خطبه ۱۶۴ – خطبه در شگفتىهاى آفرینش طاووس

وَ مِنْ خُطْبَه لَهُ عَلَیْهِ السَّلامُ
از خطبه هاى آن حضرت است
یَذْکُرُ فیها عَجیبَ خِلْقَهِ الطّاووسِ
که در آن از شگفتى هاى آفرینش طاووس سخن مى گوید
ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجیباً مِنْ حَیَوان وَ مَوات، وَ ساکِن
موجوادت را آفرید آفریدنى عجیب، از جانداران و بى جان، و آرام
وَ ذى حَرَکات. فَاَقامَ مِنْ شَواهِدِ الْبَیِّناتِ عَلى لَطیفِ صَنْعَتِهِ
و متحرک. و بر لطافت صنعش و عظمت قدرتش شواهدى آشکار
وَ عَظیمِ قُدْرَتِهِ مَا انْقادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَهً بِهِ وَ مُسَلِّمَهً لَهُ.
اقامه کرد که عقلها در برابر آن سر فرود آوردند در حالى که به وجود او اعتراف نموده و تسلیم فرمان او شدند.
وَ نَعَقَتْ فى اَسْماعِنا دَلائِلُهُ عَلى وَحْدانِیَّتِهِ، وَ ما ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ
و دلایل او بر توحیدش در گوشهاى ما فریاد مى زند، و نیز آنچه از پرندگان گوناگون
صُوَرِ الاَْطْیارِ الَّتى اَسْکَنَها اَخادیدَ الاَْرْضِ وَ خُرُوقَ فِجاجِها،
به وجود آورده، پرندگانى که آنها را در رخنه هاى زمین و شکافهاى بین دو کوه،
وَ رَواسى اَعْلامِها، مِنْ ذاتِ اَجْنِحَه مُخْتَلِفَه، وَ هَیْئات مُتَبایِنَه،
و قله کوههاى بلند جاى داده، همانها که داراى بالهاى گوناگون، و شکل هاى مختلف،
مُصَرَّفَه فى زِمامِ التَّسْخیرِ، وَ مُرَفْرِفَه بِاَجْنِحَتِها فى مَخارِقِ الْجَوِّ
و در مهار تسخیر حضرت اویند، و با بالهاى خود در شکافهاى
الْمُنْفَسِحِ، وَالْفَضاءِ الْمُنْفَرِج ِ. کَوَّنَها بَعْدَ اِذْ لَمْ تَکُنْ فى عَجائِبِ
هواى باز، و فضاى گشاده پرواز مى کنند. آنها را در صورتهاى شگفت آور پس از آنکه وجود نداشتند
صُوَر ظاهِرَه، وَ رَکَّبَها فى حِقاقِ مَفاصِلَ مُحْتَجِبَه،
بهوجود آورد، و با استخوانهاى قوى مفصل ها که از نظر پنهان است ترکیب کرد و به هم پیوست،
وَ مَنَعَ بَعْضَها بِعَبالَهِ خَلْقِهِ اَنْ یَسْمُوَ فِى الْهَواءِ خُفُوفاً،
بعضى از پرندگان را به خاطر سنگینى جثّه از اینکه به راحتى در فضاى بالا پرواز کنند بازداشت،
وَ جَعَلَهُ یَدِفُّ دَفیفاً. وَ نَسَقَها عَلَى اخْتِلافِها فِى الاَْصابیغ  ِ بِلَطیفِ
و چنان مقرّر فرمود که بتوانند در نزدیکى زمین به پرواز درآیند. پرندگان را با لطافت قدرتش و دقّت
قُدْرَتِهِ وَ دَقیقِ صَنْعَتِهِ. فَمِنْها مَغْمُوسٌ فى قالَبِ لَوْن لایَشُوبُهُ غَیْرُ
صنعتش به رنگهاى گوناگون درآورد. برخى از آنها سراسر در یک رنگ که رنگ دیگرى با آن
لَوْنِ ما غُمِسَ فیهِ، وَ مِنْها مَغْمُوسٌ فى لَوْنِ صِبْغ قَدْ طُوِّقَ بِخِلافِ
آمیخته نیست درآمده اند، و دسته اى دیگر در رنگ دیگرى فرو رفته اند به جز گردنشان که طوقى از
ما صُبِـغَ بِـهِ.
