عشق بازی

 

هـر زمستــان ، مــژده ی فصل بهــاری مـی دهد

فصل هجـران ، مـژده ی وصل نگـاری مـی دهد

غم مخور ، دوران اگر گیرد ز لب ها خنـده را !

روزگــاری گــر بگیرد ، روزگــاری مــی دهد

دانــه ی عشقی اگــر کـارَد کسی در خاک دل

آب مهــرِ یــار را چون دیـد ، بــاری مـی دهـد

ای دریـغ از یــار بـی مهــر و وفــایـم ای دریـغ

داد از آن دلبــر کــه درد بـی شمـاری می دهد

بــا نگــاهی دل به او بستم ، نفهمیــدم کـه عشق

در نگــاهی مـی بَـرَد لبخنــد و زاری مــی دهـد

درد شاعــر ها دوچنـدان است در ایــن مـاجــرا

عشــق ، شاعــر را بسی دیوانــه واری مـی دهـد

هــرکــه بندد دل به یــاری ، شعــر آرامَش کند

آه از آن روزی کــه شاعـر دل به یاری می دهد

گـرچه شاعــر در دلش امّیــد وصل یــار نیست

دیگــران را سوی وصل ، امّیــدواری مــی دهد

بعــد از ایــن از عشق بازی هایم ار جویی نشان

عــاشقی هــای مــرا سنگ مــزاری مــی دهــد

این غــزل را از مـعین با خود نگهدار ای عزیز !

شـاعــر سرگشتــه امـشب یــادگاری مـی دهـد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *