من میخوره بهت زده وسط اتاق وامیسته بهم نگاه میکنه… منم شوکه شدم نمیدونم باید چیکار کنم؟؟ بعد چند ثانیه به خودم میام و شال رو میندازم رو سرم هرچند موهام اینقدر بلنده که هنوز دیده میشه و شونه های لختم قشنگ تو دیدشه… نمیدونم باید چیکار کنم؟؟ انگار با حرکت من به خودش میاد… همه سعیشو میکنه خودشو خونسرد نشون بده… با چند قدم بلند خودش به من میرسونه و دورم میچرخه و بعد جلوم می ایسته و فقط میگه: خوبه… ولی میتونم برق تحسینو از چشماش بخونم همونطور که داره میره بیرون میگه نهار که نخوردیم بیا یه چیزی درست کن تا یه شام درست و حسابی بخوریم و منتظر جوابه من نمیشه میره بیرون و درو میبنده… لباسامو سریع عوض میکنمو میرم تا به کارام برسم… الان آخر شبه… وقتی از اتاق رفتم بیرون حرفی بینمون رد و بدل نشد… کارامو کردمو غذا رو تو سکوت خوردیم بعد رامبد رفت اتاقش منم میزو جمع کردمو اومدم تو اتاقم…. با اینکه خیلی نگرانم ولی فعلا میخوام به هیچی فکر نکنم… چشامو میبندمو سعی میکنم بخوابم… اگه قراره مشکلی درست بشه واسه فرداهه…. حداقل به خاطر فردا امروزمو خراب نکنم… هنزفری رو میزنم به گوشمو آهنگ مسری از احسان خواجه امیری رو گوش میدم:
چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم
تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره
شاید این باسه تو زوده یا شاید باسه من دیره
واست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
وا
سم دیرم از این خلوت به شهرعشق برگردم
وا
سم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟
لالالا لالالا لالالا
نه اینکه بی تو ممکن نیستنه اینکه بی تو میمیرم
به قدری مسریه حالت که دارم عشق میگیرم
همه دلشوره ام از اینه که عشق اندازه ی حاله
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق با کوتاهه
باست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
باسم دیرم از این خلوت به شهرعشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟
لالالا…
یه آه میکشمو هنزفری رو از گوشم در میارمو چشامو میبندم تا بخوابم
فصل یازدهم
صبح که میرم تو آشپزخونه میبینم رامبد صبحونه شو خورده و رفته… میزو جمع میکنم خودم هم یه آب پرتغال میخوردم و میرم غذا رو آماده میکنم…. از بیکاری حوصله ام سر رفته تصمیم میگیرم یکم خونه رو تمیز کنم سرگرم کارم هستمو و زمان از دست در رفته که با فریاد رامبد به خودم میام
رامبد: چیکار میکنی؟
-چرا داد میزنید؟ خوب دارم خونه رو تمیز میکنم
رامبد با اخم میگه: با اجازه کی؟
– قرار نبود که برایه تمیز کردن خونه اجازه بگیرم شما گفتین هر وقت خواستم اتاقتونو تمیز کنم باید اجازه بگیرم
رامبد: من بهت مرخصی دادم تا استراحت کنی، بعد تو داری خونه رو تمیز میکنی؟ مگه نگفتم فقط و فقط توی این چند روز باید استراحت کنی
-من که حالم خوبه، اجازه بدین بیام سرکار… خونه از بیکاری حوصلم سرمیره
رامبد: چند بار بهت بگم رو حرفه من حرف نزن، چرا نمیفهمی؟؟ کم کم داری خستم میکنی… تا یه ماه فقط باید استراحت کنی اصلا نهار و شام و صبحونه هم دیگه حق نداری درست کنی… فقط و فقط استراحت
-پس من بابت چی حقوق میگیرم؟؟ نه تو خونه کار کنم نه تو شرکت… بعد این حقوق بابت چیه؟؟
رامبد با بی حوصلگی میگه: بعدا در موردش صحبت میکنیم الان حوصله ندارم… راستی داروهاتو خوردی؟
-آخ ببخشید، یادم رفت… الان میرم میخورم
رامبد با صدای بلند میگه: چـــــــــــــــــــی؟؟ هنوز داروهاتو هم نخوردی؟… همونطور که بهم نزدیک میشه میگه صبحونه که خوردی؟؟ آره؟؟
سرمو به نشونه ی آره تکون میدم
رامبد: چی خوردی؟؟
با بی حواسی میگم صبحونه دیگه
رامبد: خوب شد گفتی من نمیدوستم فکر کردم اول صبحی عصرونه خوردی… میگم صبح چی کوفت کردی؟
-آب پرتغال خوردم
رامبد: خوب… دیگه؟؟
وقتی چیز دیگه نخوردم چی بگم آخه… دروغ مصلحتی که عیبی نداره… یکم نون و پنیر هم خوردم
رامبد یه جورایی موشکافانه بهم نگاه میکنه و میگه: من که امروز صبحونه آماده کردم پنیری تو یخچال ندیدم
خاک بر سرم شد… یادم رفته بود که پنیر دو روز پیش تموم شد… رامبد که داشت با دقت بهم نگاه میکرد انگار فهمید دارم دروغ تحویلش میدم همینکه خواست خودشو به من برسونه… فرارو به قرار ترجیح میدم… رامبد داد میزنه: به نفعته وایسی که اگه خودم بگیرمت بیچاره ای…بلند داد میزنم: مگه دیوونه ام… به سمت اتاقم میرم و درو میبندم و پشت در میشینم… چند بار به در میکوبه وقتی میبینه درو باز نمیکنم میره تو اتاقش…وای نه… اصلا یادم نبود… انگار آلزایمر گرفتم این دری که بین دو تا اتاقه قفل نیست… وقتی رامبد با عصبانیت درو باز میکنه تازه یادم میاد… میخوام بلند شم درو باز کنمو باز فرار کنم که منو میگیره و فریاد میزنه: مگه نمیگم بمون چرا فرار میکنی؟
دستشو میاره بالا که سیلی رو بزنه… از ترس چشامو میبندم… هر چی منتظر میشم نمیزنه… چشامو باز میکنم میبینم داره با لبخند نگام میکنه
رامبد: چرا به حرفام گوش نمیکنی؟ چرا لجبازی میکنی؟
مظلوم نگاش میکنم شاید دلش برام بسوزه
-یادم رفت، لجبازی نمیکنم
میره گوشه ی تختم میشینه و به کناره خودش اشاره میکنه و میگه بیا اینجا بشین… میرم رو تخت با فاصله ازش میشین… با اخم بهم نگاه میکنه و بلند میشه از اتاق میره بیرون… یه نفس راحت میکشم که میبینم دوباره اومد تو اتاق… تو یه دستش لیوانه آبه و تو دست دیگه اش داروهامه… از قصد میاد دقیقا چسبیده به من میشینه و با لبخند بهم نگاه میکنه… میدونه معذب میشما باز اذیتم میکنه… داروها رو میذاره تو دستمو میگه بخور…مجبورم میکنه همه آب رو هم بخورم
رامبد: پاشو بریم آشپزخونه غذا بخوریم بعد باید برای مهمونی آماده بشیم
باز نگرانی میاد سراغم… باهم میریم غذا بخوریم که من اصلا نفهمیدم چی خوردم…
رامبد: ظرفا رو بذار واسه بعد فعلا برو آماده شو باید بریم…
سری تکون میدمو میرم تو اتاقم… لباسامو میپوشم که میبینم چند ضربه به در میزنه و درو باز میکنه… من موندم در زدنت دیگه چیه وقتی من هنوز اجازه ندادم میای تو اتاق… یه نگاه سرسری بهم میندازه و یه جعبه رو میذاره تو اتاقو میره بیرون با تعجب به سمت جعبه میرم میبینم کلی لوازم آرایش توشه… همه شون هم دست نخورده… با لبخند به در بسته شده خیره میشم… هر چی رو بلد نباشم آرایش کردن تو ذاتمه… این عادت هم از گذشته در من مونده فقط چون موقعیتش نبود نشون نمیدادم… یه آرایش ملایم میکنم موهامو فر میکنمو همه رو بالایه سرم جمع میکنم موهام از جلو و پشت شال معلوم هستن… حس میکنم آماده ام… میرم تو سالن منتظرش میمونم منو که میبینه یه لحظه مات میشه بعد سریع به خودش میاد و به من اشاره میکنه رو مبل بشینم خودش هم میشینه و شروع میکنه به حرف زدن
رامبد: من چند تا چیزو باید از همین حالا بهت تذکر بدم،مهمترین نکته اینه که تو مهمونی به هیچ وجه دارم تاکید میکنم به هیچ وجه حق نداری از کناره من جم بخوری شنیدی چی گفتم؟