غیر آن رنگ دارند.
 
عجایب خلقت طاووس
وَ مِنْ اَعْجَبِها خَلْقاً الطّاوُوسُ الَّذى اَقامَهُ فى اَحْکَمِ تَعْدیل،
و از عجیب ترین مرغان طاووس است که آن را در استوارترین شکل ایجاد کرد،
وَ نَضَّدَ اَلْوانَهُ فى اَحْسَنِ تَنْضید، بِجَناح اَشْرَجَ قَصَبَهُ، وَ ذَنَب اَطالَ
و رنگهایش را در نیکوترین مرحله نظام داد، با بالى که قلمهاى آن را به هم پیوست، و دُمى که آن را
مَسْحَبَهُ. اِذا دَرَجَ اِلَى الاُْنْثى نَشَرَهُ مِنْ طَیِّهِ، وَ سَما بِهِ مُطِلاًّ عَلى
دراز و کشیده گردانید. چون به جانب طاووس ماده رود آن را باز کند، به طورى که بر سرش سایه
رَأْسِهِ کَاَنَّهُ قِلْعُ دارِىٍّ عَنَجَهُ نُوتِیُّهُ. یَخْتالُ بِاَلْوانِهِ،
اندازد، گویى بادبان کشتى اى است از منطقه دارین که کشتیبان آن را از جاى خود مى گرداند. به رنگش مى نازد،
وَ یَمیسُ بِزَیَفانِهِ. یُفْضى کَاِفْضاءِ الدِّیَکَهِ، وَ یَؤُرُّ بِمَلاقِحِهِ اَرَّ
و به نازش مى خرامد. چون خروس با ماده اش مباشرت مى کند، و براى جفت گیرى همچون شتران نر
الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَهِ لِلضِّرابِ. اُحیلُکَ مِنْ ذلِکَ
پر از شهوتى که براى جفت گیرى آمده اند با آلات تناسلى خود به او نزدیک مى گردد. تو را در این زمینه
عَلى مُعایَنَه، لا کَمَنْ یُحیلُ عَلى ضَعیفِ اِسْنادِهِ.
به دیدن وضع طاووس حواله مى دهم، نه مانند کسى که اثبات مطلبى را به سندى ضعیف احاله مى دهد.
وَ لَوْ کانَ کَزَعْمِ مَنْ یَزْعَمُ اَنَّهُ یُلْقِحُ بِدَمْعَه تَسْفَحُها مَدامِعُهُ،
واگرآنچه دیگران خیال مى کنند که آمیزش طاووس به آن است که اشکى از چشمهایش سرازیرمى شود
فَتَقِفُ فى ضَفَّتَىْ جُفُونِهِ، وَ اَنَّ اُنْثاهُ تَطْعَمُ ذلِکَ، ثُمَّ
و در اطراف پلکهایش جمع مى گردد و ماده آن اشک را به منقار برمى دارد و مى خورد، سپس
تَبیضُ لا مِنْ لَقاحِ فَحْل سِوَى الدَّمْع  ِ الْمُنْبَجِسِ، لَما کانَ
تخم گذارى مى کند، ونطفه نر بجز اشک بیرون آمده از چشم او نیست،این خیال بى پایه شگفت آورتر
ذلِـکَ بِـاَعْـجَـبَ مِـنْ مُطاعَـمَـهِ الْغُـرابِ .
از این نمى باشد که مردم بر این گمانند که آمیزش کلاغ با قرار دادن منقار در منقار است.
تَخالُ قَصَبَهُ مَدارِىَ مِنْ فِضَّه، وَ ما اُنْبِتَ عَلَیْها مِنْ عَجیبِ
انگارمى کنى قلم هاى بال طاووس میله هاى چنگکى است ساخته شده از نقره، وآنچه از دایره هاى
داراتِهِ وَ شُمُوسِهِ خالِصَ الْعِقْیانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ. فَاِنْ شَبَّهْتَهُ
عجیب (زرد و سبز) بر بالها روییده گردنبندهاى طلاى ناب و پاره هاى زبرجد است. اگر بالش را
بِما اَنْبَتَتِ الاَْرْضُ قُلْتَ: جَنِىٌّ جُنِىَ مِنْ زَهْرَهِ کُلِّ رَبیع  .
به آنچه از زمین مى روید تشبیه کنى مى گویى: دسته گلى است که از شکوفه هاى بهاران چیده شده.
وَ اِنْ ضاهَیْتَهُ بِالْمَلابِسِ فَهُوَ کَمَوْشِىِّ الْحُلَلِ، اَوْ مُونِقِ عَصْبِ
و اگر آن را به جامه ها مثل بزنى همچون حلّه هایى است پر از نقش و نگار، و یا جامه هاى خوش منظر
الْیَمَنِ. وَ اِنْ شاکَلْتَهُ بِالْحُلِىِّ فَهُوَ کَفُصُوص ذاتِ اَلْوان قَدْ نُطِّقَتْ
یمنى. و اگر آن را به زینت و زیور تشبیه کنى مانند نگین هاى رنگارنگى است که میان نقره
بِاللُّـجَیْـنِ الْمُکَلَّـلِ.
مرصّع به جواهر قرار داده شده.
یَمْشى مَشْىَ الْمَرِح ِ الْمُخْتالِ، وَیَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَناحَیْهِ فَیُقَهْقِهُ
به مانند متکبّر دلشاد راه مى رود، و هر زمان دُم و بال خود را مى نگرد از زیبایى پیراهن
ضاحِکاً لِجَمالِ سِرْبالِهِ وَ اَصابیغ ِ وِشاحِهِ، فَاِذا رَمى بِبَصَرِهِ اِلى
پر از نقش و نگارش و حمایل مرصعش به قهقهه مى خندد، و هر گاه به پاهاى خود چشم
قَوائِمِهِ زَقا مُعْوِلاً بِصَوْت یَکادُ یُبینُ عَنِ اسْتِغاثَتِهِ، وَ یَشْهَدُ
مى اندازد آنچنان فریاد مى کشد که معلوم مى شود دادخواهى مى کند، و به دردى
بِصادِقِ تَوَجُّعِهِ، لاَِنَّ قَوائِمَهُ حُمْشٌ کَقَوائِمِ الدِّیَکَهِ الْخِلاسِیَّهِ،
واقعى گواهى مى دهد، زیرا پایش مانند پاى خروس دورگه باریک و تیره است،
وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ ساقِهِ صیصِیَهٌ خَفِیَّهٌ. وَ لَهُ فى مَوْضِع  ِ
و از ساق استخوان پایش خارى پنهان برآمده. در جاى تاج خود
الْعُرْفِ قُنْزُعَهٌ خَضْراءُ مُوَشّاهٌ. وَ مَخْرَجُ عُنُقِهِ کَالاِْبْریقِ، وَ مَغْرِزُها
کاکلى سبز و مزیّن به نقش دارد. محل برآمدن گردنش مانند لوله ابریق کشیده و بلند است. جاى فرورفتگى
اِلى حَیْثُ بَطْنُهُ کَصِبْغِ الْوَسْمَهِ الْیَمانِیَّهِ، اَوْ کَحَریرَه مُلْبَسَه مِرْآهً
گردن تا شکمش چون رنگ نیل یمنى سبز سیر است، یا چون قطعه دیبایى است که آینه صاف و درخشنده اى
ذاتَ صِقال، وَ کَاَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَر اَسْحَمَ، اِلاّ اَنَّهُ یُخَیَّلُ لِکَثْرَهِ مائِهِ
بر روى آن نشانده باشند، گویا چادرى سیاه به خود پیچیده، و از برّاقى
وَ شِدَّهِ بَریقِهِ اَنَّ الْخُضْرَهَ النّاضِرَهَ مُمْتَزِجَهٌ بِهِ.
گمان مى رود که رنگ سبز خوش نمایى با آن درآمیخته است.
وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ کَمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فى لَوْنِ الاُْقْحُوانِ اَبْیَضُ
در شکاف گوشش خطّى است مانند سر قلم و سپید سپید چون گل
یَقَقٌ، فَهُوَ بِبَیاضِهِ فى سَوادِ ما هُنالِکَ یَأْتَلِقُ، وَ قَلَّ صِبْغٌ اِلاّ وَ قَدْ
بابونه، که این سپیدى در میان رنگ سیاه اطرافش مى درخشد، کمتر رنگى است که نمونه آن در این
اَخَذَ مِنْهُ بِقِسْط، وَ عَلاهُ بِکَثْرَهِ صِقالِهِ وَ بَریقِهِ وَ بَصیصِ دیباجِهِ
حیوان به کار گرفته نشده، و به خاطر صیقلى و برّاقى زیاد و درخشش و حسنش آن رنگ را بهتر
وَ رَوْنَقِهِ، فَهُوَ کَالاَْزاهیرِ الْمَبْثُوثَهِ لَمْ تُرَبِّها اَمْطارُ رَبیع  ،
جلوه داده، و به مانند شکوفه هاى پراکنده است که بارانهاى بهارى و آفتاب با حرارت.
وَ لا شُمُوسُ قَیْظ. وَ قَدْ یَنْحَسِرُ مِنْ ریشِهِ، وَ یَعْرى مِنْ لِباسِهِ،
هنوز آن را نپروریده. گاهى از پر خود بیرون مى آید، و از پیراهنش برهنه مى گردد،
فَیَسْقُطُ تَتْرى، وَ یَنْبُتُ تِباعاً، فَیَنْحَتُّ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتاتَ اَوْراقِ
پرها پشت سر هم مى ریزند، دوباره پى درپى مى رویند، مانند برگ درختان که در پاییز
الاَْغْصانِ، ثُمَّ یَتَلاحَقُ نامِیاً حَتّى یَعُودَ کَهَیْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ.
فرو مى ریزند، سپس رشد کرده به هم مى پیوندند تا بار دیگر به صورت اوّل بازگردند.
لایُخالِفُ سالِفَ اَلْوانِهِ، وَ لایَقَعُ لَوْنٌ فى غَیْرِ مَکانِهِ. وَ اِذا
پر جدید در رنگ آمیزى مانند دفعه اول است، و هر رنگى در جاى سابقش قرار مى گیرد. چون
تَصَفَّحْتَ شَعْرَهً مِنْ شَعَراتِ قَصَبِهِ اَرَتْکَ حُمْرَهً وَرْدِیَّهً، وَ تارَهً
به دقّت در مویى از موهاى پر طاووس نظر کنى یک بار سرخ رنگ، و بار دیگر
خُضْرَهً زَبَرْجَدِیَّهً، وَ اَحْیاناً صُفْرَهً عَسْجَدِیَّهً. فَکَیْفَ تَصِلُ اِلى
سبز زبرجدى، و مرتبه دیگر زرد طلایى نشان مى دهد. پس چگونه
صِفَهِ هذا عَمائِقُ الْفِطَنِ، اَوْ تَبْلُغُهُ قَرائِحُ الْعُقُولِ، اَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ
فکرهاى ژرف بین، و عقول باذوق خلقت عجیب این حیوان را درک کند، و چسان توصیف وصف کنندگان
اَقْوالُ الْواصِفینَ، وَ اَقَلُّ اَجْزائِهِ قَدْ اَعْجَزَ الاَْوْهامَ اَنْ تُدْرِکَهُ،
وصفش را به نظم آورد، با آنکه کوچکترین اجزایش اندیشه هاى ژرف بین را از درک عاجز نموده
وَالاَْلْسِنَهَ اَنْ تَصِفَهُ؟! فَسُبْحانَ الَّذى بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْق
و زبان وصف کنندگان را ناتوان کرده است؟! پاک است خداوندى که عقلها را از توصیف مخلوقى
جَلاّهُ لِلْعُیُونِ فَاَدْرَکَتْهُ مَحْدُوداً مُکَوَّناً،
چون طاووس مبهوت و مقهور نموده با اینکه آن را چنان در برابر چشمها جلا داده که آن را محدود به حد معیّن
وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً، وَ اَعْجَزَ الاَْلْسُنَ عَنْ تَلْخیصِ صِفَتِهِ،
وپدیدآمده و بااندام ترکیب یافته و رنگ آمیزى شده درک کرده اند، وزبانها را ازبیان کیفیت آن درناتوانى نشانده،
وَقَعَدَ بِها عَنْ تَأْدِیَهِ نَعْتِهِ. وَ سُبْحانَ مَنْ اَدْمَجَ قَوائِمَ الذَّرَّهِ وَالْهَمَجَهِ
و آنها را از شرح وصف این حیوان به عرصه عجز کشیده. پاک است خداوندى که پاهاى موران و پشه هاى
اِلى مافَوْقَهُما مِنْ خَلْقِ الْحیتانِ وَالْفِیَلَهِ، وَ وَأى عَلى نَفْسِهِ
کوچک را استوار کرد تا برسد به بزرگتر از آنها از ماهیان دریا و پیلان عظیم الجثّه، و بر خود لازم نموده
اَلاّ یَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمّا اَوْلَجَ فیهِ الرُّوحَ اِلاّ وَ جَعَلَ الْحِمامَ مَوْعِدَهُ،
که هیچ جسمى که جان در آن دمیده جنبش ننماید مگر آنکه مرگ را وعده گاه
وَالْفَنـاءَ غایَتَـهُ .
و فنا را پایان کارش قرار دهد.
مِنْها فى صِفَهِ الْجَنَّهِ
از این خطبه است در وصف بهشت
فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبِکَ نَحْوَ ما یُوصَفُ لَکَ مِنْها لَعَزَفَتْ نَفْسُکَ
آنچه که از بهشت براى تو وصف مى شود اگر با چشم دل بنگرى، به شگفتى هایى که در دنیا
عَنْ بَدائِع  ِ ما اُخْرِجَ اِلَى الدُّنْیا مِنْ شَهَواتِها وَ لَذّاتِها وَ زَخارِفِ
پدید شده از شهوات و خوشیها و آرایش هایى که نظر را جلب مى کند بى رغبت
مَناظِرِها، وَ لَذَهِلَتْ بِالْفِکْرِ فِى اصْطِفاقِ اَشْجار غُیِّبَتْ عُرُوقُها فى
گردى، و اندیشه ات در میان درختانى که شاخه هایشان به هم مى خورد و ریشه هایشان در دل تپه هایى از
کُثْبانِ الْمِسْکِ عَلى سَواحِلِ اَنْهارِها، وَ فى تَعْلیقِ کَبائِسِ اللُّؤْلُؤِ
مشک بر کنار جویهاى بهشت پنهان شده سرگردان مى گردد، و فکرت در خوشه هایى از مروارید تر
الرَّطْبِ فى عَسالیجِها وَ اَفْنانِها، وَ طُلُوعِ تِلْکَ الثِّمارِ مُخْتَلِفَهً فى
در شاخه هاى کوچک و بزرگ آن درختان، و همچنین پدید آمدن میوه هاى گوناگون که از غلاف هاى خود
غُلُفِ اَکْمامِها، تُجْنى مِنْ غَیْرِ تَکَلُّف فَتَأْتى عَلى مُنْیَهِ
سر برون آورده حیران مى شود، که آن میوه ها بدون زحمت و رنج چیده مى شوند و بر اساس میل چیننده
مُجْتَنیها، وَ یُطافُ عَلى نُزّالِها فى اَفْنِیَهِ قُصُورِها بِالاَْعْسالِ
به دست مى آیند، و عسل هاى پاک و شراب صافى در قصرهاى ساکنان بهشت به گردش
الْمُصَفَّقَهِ، وَالْخُمُورِ الْمُرَوَّقَهِ. قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْکَرامَهُ تَتَمادى بِهِمْ
مى آورند تا هر که بخواهد بهره مند گردد. بهشتیان مردمى هستند که که کرامت الهى به دنبال هم به آنان
حَتّى حَلُّوا دارَ الْقَرارِ، وَ اَمِنُوا نُقْلَهَ الاَْسْفارِ. فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَکَ اَیُّهَا
مى رسد تا گاهى که در خانه جاودانى فرود آمدند، و از رنج نقل و انتقال سفرها ایمن شدند. اى شنونده
الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ اِلى ما یَهْجُمُ عَلَیْکَ مِنْ تِلْکَ الْمَناظِرِ الْمُونِقَهِ
اگر دل به آنچه که در بهشت از این مناظر شگفت انگیز به تو روى مى آورد مشغول کنى
لَزَهَقَتْ نَفْسُکَ شَوْقاً اِلَیْها، وَلَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسى هذا اِلى
روحت به تماشاى آن از شوق برآید، و الان از این مجلس من براى هرچه زودتر
مُجاوَرَهِ اَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجالاً بِها. جَعَلَنَا اللّهُ وَ اِیّاکُمْ مِمَّنْ یَسْعى
رسیدن به آنها به همسایگى اهل قبور خواهى رفت. خداوند به رحمت خویش ما و شما را از آن کسانى قرار
بِقَلْبِـهِ اِلـى مَنـازِلِ الاَْبْـرارِ بِرَحْمَتِـهِ .
دهد که از عمق دل و جان براى رسیدن به منازل نیکوکاران سعى و تلاش مى نمایند.
تَفسیرُ بَعْضِ ما فى هذِهِ الْخُطْبَهِ مِنَ الْغَریبِ
تفسیر لغات نامأنوس این خطبه
– قَوْلُهُ عَلَیْهِ السَّلامُ: «وَ یَؤُرُّ بِمَلاقِحِهِ» الاَْرُّ کِنایَهٌ عَنِ النِّکاح  ِ، یُقالُ: اَرَّ الرَّجُلُ
گفتار آن حضرت «یؤرّ بملاقحه» کلمه «ارّ» کنایه از نزدیکى است، عرب گوید: «ارّ الرجل
الْمَرْاَهَ یَؤُرُّها» اِذا نَکَحَها. وَ قَوْلُهُ: «کَاَنَّهُ قِلْعُ دارِىٍّ عَنَجَهُ نُوتِیُّهُ» الْقِلْعُ: شِراعُ السَّفینَهِ،
المرأه یؤرّها» آن گاه که مرد با زن نزدیکى کند. و «کأنّه قلع دارىّ عنجه نوتیّه» «قِلْع» بادبان کشتى است،
وَ دارِىٌّ: مَنْسُوبٌ اِلى دارینَ، وَ هِىَ بَلْدَهٌ عَلَى الْبَحْرِ یُجْلَبُ مِنْها الطِّیبُ. وَ «عَنَجَهُ»
و «دارىّ» منسوب به دارین شهرى است در ساحل دریا که از آنجا عطر مى آورند. «عنجه»
اَىْ عَطَفَهُ. یُقالُ: عَنَجْتُ النّاقَهَ ـ کَنَصَرْتُ ـ اَعْنُجُها عَنْجاً اِذا عَطَفْتَها.
یعنى آن را بازگرداند، گفته مى شود: «عنجت الناقه ـ کنصرت ـ اعنجها عنجاً» وقتى که سر شتر را برگردانى.
وَالنُّوتِىُّ: الْمَلاّحُ. وَ قَوْلُهُ علیه السّلام: «ضَفَّتَىْ جُفُونِهِ» اَرادَ جانِبَىْ جُفُونِهِ.
و «نوتىّ» به معنى کشتیبان است. و «ضفّتى جفونه» دو طرف پلک دیده طاووس را منظور فرموده.
وَالضَّفَّتانِ: الْجانِبانِ. وَ قَوْلُهُ علیه السّلام: «وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ» الْفِلَذُ: جَمْعُ فِلْذَه،
لغت ضفّتان به معنى هر دو جانب است. و فرمایش حضرت «فلذ الزبرجد» فِلَذ جمع فِلذه
وَ هِىَ الْقِطْعَهُ. وَ الْکِبائِسُ جَمْعُ الْکِباسَهِ وَ هِىَ الْعِذْقُ. وَالْعَسالیجُ: الْغُصُونُ،
به معناى قطعه و تکه است. «کبائس» جمع کِباسه به معنى خوشه است. «عسالیج» به معنى شاخه هاست،
واحِـدُها عُسْلُـوجٌ.-
و مفردش «عُسلوج» است.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.