درس عبرتی که پسر تاجر گرفت

تاجر ثروتمندی بود که فقط یک بچه داشت و این بچه پسری بود خیلی نااهل و بی خیال. همیشه خدا دنبال کارهای بد می رفت و با کسانی رفاقت می کرد که نه به درد دنیا می خوردند و نه به درد آخرت. پدرش هر چه نصیحتش می کرد با رفقای ناباب راه نرو, فایده نداشت. با این گوش می شنید و از آن گوش در می کرد. تاجر خیلی غصه می خورد و مرتب می گفت این پسر بعد از من به خاک سیاه می نشیند.

یک روز تاجر هزار اشرفی تو سقف اتاقی قایم کرد و رفت به پسرش گفت «پسر جان! بعد از من اگر به فلـاکت افتادی و روزگار آن قدر به تو تنگ گرفت که خواستی خودت را بکشی, یک تکه طناب بردار برو تو فلـان اتاق, بنداز به حلقه وسط سقف؛ بعد برو رو چارپایه, طناب را ببند به گردنت و چارایه را با پایت کنار بزن. این جور مردن از هر جور مردنی راحت تر است.

پسر تاجر بنا کرد به حرف پدرش خندیدن. در دلش گفت «پدرم دیوانه شده. مگر آدم عاقل خودش را می کشد که پدرم درس خودکشی به من می دهد؟» این گذشت و مدتی بعد تاجر از دنیا رفت. پسر تاجر شروع کرد به ولخرجی, پولی را که پدرش در طول یک عمر جمع کرده بود، در طول یک سال به باد فنا داد و افتاد به جان اسباب خانه. امروز قالی را فروخت؛ فردا نالی را فروخت و یک مرتبه دید از اسباب خانه چیزی باقی نمانده و شروع کرد به فروختن کنیز و غلـام. یک روز کاکانوروز را فروخت و روز دیگر دده زعفران را و یک وقت دید در خانه اش نه چیز فروختنی پیدا می شود و نه چیز گرو گذاشتنی.

پسر تاجر مانده بود از آن به بعد چه کند که رفقاش پیغام دادند ،امشب در فلان باغ مهمان تو هستیم. سور و سات را جور کن وردار بیار آنجا. پاشد هر چه تو خانه گشت چیز قابلی پیدا نکرد که ببرد بفروشد. رفت پیش مادرش، شروع کرد به گریه و گفت امشب باید مهمانی بدهم و آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم و آبرویم پیش دوست و دشمن بر باد می رود.

مادر دلش به حال پسر سوخت و النگوی طلـایش را برد گرو گذاشت و پولش را داد خوردنی خرید و هر طوری بود سور و سات مهمانی پسرش را جور کرد و آن ها را در بقچه ای بست و داد به دست پسرش. پسر خوشحال شد. بقچه را ورداشت و به طرف باغی که رفقاش قرار گذاشته بودند راه افتاد. در بین راه خسته شد. بقچه را گذاشت زمین و رفت نشست زیر سایه درختی که خستگی در کند و باز به راه بیفتد. در این موقع سگی به هوای غذا آمد سر کرد تو بقچه. پسر تاجر سنگی انداخت طرف سگ. سگ از جا جست و بند بقچه افتاد به گردنش. پسر تا این را دید از جا پرید و سرگذاشت به دنبال سگ و آن قدر دوید که از نفس افتاد؛ ولی به سگ نرسید.

با چشم گریان و دل بریان رفت پیش رفقاش و حال و حکایت را گفت. همه زدند زیر خنده؛ پسر را دست انداختند و حرفش را باور نکردند. بعد هم رفتند غذا تهیه کردند. نشستند به عیش و نوش و پسر را به جرگه خودشان راه ندادند. اینجا بود که پسر تاجر به خود آمد. فهمید ثروت پدرش را به پای چه کسانی ریخته و تصمیم گرفت خودش را بکشد و از این زندگی نکبتی خلـاص شود که یک مرتبه یادش افتاد به وصیت پدرش که گفته بود اگر روزگار به تو تنگ گرفت و خواستی خودت را بکشی, برو از حلقه وسط فلـان اتاق خودت را حلق آویز کن.

پسر در دلش گفت «در زندگی هیچ وقت به پند و اندرز پدرم گوش نکردم و ضررش را چشیدم؛ حالـا چه عیب دارد به وصیتش عمل کنم که لـا اقل در آن دنیا کمتر شرمنده باشم.» برگشت خانه؛ طناب و چارپایه ورداشت رفت تو همان اتاق و همان طور که پدرش وصیت کرده بود, رفت رو چارپایه, طناب را از حلقه وسط سقف رد کرد و محکم بست به گردنش و با پا زد چارپایه را انداخت.

در این موقع, حلقه و یک خشت از جا کنده شد. پسر افتاد کف اتاق و از سقف اشرفی ریخت به سر و رویش. پسر تاجر تا چشمش افتاد به آن همه اشرفی فهمید پدرش چقدر او را دوست می داشت و از همان اول می دانست پسرش به افلاس می افتد و کارش به خود کشی می کشد.

پاشد اشرفی ها را جمع کرد و رفت پیش مادرش. دید مادرش زانوی غم بغل کردن و نشسته یک گوشه. پسر یک اشرفی داد به او و گفت «پاشو! شام خوبی تهیه کن بخوریم.» مادرش خوشحال شد. گفت «این را از کجا آوردی؟» پسر گفت «بعد از آن همه ندانم کاری, خدا می خواهد دوباره کار و بارمان را رو به راه کند؛ چون سرد وگرم روزگار را چشیده ام و از این به بعد می دانم چطور زندگی کنم و دوست و دشمن را از هم بشناسم.»

مادرش گفت «الهی شکر که عاقبت سر عقل آمدی. حالـا بگو ببینم این اشرفی را از کجا آورده ای و این حرف ها را کی یادت داده.»  پسر گفت «این اشرفی را پدرم داده به من و این حرف ها را هم پدرم یادم داده.» مادرش گفت «سر به سرم نگذار؛ پدرت خیلی وقت است رحمت خدا رفته.» پسر همه چیز را برای مادرش تعریف کرد و قول داد زندگیشان را دوباره رو به راه کند و به صورت اول برگرداند.

پسر تاجر صبح فردا راه افتاد رفت هر چیزی را که فروخته بود پس گرفت آورد خانه. بعد رفت حجره پدرش را تر و تمیز کرد و مشغول تجارت شد. رفقای پسر وقتی فهمیدند زندگی او رو به راه شده, باز آمدند دور و برش را گرفتند. پسر تاجر دوباره با آن ها گرم گرفت و یک روز همه شان را به نهار دعوت کرد و قرار گذاشتند به همان باغ قبلی بروند.

روز مهمانی, پسر تاجر دست خالی به باغ رفت و گفت : رفقا! امروز آشپز ما مشغول گوشت کوفتن بود و می خواست برای نهارمان کوفته درست کند که یک دفعه موش آمد گوشت و گوشت کوب را ورداشت و برد.

یکی گفت «از این اتفاق ها زیاد می افتد! هفته پیش هم آشپز ما داشت گوشت می کوبید که موش آمد گوشت کوب و هر چزی که آن دور و بر بود ورداشت برد تو سوراخش.» دیگری گفت «اینکه چیزی نیست! همین چند روز پیش موش آمد تو آشپزخانه ما و هر چه دم دستش آمد ورداشت و برد. آشپز خواست زرنگی کند و موش را بگیرد که موش یقه آن بیچاره را گرفت و کشان کشان بردش تو سوراخ و هنوز که هنوز است از او خبری نیست. حالـا دیگر زنده است یا مرده, خدا می داند.

پسر تاجر این حرف ها را که شیند, گفت «پس چرا آن روز که من گفتم سگ بقچه ام را برد هیچ کدامتان باور نکردید و من را در جمع خودتان راه ندادید؟» رفقای پسر جواب ندادند و بربر نگاهش کردند. پسر گفت «بله! آن روز که من بیچاره بودم, حرف حقم را باور نکردید. اما امروز که مال و منالی به هم زده ام حرف دروغم را قبول کردید و برای دلخوشی من این همه دروغ شاخدار سر هم کردید.  

شما پندی به من دادید که تا روز قیامت فراموش نمی کنم. بعد راهش را گرفت رفت نشست تو حجره اش و به قدری دل به کار داد که کارش بالـا گرفت و ملک التجار شهر شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.