-بله آقا
رامبد: یه چیز مهمه دیگه هم اینکه فقط و فقط منو رامبد صدا میکنی، یادت باشه خوشم نمیاد منو تو جمع با فعل جمع خطاب کنی و در آخر اید بهت بگم که با پسرا گرم نمیگیری… امروز خیلی اذیتم کردی تا الان بخشیدمت ولی اگه بازم خطایی ازت سر بزنه دیگه تضمینی برای سالم موندنت بهت نمیدم… در مورد رابطه مون هم به کسی چیزی نمیگی و هر چی من گفتم تائید میکنی باشه؟؟
-باشه
رامبد: راستی به هیچ عنوان لب به مشروب نمیزنی
-بله آق…
رامبد: رامبد
با استفهام نگاش میکنم
رامبد: باید بگی بله رامبد، بهتره از همین الان تمرین کنی که تو مهمونی آبرومو نبری… بگو
با خجالت میگم: بله رامبد
یه لبخند میزنه و میگه: بریم تا دیرمون نشده و منم با سر حرفشو تائید میکنمو با ترس و لرز پشت سرش حرکت میکنم
اون موقع ها هم از این جور مهمونی ها بدم میومد ولی مجبورم میکردن برم… الان هم مجبورم… ایکاش کسی منو نشناسه… ایکاش… جلوی یه ساختمون که چه عرض کنم بیشتر به قصر شباهت داره ماشینو نگه داره…
رامبد: پیاده شو
خودش هم ماشینو به نگهبان میسپاره و تو راه بهم سفارش میکنه
رامبد: یادت نره تو خونه بهت چی گفتما…
سری تکون میدمو باهاش هم قدم میشم به داخل ساختمون میریم و رامبد شروع میکنه به سلام و احوالپرسی… اینجا چه خبره…. خیلی شلوغه… فکر نکنم تو این شلوغی کسی حواسش به من باشه… یه پسره جوون میاد جلو و روبه رامبد میگه معرفی نمیکنی رامبد خان… رامبد دستشو پشت کمرم میذاره و میگه: نامزدم، یاس
من با تعجب بهش نگاه میکنم، اونم با لبخند… پسره یه لبخند میزنه… دستشو جلو میاره و میگه خوشبختم منم شهاب هستم… باهاش دست نمیدم فقط به کلمه خوشبختم اکتفا میکنم… یه لبخند روی لبایه رامبد میاد ولی انگار شهاب ناراحت شد… چون با یه لبخند تصنعی میگه: برم یه سر به بقیه مهمونا بزنم…
رامبد با لحن جدی و مغرور همیشگی طوری که فقط من و خودش بشنویم میگه: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی… از دوست دخترام خسته شدم… تصمیم گرفتم اینجوری از شر همشون خلاص بشم… راه بیفت بریم رو اون میز بشینیم…
دارم به حرفایه رامبد فکر میکنم که با صدای رامبد به خودم میام
رامبد: بشین
میبینم کنار صندلی بیخودی سر پا واستادم… همین که میشینم… ستاره رو میبینم باورم نمیشه… زیرلب میگم: ستاره اینجا چیکار میکنه… ولی انگار رامبد هم صدامو شنیده… چون میگه احسان که سیب زمینی نیست… بهت گفتم که اکثر کارخونه دارهای سرشناش اینجا جمع هستن…
-ولی احسان که برای باباش کار میکنه
سری تکون میده و میگه: باباش هم اومده، ولی این ساختمون به دو قسمت تقسیم شده، ما اومدیم اون قسمتی که جوونا هستن… با یه لحن با نمک ادامه میده: پیر پاتالا تو قسمت پشتی ساختمون هستن… صدای ستاره رو میشنوم
ستاره: یاس تو اینجا چیکار میکنی؟
-با آقای…
رامبد با اخم نگاهی بهم میکنه و میگه: با من اومده
آخه من که نمیتونم جلوی ستاره تو رو رامبد صدا کنم… ستاره دست احسانو میگیره و میان رو میز ما میشینند…
ستاره: یاس عروسیمون یادت نره ها از صبح باید بیای پیشه خودم
یه لبخند میزنمو چیزی نمیگم
ستاره:راستی یاس، خودتوآماده کردی؟
– واسه چی؟؟
ستاره: کنکور دیگه
-نه این روزا خیلی سرم شلوغ بود هیچی نخوندم
رامبد: مگه دفترچه گرفتی؟
-ستاره برام گرفت…
ستاره: یاس من میگم تغییر رشته بده… تو که هیچ علاقه ای به حسابداری نداری چرا باز میخوای حسابداری بخونی…
-بیخیال… حوصله ی یه رشته ی جدید رو ندارم…
احسان:وقتی علاقه نداری پس چرا میخوای ادامه ببدی؟
با خنده ادامه میده مگه پیشه رامبد راحت نیستی؟
رامبد: چه ربطی داره… مگه اگه درس بخونه نشونه ی اینه که پیشم راحت نیست
احسان با خنده میگه: مگه یادت نیست یاس میخواست ارشد امتحان بده تا یه جای خواب داشته باشه
رامبد با ناباوری برمیگرده به سمت منو میگه: واقعا به این دلیل داری امتحان میدی؟
-بالاخره که یه روز باید برم، من که واسه همیشه نمیتونم مزاحمتون باشم اما خوب دلیلایه دیگه هم دارم مثلا برایه پیدا کردن کار هم مدرک فوق کمک بیشتری بهم میکنه
رامبد با اخم میگه: تو همین حالا هم کار داری هم خونه… بهتره فکرتو سر کارت متمرکز کنی
احسان میگه: آخرش که چی… بالاخره که یاس باید مستقل بشه…
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرف رامبد باشه ادامه میده دختر عموی دوستم اینجا دانشجوهه و تنها زندگی میکنه یه همخونه میخواد… تازه فهمیدم… وقتی شرایطت رو بهش گفتم با کمال میل قبول کرد… اگه خواستی خبرم کن
رامبد با صدایه تقریبا بلند میگه : فعلا که از جاش راضیه… بهتره دخترعموی دوستت به فکره یه همخونه ی دیگه باشه
احسان میاد چیزی بگه که ستاره میپره تو حرفشو میگه اینجا جاش نیست بذارید بعدا… احسان هم ساکت میشه
یه دختر جوون میاد به سمتمون خم میشه و جلویه ما لب رامبد رو میبوسه و میگه چطوری عزیزم؟… من و ستاره با ناباوری و احسان با چشمایه خندون نگاش میکنیم
رامبد به سردی جواب میده: بد نیستم
شهاب هم میاد طرفمون و میگه شهره جان چی شده؟
شهره: اومدم یه سر به عشقم بزنم
شهاب با پوزخند: عزیزم مثه اینکه خبر نداری عشقت با نامزدش اومده
شهره: چی؟
من با ترس به رامبد نگاه میکنم و رامبد با لبخند به شهره خیره شده… احسان و ستاره بهت زده نگامون میکنند..
شهره: چطور تونستی… من عاشقت بودم
و بعد باحالت قهر و چشمایه گریون از میز ما فاصله میگیره… شهاب سری تکون میده و به دنبال شهره میره
احسان: رامبد، شهاب چی میگفت؟
رامبد با پوزخند میگه: فکر کنم میگفت با نامزدم اومدم
احسان: رامبد داری چیکار میکنی؟ چرا یاس رو وارد بازی میکنی؟ یاس رو سپر بلاهات نکن…
رامبد با اخم میگه: چرا چرت و پرت میگی… خودت میدونی که خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت کنه… تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
احسان بلند میشه و مچ دستمو میگیره و میگه: یاس بیا باهات کار دارم
رامبد هم که اون یکی دستم تو دستشه، دستمو محکم میگیره و میگه یاس باهات هیچ جایی نمی یاد
ستاره با نگرانی به ما نگاه میکنه و آهسته میگه: همه دارن نگامون میکنند…
احسان نگاهی عصبی به رامبد میندازه دستمو ول میکنه بااخم کنار ستاره میشینه… میدونم نگرانمه… اینو از رفتاراش به خوبی احساس میکنم… رامبد بلند میشه و بازومو میگیره و منو هم بلند میکنه… دستشو میذاره پشت کمرم و منو به خودش میچسبونه و با لحن جدی و در عین حال لبخند تصنعی میگه: لبخند بزن… عینه چوپ خشک منو نگاه نکن
بعدش منو میبره به سمت یک گروه دختر و پسرا و یکی یکی اونا رو به من و منو به اونها معرفی میکنه… نزدیکه یک ساعته مراسم معارفه ادامه داره… دوباره دستمو میگیره و با خودش میبره سمت میزی که یه نفر تنها اونجا نشسته… خیلی شبیه رامبده… فقط رنگ چشماش فرق میکنه و پوستش تیره تره… پسره تا ما رو میبینه بلند میشه و با تعجب به ما نگاه میکنه… قدش یکم از رامبد کوتاه تره… ولی از خیلی جهات شبیه رامبده… بی توجه به من به سمت رامبد میادو میگه: رامبد… پسر کجایی دلم برات تنگ شده بود
رامبد با پوزخند میگه: جدی؟؟ من که باورم نمیشه
پسر: داداش به خدا همیشه خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم… من خیلی پشیمونم… آخه چرا اینقدر تغییر کردی رامبد؟؟… تو هر مجلسی که میرم حرفه تو و دوست دختراته…
رامبد با نیشخند میگه: مگه بده؟؟
رامبد رو صندلی میشینه و به منم اشاره میکنه که بشینم
پسره میاد روبروی رامبد میشینه و ادامه میده: کجاست اون رامبدی که هیچ دختری رو آدم حساب نمیکرد…
با دست به من اشاره میکنه و میگه: چرا هر روز با این دخترایه هرزه میگردی؟؟…
این پسره چی میگه… یه کلمه تو ذهنم تکرار میشه… هرزه… هرزه… یه حاله عجیبی دارم… خودمو غریب احساس میکنم… تنهای تنها… تمام این سالها با سختی زندگی کردم که هرزه نشم ولی امشب مهر هرزگی هم به پیشونیم خورد… حالم بده… راحت نمیتونم نفس بکشم… دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم… حس میکنم یکی داره تکونم میده… با گنگی به اطرافم نگاه میکنم رامبد با نگرانی داره تکونم میده… ستاره داره گریه میکنه… صدای رامبدو میشنوم که از احسان میخواد از کیفم داروهامو در بیاره… و یه عده دور میز جمع شدن و با نگرانی نگامون میکنند… احسان یه تعداد قرص رو میذاره تو دسته رامبد… رامبد پشت قرصا رو میخونه و یکی رو باز میکنه به زور میذاره تو دهنم… اون پسره هم با شرمندگی کنار رامبد واستاده… یه نفر یه لیوان آب پرتقال میاره که رامبد سریع از دستش میگیره و مجبورم میکنه جرعه جرعه بخورم… احسان همه رو متفرق میکنه
ستاره: خوبی یاس؟
سرمو تکون میدم
ستاره: بیا بریم سر میز ما بشین…
رامبد میپره وسط حرفشو میگه: خودم میارمش شما تشریف ببرید
ستاره با نگرانی دست احسانو میگیره و از ما دور میشه
رامبد برمیگرده سمت اون پسره و با خشم نگاش میکنه
پسر: رامبد من……
رامبد: خفه شو باربد، فقط خفه شو
بعد دستمو میگیره و بلندم میکنه … داریم به سمت میزه ستاره و احسان میریم… هنوز دلم گرفته… یعنی همه ی این آدما منو هرزه میدونن… سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس میکنم… برمیگردم و با یه جفت چشم آشنا رو به رو میشم که داره با حیرت به من نگاه میکنه… انگار از تو چشام دنباله گرمایه سابق میگرده… میدونم از این همه شباهت حیرون شده… نمیدونه خودمم یا نه… ولی من دیگه خودم نیستم… واقعا نیستم… از جمع دوستاش جدا میشه… داره به طرفم میاد… قلبم تند تند میزنه… حس میکنم نوک انگشتام یخ زده… رامبد با تعجب نگام میکنه و میگه چیزی شده؟… فقط سرمو به نشانه ی نه تکون میدمو با رامبد همقدم میشم خدایا هر لحظه داره به ما نزدیک تر میشه…. همه سعیمو میکنم که بی تفاوت باشم.. حس میکنم موفق شدم… رامبد کمکم میکنه بشینم خودشم کنارم میشینه و میگه: چیزی میخوری؟
-نه ممنون
رامبد میخواد چیزی بگه که صداشو میشنوم… صدای هومن رو… کم کم داشتم امیدوارم میشدم که حدسم اشتباهه… که هیچکدومشون تو این مهمونی نیستن… آخه سر و کله ی این از کجا پیدا شد… هومن دوست صمیمی یاشار، اینجا چیکار میکنه؟… با صدای هومن به خودم میام… ببخشید خانم؟؟
رامبد با اخم به هومن نگاه میکنه و با لحن جدی و مغرور همیشگیش میگه: با کی کار داری؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *