رمان به خاطر عشق

همه چیز از یک غرور شروع شد یه غرور که هر دو داشتیمش هنوزم بعد از سالها که یاد اون روزا میوفتمو خاطراتمو مرور میکنم خنده کنار لبم موج میزنه اومد کنارم نشست پیرهنشو پرت کرد رومو گفت اتوش کنم با اخم نگاش کردم و گفتم :جااانم؟
هنوزم تحکم تو حرفش بود پای راستشو گذاشت رو پای چپش و گفت :کر شدی محیا؟
پیرهنو پرت کردم طرفشو منم حرکت خودشو کردمو یه پامو گذاشتم روی اون پا.خطاب بهش گفتم:مشترک مورد نظر پاسخ گو نمیباشد لطفا دوباره امتحان کنید.همونطور که دستمو گرفته بودم جلو دهنم که از خنده نمیرم بلند شدمو رفتم تو اشپز خونه و با صدای بلندی که ادرین بشنوه گفتم :عمه جون کمک نمیخواین؟
عمه طبق عادت همیشگیش دستشو روی گونم کشیدو گفت نه قر بونت برم مرسی
عمه ماهرخ  چهارمین عمه ی من مامان ادرین واریا ودر اخر مادر محنا دختر عمه م که ۴ ساله ازدواج کرده.
دو هفته مونده بود به عروسیه اریا وامروز همه خونه عمه دعوت داشتن همیشه همین بود موقع عروسیا تو فامیل
از یه هفته قبل به زنو برقص بود تا روز عروسی.خونه ی ما ۲تا کوچه بالا تر از خونه عمه بود واسه همینم تعجبی نداشت که صبح خونه عمه بودم مثلا کمک دستش اما راستش یه کمممم …..
ناچارا رفتم تو پذیرایی و کنترل سی دی رو گرفتم سمت ادرین گفتم باو عروسیه ها روشن کن اون ماسماسکو
پوزخندی زدو بهم گفت اولا ماسماسک نه و سیستم بعدم.. نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:مشترک مورد نظر پاسخ گو نمیباشد لطفا مزاحم نشوید
کوسن روی مبل پرت کردم طرفشو گفتم:مرگ مرض زهر مار پاشو بابا الان میان
یه دفعه به خودم اومدم من داد میزدمو میدوییدم و ادرین بود که دنبالم میدوید
_مگه دستم بهت نرسه دختره پر روووووووووووووو محرم نا محرمی و میذارم کنار خفت میکنم
_یییییییییییییییییی اخ مامان جون موهاتون خراب شد قه قهه زدمو گفتم بیا جلو پسر عمه خودم واست درستش میکنم ادرین همیشه روی موهاش حساس بود و این شده بود واسه همینم همیشه سر موهاش قاطی میکرد
_ادرین که کفری شده بود گفت میکشمت و دوباره شروع به دویدن کرد
پام پیچ خورد و از سرعتم کم .دستمو گرفت و تکیه م داد به دیوار
_داد زدم ای ای ادرین ولم کن دستمو ول کن
_دختر دایی زیادی داری پا رو دمم میزاری
_خواستم رد شم که محکمتر دستمو فشار داد یه لحظه چشامو بستم و زل زدم تو چشاش با پررویی گفتم کو؟
_چی؟
_وا دمتو میگم پای من که رو زمینه
_زیر لب غرید بس کن دختر جون بس کن
-اگه مثل ادم ضبطو روشن میکردی الان مثل ادم داشتیم حال میکردیم
اومد ج بده که صدای گوشیش بلند شد
ناچارا دستمو ول کردو گوشیشو در اورد گوشامو تیز کردم که بفهمم کیه
از حرفاش فهمیدم اریاست شیطنتم گل کرد و داد زدم:کمک کمک داداش اریا این داداشت داشت منو میکشت
ادرین یه نگاه کردو بهم اشاره کرد که برم. رفتم رو مبل نشستمو به پیرهنی ک گفت اتو کن نگاه کردم دلم نیومد اتوش نکنم نگاهی به ادرین انداختم اونم در حین صحبت و  نمیدونم چونه زدن سر چی با اریا داشت نگام میکرد
قد بلندی داشت با موهای مشکی  ولی در عوض چشایی قهوه ای روشن من عاشق چشای ادرین بودم پوست گندمی..یه شلوار جین تنش بود با به پیرهت استین سه رب جذببب طوسی که تمام هیکلشو به نمایان میگذاشتت و حدودا سه تا زا دکمه های روی پیرهنش باز بود
بلند شدمو پیرهنو برداشتمو رفتم سمت اتاق ادرین پیرهنو گذاشتم رو ی تختشو اتو رو از عمه گرفتم و مشغول اتو کردن شدم یه کم ازش ناراحت بودم  تو فکر این بودم که بچه های فامیل الا ن کجان که در اتاق باز شد و ادرین توی چارچوب در نمایان شد
_به خانوم جنات رفتن ؟
یه نگاه غمگین بهش کردم از اون نگاها که همه میگفتن دلو اتیش میزنه نوزده سالم بود باچشمای قهوه ای پوست گندمی لبای تقریبا باریک و موهای خرماییی روشن که همیشه یه طرفه چتریامو میریختم بیرون
_بی توجه به حرفش گفتم الان لباست اتو ش تموم میشه بعد گرفتم سمتشو گفتم بیا بگیرش
صدای عمه بلند شد:محیا جون عمه بیا این سالادارو تزیین کن الانه که اینجا باعروسی یکی بشه
فریاد زدم:میام الان عمه جون
بدون نگاه به ادرین اومدم از کنارش رد بشم که یه دفعه دستمو کشید بیا اینجا ببینم
_اااا نکن ادرین
_چی شده محیا تو که بی جنبه نبودی؟!
_زل زدم تو چشاشو اشک صورتمو فرا گرفت
گفتم_دستمو ول کن ادرین
_نمیذارم بری بگو چی شده؟
_انگار منتظر بودم با یکی دردو دل کنم گفتم:خسته شدم ادرین دیگه خسته شدم
_از چی؟از چی؟
_از ترحمای این فامیل از بی محلیای این دخترا که……….
_ااانگشتشو گرفت جلو لبشو به حالت خودش گفت:ههههییش  گریه نکن همه تورو دوست دارن
_گفتم ادرین من بچه نیستم فرق اضافی بودنو تو فامیل میفهمم
_صداش رفت بالا خفه شوو دیگه داری چرت میگی مگه ادرین …..
_مگه چی؟
_هیچی
_بی توجه بهش گفتم:وقتی چهار سالم بود…..ادرین مادر ادم که ادمو ول کنه و بره دنبال هوسش عشقش دیگه از دیگران چه انتظاری…….
_دستش رفت بالا گفت:خفههههههههههه میشییییی یانه ؟
به هق هق افتادموناخوداگاه دستمو گرفتم جولو صورتم
عمه سراسیمه اومد  تو اتقاق با دیدن دست ادرین که تو هوا مشت شده بود گفت:ادرین داری چی کار میکنی؟
_مامان شمامممممممم اه ول کنین این دخترو خسته ش کردین
با ترس رو به ادرین گفتم:اد…ادرین!
ادرین یه نگاه از سر خشم کردو رفت تو پذیرایی و اهنگ گذاشت یه اهنگ شاد یه اهنگ که همیشه رقصیدنو باش دوست داشتم یکاری میکنم عاشق من شی نتونی از دلم ساده تو رد شی یکاری میکنم هرشبو هر روز بگی دوستم داری عاشق من شی بگی دوستم داری عاشق من شی من میگم عاشقتم صدام کن با چشات بازم منو نگام کن هر چی خواستی تو بگی قبوله روی دوست داشتن من حساب کن روی دوست داشتن من حساب کن دوستت دارم به دلم خیلی نشستی نگو دل به من نبستی اون که میخوام پیش من باشه تو هستی به دلم خیلی نشستی میخوام بیامو دست تو رو بگیرمو همیشه پیش تو بشینمو هرشب خواب تورو ببینمو من میگم عاشقتم صدام کن با چشات بازم منو نگام کن هر چی خواستی تو بگی قبوله روی دوست داشتن من حساب کن روی دوست داشتن من حساب کن دوستت دارم به دلم خیلی نشستی نگو دل به من نبستی اون که میخوام پیش من باشه تو هستی به دلم خیلی نشستی میخوام بیامو دست تو رو بگیرمو همیشه پیش تو بشینمو هرشب خواب تورو ببینمو من میگم عاشقتم صدام کن با چشات بازم منو نگام کن هر چی خواستی تو بگی قبوله روی دوست داشتن من حساب کن روی دوست داشتن من حساب کن
رفتمو با اهنگ شروع کردم به رقصیدن میخواستم غماش یادش بره عصبیش کرده بودم داشتم میرقصیدم که صدای زنگ بلند شد با ذوق گفتم اومدن
لباسمو مرتب کردمو از ذوق با اهنگ ضرب گرفتم هووووووووووووووووووووووو .اهادست دست بلندش کن ادرییین بیا اها اها
من میگم عاشقتم صدام کن با چشات بازم منو نگام کن هر چی خواستی تو بگی قبوله روی دوست داشتن من حساب کن
روی دوست داشتن من حساب کن
شرو ع کردم با ادرین رقصیدن و با اهنگ همه میخوندن ۱٫ ۲
دوستت دارم به دلم خیلی نشستی نگو دل به من نبستی اون که میخوام پیش من باشه تو هستی
به دلم خیلی نشستی
همه دورمون حلقه زده بودن دخترا جیغ میکشدن  پسرا دست همو گرفتن حلقه زدن همه بودودن پسر عمو هام
احسان حسین سروش. پسر های عمه مهنازم محمد میثم و….پسر عمه بزرگم محمدبا زنش ماریا  دخترهای عمه مریمم فرناز فرشته دختر عمه مهنازم خواهر میثمو محمد مهرنوش و……… با تموم شدن اهنگ محمد مثل همیشه نمک ریختنش شروع شد:بزن کف قشنگه رو به افتخار عروس دوماد
گفتم:اااااااااااا مرض پس این اریا کدو م گوری مونده؟
-باو مگه ادرین نگفت شب دعوت داریم رستورااان
_جیغ کشیدم:وای عاشققتم داداش اریاام
به اریا میگفتم داداش همه دور تا دور پذیرایی نشستیم بزرگتر هام مشغول بودن بچه هام وسط پذیرایی که مو قع خوردن ناهار شد .

عمه همه رو صدا زد اریا هم که خونه مادر زنش بود زن زلییل چه قدر پسرا مسخره ش میکردن سفره رو چیدیم همیشه دور هم بودنو دوست داشتم همه نشستن یه طرف همه پسرا و مردا .یه طرفم دخترا و زنا .مشغول خوردن غذا شدیم به به عجب فسنجوونییییی بود داشتم غذا میخوردم که صدای میثم بلند شد:اون تربچه رو بده محیا.
من از اون سر سفره نگاش کردم
فهمید یه فکری تو سرمه تربچه رو برداشتم.و با ناز صداش کردم
_میییثم؟
با تعجب نگام کرد:_ها؟
ناگهان با یه حرکت تربچه رو پرت کردم  جا خالی داد افتاد تو بشقاب محمد
محمد:بهههههههههههههههه خودت خواستی ها خیاری از تو سالاد برداشت و پرت کرد طرف من
جا خالی دادم افتاد رو خورش دختر پسرا از هیجان من به ذوق اومدن و هر چی دمه دستشون بود پرت میکردن
صدای عمو همه رو به سکوت و دست کشیدن از کار وا داشت…ااااااا بسه دیگه داریم غذا میخوریم اه محیا کی میخوای از این کارات دست برداریی؟
_بغض کردمو گفتم معذرت میخوام عمو .بشقابه نیمه تمومو برداشتم و رو به عمه گفتم دستتون درد نکنه عمه خوشمزه بود و به سمت اشپزخونه رفتم همیشه سریع اشک به صورتم میومد
با نیومدن صدا از طرف بچه ها فهمیدم همه اوقاتشون تلخ شد
_صدای ادرینو شنیدم :عمو جون زیاده روی نکردین؟مگه ما تو سال چند وقت دور هم جمع میشیم؟
_تو ساکت باش ادرین شما هم به جای جمع کردن..
_ادرین پرید وسط حرف عمووو:دیگه دوست ندارم باهاش اینطوری حرف بزنید و رفت به اتاقش
لباسام تو اتاق ادرین اویزون شده بود بی محل به بقیه که مشغول جمع سفره بودن رفتم اتاق ادرین ضربه ای به در زدم و داخل شدم
لباسامو برداشتمو به اتاق اریا که کسی نبود رفتم شلوار لی ابی روشنمو پوشیدم با مانتوی سبز خوش رنگی که بهم میومد با مقنعه کیفمو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم همه جمع بودن بچه ها داشتن بازی میکردن با دیدن من محمد گفت:کجا محیا شب میخوایم بریم بیرون!؟
پوزخندی زدمو گفتم:گویا همیشه من باعث درد سرم نه عمو جان؟
صدای بابا بلند شد.بشین سر جات محیا
_خسته م بابا فردا هم کلاس دارم
_همین که گفتممممممم
ادرین از توی اتاق اومد بیرون اونم حاضر بود رو به بابا گفت عمو جون من میخوام با محیا برم بیرون کتو شلوار بگیرم اگه اجازه بدین؟ پدر که مخالفت رو جایز ندید گفت باشه باشه صدای کش دار بچه بلند شد اووووووووووووووووووووووووووووه
کتونیامو پوشیدم یه جفت کتونی مشکی سفید بود خیلی شیکو زیبا ادرین ماشینو زد و من سوار زانتیای مشکی رنگش شدم ادرین بیستو هفت سالش بود همیشه رانندگیشو تحسین میکردم
رو بهش گفتم:منو ببر خونه خواهش میکنم
_چرند نگو میخوام به سلیقه ی تو کت شلوار بخرم خیلیهم دلت بخواد
_فعلا که دلم نمیخواد بدم میاد از ایناا اه
هیش بابا غر غرو روشن کن اون ضبطو
دست بردم سمت ضبطو روشنش کردمو گذاشتمش رو اهنگی که دوست داشتم
بذار دستات بگیرم بذار پا به پات بیامو بذار از اسم قشنگت پر کن ترانهامو بذار قلبت که میگیره درد هق هقه تو باشم من میخوام هیشکی نباشه فقط عاشق تو باشم بذار عاشق تو باشم کاخ عشق تو آبرومه این تموم دل خوشیمه این تموم ارزومه سر هر خاطره خوش من بیاد تو میفتم من همه حرفای خوب و از لبای تو شنوفتم لحظهای که تو نیسی دوست دارم تمومشه زود تر دوست دارم تو رو ببینم شاید حالم بشه بهتر
-شروع شد بازم این اهنگ
رو بهش گفتم ادرین؟
_بله ؟
مثل همیشه مغرور هه چیه انتظار داشتی بگه جونه دلمممم؟
_بهم گیتار یاد میدی؟
_دختر سیریشی ها خیلی خب تا مو قعش زیر لب زمزمه کردم
بزار دردت که میگیره درده هق هقه تو باشم
ماشین متوقف شد. به فروشگاهی که کنارمون بود نگاه کردم اوه بابا ایول
_بیا پایین دختر خوب
پیاده شدمو با ذوق جلو رفتم اومد کنارمو دستمو کشید
_اااا چته ادرین؟
_اینجا از کنارم جم نمیخوری فهمیدی؟
_خیلی خب بابا وارد که شدیم فهمیدم چشه اقا غیرتی شده بود
دست گذاشتم روی یه کتو شلوار سرمه ای وای به نظرم عالی میومد یکی از فروشنده ها دوست ادرین بود رو به ادرین که در حاله احوال پرسی بود کردمو داد زدم:ادرین بیا
ادرین اومد سمتم
_هیش چه ته داد میزنی ااا
_خب حالا توام بیا اینو بپوش
_اخه دختر خوب من کی سرمه ای پوشیدم؟
_اااا ادرین بپوش حالا
_خیلی خب رو به دوسستش گفت فرامرز اینو بیار
دوستش با پرستیژ خاص خودش اومد و کتو گرفت طرف ادرین
ادرین رفت سمت پروو در پرو که بسته شد فرامرز چشمکی بهم زد با اخم نگاش کردم پرووووووووو
مدتی بعد در پرو باز شد
_سوتی کشیدم:واااااو عالیه ادرین ادرین برش دارجونه من
خیلی خب باشه باشه میخوای بازم نگاه..
پریدم وسط حرفش:نه نه همین چشممو گرفت
_باشه باشه الان میام
دو باره درو بست
فرامرز زل زده بود به من که ادرین اومد بیرون و متوجه نگاش شد رو به من گفت
محیا درست کن اون بی صاحابو رو سرت
دستم رفت سمت مقنعه م یه کم بهترش کردم
ادرین حساب کرد با اخم اومد بیرون فهمیدم الانه که دادش بره بالا سوار ماشین که شدیم داد زد:چند بار بگم میری بیرووون اون بیصاحابارو نریز بیرون ؟هااااااان؟
_ادرین!
_ادرینو زهر مار همین کم مونده دوستمممم…….
دیگه چیزی نگفتمو سرمو انداختم پایین………
عمه همه رو صدا زد اریا هم که خونه مادر زنش بود زن زلییل چه قدر پسرا مسخره ش میکردن سفره رو چیدیم همیشه دور هم بودنو دوست داشتم همه نشستن یه طرف همه پسرا و مردا .یه طرفم دخترا و زنا .مشغول خوردن غذا شدیم به به عجب فسنجوونییییی بود داشتم غذا میخوردم که صدای میثم بلند شد:اون تربچه رو بده محیا.
من از اون سر سفره نگاش کردم
فهمید یه فکری تو سرمه تربچه رو برداشتم.و با ناز صداش کردم
_میییثم؟
با تعجب نگام کرد:_ها؟
ناگهان با یه حرکت تربچه رو پرت کردم  جا خالی داد افتاد تو بشقاب محمد
محمد:بهههههههههههههههه خودت خواستی ها خیاری از تو سالاد برداشت و پرت کرد طرف من
جا خالی دادم افتاد رو خورش دختر پسرا از هیجان من به ذوق اومدن و هر چی دمه دستشون بود پرت میکردن
صدای عمو همه رو به سکوت و دست کشیدن از کار وا داشت…ااااااا بسه دیگه داریم غذا میخوریم اه محیا کی میخوای از این کارات دست برداریی؟
_بغض کردمو گفتم معذرت میخوام عمو .بشقابه نیمه تمومو برداشتم و رو به عمه گفتم دستتون درد نکنه عمه خوشمزه بود و به سمت اشپزخونه رفتم همیشه سریع اشک به صورتم میومد
با نیومدن صدا از طرف بچه ها فهمیدم همه اوقاتشون تلخ شد
_صدای ادرینو شنیدم :عمو جون زیاده روی نکردین؟مگه ما تو سال چند وقت دور هم جمع میشیم؟
_تو ساکت باش ادرین شما هم به جای جمع کردن..
_ادرین پرید وسط حرف عمووو:دیگه دوست ندارم باهاش اینطوری حرف بزنید و رفت به اتاقش
لباسام تو اتاق ادرین اویزون شده بود بی محل به بقیه که مشغول جمع سفره بودن رفتم اتاق ادرین ضربه ای به در زدم و داخل شدم
لباسامو برداشتمو به اتاق اریا که کسی نبود رفتم شلوار لی ابی روشنمو پوشیدم با مانتوی سبز خوش رنگی که بهم میومد با مقنعه کیفمو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم همه جمع بودن بچه ها داشتن بازی میکردن با دیدن من محمد گفت:کجا محیا شب میخوایم بریم بیرون!؟
پوزخندی زدمو گفتم:گویا همیشه من باعث درد سرم نه عمو جان؟
صدای بابا بلند شد.بشین سر جات محیا
_خسته م بابا فردا هم کلاس دارم
_همین که گفتممممممم
ادرین از توی اتاق اومد بیرون اونم حاضر بود رو به بابا گفت عمو جون من میخوام با محیا برم بیرون کتو شلوار بگیرم اگه اجازه بدین؟ پدر که مخالفت رو جایز ندید گفت باشه باشه صدای کش دار بچه بلند شد اووووووووووووووووووووووووووووه
کتونیامو پوشیدم یه جفت کتونی مشکی سفید بود خیلی شیکو زیبا ادرین ماشینو زد و من سوار زانتیای مشکی رنگش شدم ادرین بیستو هفت سالش بود همیشه رانندگیشو تحسین میکردم
رو بهش گفتم:منو ببر خونه خواهش میکنم
_چرند نگو میخوام به سلیقه ی تو کت شلوار بخرم خیلیهم دلت بخواد
_فعلا که دلم نمیخواد بدم میاد از ایناا اه
هیش بابا غر غرو روشن کن اون ضبطو
دست بردم سمت ضبطو روشنش کردمو گذاشتمش رو اهنگی که دوست داشتم
بذار دستات بگیرم بذار پا به پات بیامو بذار از اسم قشنگت پر کن ترانهامو بذار قلبت که میگیره درد هق هقه تو باشم من میخوام هیشکی نباشه فقط عاشق تو باشم بذار عاشق تو باشم کاخ عشق تو آبرومه این تموم دل خوشیمه این تموم ارزومه سر هر خاطره خوش من بیاد تو میفتم من همه حرفای خوب و از لبای تو شنوفتم لحظهای که تو نیسی دوست دارم تمومشه زود تر دوست دارم تو رو ببینم شاید حالم بشه بهتر
-شروع شد بازم این اهنگ
رو بهش گفتم ادرین؟
_بله ؟
مثل همیشه مغرور هه چیه انتظار داشتی بگه جونه دلمممم؟
_بهم گیتار یاد میدی؟
_دختر سیریشی ها خیلی خب تا مو قعش زیر لب زمزمه کردم
بزار دردت که میگیره درده هق هقه تو باشم
ماشین متوقف شد. به فروشگاهی که کنارمون بود نگاه کردم اوه بابا ایول
_بیا پایین دختر خوب
پیاده شدمو با ذوق جلو رفتم اومد کنارمو دستمو کشید
_اااا چته ادرین؟
_اینجا از کنارم جم نمیخوری فهمیدی؟
_خیلی خب بابا وارد که شدیم فهمیدم چشه اقا غیرتی شده بود
دست گذاشتم روی یه کتو شلوار سرمه ای وای به نظرم عالی میومد یکی از فروشنده ها دوست ادرین بود رو به ادرین که در حاله احوال پرسی بود کردمو داد زدم:ادرین بیا
ادرین اومد سمتم
_هیش چه ته داد میزنی ااا
_خب حالا توام بیا اینو بپوش
_اخه دختر خوب من کی سرمه ای پوشیدم؟
_اااا ادرین بپوش حالا
_خیلی خب رو به دوسستش گفت فرامرز اینو بیار
دوستش با پرستیژ خاص خودش اومد و کتو گرفت طرف ادرین
ادرین رفت سمت پروو در پرو که بسته شد فرامرز چشمکی بهم زد با اخم نگاش کردم پرووووووووو
مدتی بعد در پرو باز شد
_سوتی کشیدم:واااااو عالیه ادرین ادرین برش دارجونه من
خیلی خب باشه باشه میخوای بازم نگاه..
پریدم وسط حرفش:نه نه همین چشممو گرفت
_باشه باشه الان میام
دو باره درو بست
فرامرز زل زده بود به من که ادرین اومد بیرون و متوجه نگاش شد رو به من گفت
محیا درست کن اون بی صاحابو رو سرت
دستم رفت سمت مقنعه م یه کم بهترش کردم
ادرین حساب کرد با اخم اومد بیرون فهمیدم الانه که دادش بره بالا سوار ماشین که شدیم داد زد:چند بار بگم میری بیرووون اون بیصاحابارو نریز بیرون ؟هااااااان؟
_ادرین!
_ادرینو زهر مار همین کم مونده دوستمممم…….
دیگه چیزی نگفتمو سرمو انداختم پایین………
به اصرار .ادرین منو به خونه رسوند اصلا حوصله نداشتم رفتم روی تختم دراز کشیدم با صدای در اتاق از جا بلند شدم.نسرین جون بود که داخل شد بادیدنم لبخندی زد.از وقتی که ۴ سالم بود مامان بابا از هم جدا شدن نسرین جون از ۸سالگی وارد زندگی ما شد و زندگیمونو عوض کرد همیشه بیشتر از مادرم دوسش داشتم بعد از جدایی دیگه نخواستم مامانو ببینم اونم ازدواج کرده بود و صاحب یه بچه.یه ابجی ۹ ساله هم دارم به اسم مهسا ۲ سال بعد از ازدواج نسرین جون با بابا من صاحب یه خواهر شدم نسرین جون اومد لبه تخت کنارم نشست رو بهم گف:-ناراحت شدی؟ -میدونستم منظورش ظهره سری تکون دادمو گفتم:نه نه مهم نیست دیگه عادت کردم _گوش کن محیا… -بیخیال نسرین جون -باشه هر طور راحتی اصراری نمیکنم بلند شد که بره روبهش گفتم:بی زحمت چراغم خاموش کنین زیر لب شب بخیری گفت و چراغو خاموش کرد با عجله از جام پریدم وای خدا یه ربع به ۸ بود و من ۸ کلاس داشتم سریع و هول هولی حاضر شدم یه شلوار جین ابی لوله تفنگی یه مانتو مشکی موهامم طبق عادت همیشگی یه طرفه بیرون ریختم کتونیامو پوشیدمو لقمه ای که نسرین جون گرفته بودو گرفتم و با سرعت سوار ماشین شدمو به راه افتادم ساعت ۸٫۲۰ بود که به دانشگاه رسیدم ماشینو پارک کردم و با دست چند بار زدم روی فرمونودادزدم:اه اه اه به سرعت رفتم سمت کلاس ادبیات استاد داشت با صدای بلندی شعر میخوند وای من عاشق شعرای فروغ بودم روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانهٔ عاصی در درونم های و هو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد در زدم و به اشاره استاد وارد شدم ناچارا مجبور شدم جلوی شروین بشینم کتابو باز کردم و استاد طبق معمول رو بهم اشاره کرد که ادامه بدم ومن با لذت شروع به خوندن کردم در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم ، نمی دانی بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خاست لیک درمن تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خاست مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهو ها در سیاهی پیش می آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزدیکتر می شد ورطهٔ تاریک لذت بود می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها زورق اندیشه ام ، آرام می گذشت از مرز دنیاها باز تصویری غبار آلود زان شب کوچک ، شب میعاد زان اطاق ساکت سرشار از سعادت های بی بنیاد در سیاهی دستهای من می شکفت از حس دستانش شکل سرگردانی من بود بوی غم می داد چشمانش ریشه هامان در سیاهی ها قلب هامان ، میوه های نور یکدگر را سیر می کردیم با بهار باغهای دور می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها زورق اندیشه ام ، آرام می گذشت از مرز دنیاها روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم ، شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم اه عمیقی کشیدم با تموم شدن شعر یکی از بچه به ساعتش اشاره کرد و رو به استاد گفت خسته نباشین استاد استاد فقط زیر لب ممنونی گفت و از کلاس خارج شد منم به سرعت کلاسورمو برداشتم و رفتم بیرون  با صدای شروین ایستادم یه قدم رفتم جلوش انگشتمو به نشونه تهدید اوردم بالا و با صدایی نسبتا بلند گفتم:ببین شازده پسرمن از اون دختراش نیستم تو هم برو دنبال یکی اشغال تر  از خودت _ببین خوشگله من عادت ندارم نه بشنوم حالیته که همه ارزوشونه با من دوست بشنو…. _داد زدم:خفههه شو صدای شهریار اومد چیزی شده خانوم محمدی؟ شروین قبل از من پاسخ داد:تورو سنهنه هریییییییی شهریار تو یه حرکت یقه شو چسبید و چسبوندش به دیوار رفتم جلو گفتم:ولش کنین لایق دعوا نیست ولش کنین اقای نادری و بدون اینکه وایسم با سرعت از دانشگاه خارج شدم نمیدونم چرا ولی اون لحظه فقط راه مغازه ادرینو پیش گرفتم دوستش بود با دیدنم از جا برخواست رو بهش سلام کرم و گفتم:ادرین نیست؟ دوستش که اسمش کیوان بود سری تکون دادو گفت:یه کم دیگه میاد چیزی شده خانوم محمدی؟ _دستمو به نشونه ی چیزی نیست اوردم بالا گفتم اومد بگین تو ماشینم دیگه واینستادم و اومدم بیرون سوار ماشین شدم و سرمو  گذاشتم رو ی فرمون نفهمیدم چه قدر گذشت که در ماشین به صدا در اومد سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش رو بهم اخم کردو گفت:تو که باز داری گریه میکنی چته؟ _ادرین؟و زدم زیر گریه _اااااااا دختر چته حرف بزن صداش داشت اوج میگرفت _ادرین خسته شدم از این پسره اشغال چند وقته گیر داده به من میگه…..اشکام میومدن _کی هان؟کی؟ _یکی از بچه های دانشگاه گیر داده کهههه کههه…. و به هق هق افتادم اما به شدت داشتم میترسیدم _چند وقته؟ _اد…ادرین؟ داد کشید:با تواااااااام؟ _یه ماهه _چهار شنبه خودم میام دنبالت میدونستم ادرین عصبی بشه کاریش نمیشه کرد اگه میومد دانشگاه ……… _ادرین خوا…. پرید وسط  حرفم و با داد گفت:خفه شو ببند اون دهنتو گم شو خونه سرمو انداختم پایین و بغض کردم اونم بدون حرف از ماشین پیاده شد و درو کوبید من عاشق حمایتاش بودم خیلی دوسش داشتم رسیدم خونه مهسا اومدم جلو گفت سلام اجیم _سلام مامان اینا کجان _رفتن خرید _اهان یه شکلات بهش دادم ورفتم سمت کمد لباسام لباسی که قرار بود روز عروسی اریا بپوشمو در اوردم قشنگ رنگش با کت ادرین ست بود یه لباس از جنس ساتن وسط  سینه با حالت قشنگی جمع شده و جذب حالت دکلته کنار پهلوی راست یه سگک میخورد و پایین لباس که تازیر زانو بودو به طرز عجیبی جمع کرده بود خیلی قشنگ بود مخصوصا وقتی میپوشیدمش با اومدن بابا اینا رفتم از اتاق بیرون رو به بابا گفتم:سلام _جواب سلامموداد:سلام دختر بابا _ای بابا شما باز جو گیر شدین؟ _نسرین جون صدام کرد بسههه بابا بیاین شام رفتیم سر میز و مشغول خوردن شام شدیم بعد از خوردن شام بلند شدم و تشکری کردمو رفتم به اتاقم ان قدر خسته بوودم که حد نداشت گوشیمو برداشتم و به ادرین اس دادم _سلام پسر عمه خوبی؟ -سلام مرسی و علامت گریه گذاشت _ا ادرین چته؟ _نمیدونی؟ _ببین اگه واسه امروزه غلط کردم کاش اصلا نمیگفتم _تو غلط میکردی و علامت خشن گذاشت _ادرین تورو خدا شر نکنی ها؟! _شر؟نه بابا میخوام باش دوست شم و علامت خشن گذاشت _ادرین؟ _بگیر بخواب شب بخیر این یعنی اینکه رو حرفم حرف نزن ناچارا گفتم:شب بخیر چهر شنبه رسیدشبش به سارا اس زدم که بیاد دنبالم با ماشین سارا رفتم دانشگاه سارا از هیجان به ذوق اومده بود اخ جون دعوا رو بهش گفتم:ای کووفتو اخ جون من دارم میمیرم از ترس تو میگی اخ جون؟ _بابا بیخیال حقشه وارد کلاس شدیم شروین نگاهی به سر تا پای من کرد و پوزخندی زی کلاسورو کوبیدم رو صندلی و گفتم :چیزه خنده داری دیدین؟ _نه _پس بهتره یاد اوری کنم تخته اونوریه با اومدن استاد حرفمون نصفه موند و سکوت توی کلاس حاکم شد همه با اخلاق استاد اشنا بودن و سر کلاسش فقط سکوت بود بعد از اتمام کلاس گوشیم زنگ خورد ادرین بود _الو؟ _سلام خانوم بیا بیرون _باشه اومدم فعلا با دو به سمت در خروجی دویدم و خدا خدا میکردم شروین امروز بیخیال شه اما از شانس شروینم طبق عادت دنبالم اومد پسره احمق ناگهان با یه حرکت دستمو کشید _ولممم کن اشغال _کجااا؟ _ولم کن میگم صدای ادرین بلند شد نشنیدی چی گفت ولش کن بزن به چاک _ادرین؟ _خفه شو تو شروین رو به ادرین گفت اقا کی باشن؟ ادرین که کارد میزدی خونش در نمیومد داد زد:نامزدشم یقه شو گرفتو زیر لب غرید:خوش ندارم دیگه دست کثیفت بهش بخوره حالیت شددددددددددددد _ادرین تورو خدا ولش کن _توو برو تو ماشین ناچارا رفتم و ادرین بعد از دقایقی اومد و ماشین به راه افتاد چنان گاززز میداد  که نزدیک بود تصادف کنیم _بالاخره اروم گفتم:ادرین من… -خفههههههه دیگه حرف زدنو جایز ندیدم و تا خونه سکوت کردم _رسیدیم خونه خدافظی کردم و بدون حرف رفتم داخل نسرین جون داشت عصرونه میخورد رو بهم گفت سلام بیا عصرونه از چشاش فهمیدم چیزی قراره بگه نشستم سر میز بالاخره از نگاهاش کلافه شدم گفتم :بگین دیگه نسرین جون _چیو؟ _همونی که یه ربعه میخواین بگین _قول بده اروم باشی باشه قول میم _قراره… _بگین دیگه -قراره واسه ادرین برن خواستگاری چند دقیقه تو شوک بودم بدون حرکت بعد با تکونای نسرین جون به خودم اومدم _چیچی گفتین؟ _ااا هنوز که چیزی نشده اروم _کی هست؟ _عمه پیشناهاد داده گو یا ادرین خودش راضی نیست. فرناز _دهنم وا موند چی فرناز خودمون محاله ادرین به اون هیچ علاقه ای نداره تازه هنوز اریا ازدواج نسکرده _یه هفته بعد از عروسی اریا میرن دیگه نموندم طاقت نداشتم رفتم تو اتاق و درو قفل کردم گوشیمو خاموش کردم و روی تخت به هق هق افتادم روز عروسی اریا فرا رسید حوصله ی ارایشگاه و نداشتم  بعد از خوردن ناهار همه به ارایشگاه رفتن و من موندم لباسمو تن کردم و صندلای پاشنه بلندمو پوشیدم موهامو ساده باز روی شونه چپم رها کردم و چتریامو یه کم حالت فر دادم یه ارایش ملایم کردم و با صدای زنگ گوشی گوشیو برداشتم فرناز بود:الو ما پایینیم _باشه باشه اومدم قطع کردم قرار بود با دخترا بریم اتلیه شالمو سرم انداختم ومانتومو رو لباسم پوشیدمو رفتم پایین سوار ماشین شدم به اتلیه که رسیدیم دو نوع عکس به پیشنهاد عکاس گرفتم روی زمین نشستم پاهامو به حالتی جمع کردم که یکیش روی اون یکی قرار میگرفت دستامو به حالتی که عکاس گفته بود رو زمین گذاشتم وسینه مو دادم جلو با تموم شدن عکس اول نوبت عکس بعدی رسید کنار دیواری که گفته بود  به حالت یه وری وایسادم دستامو به حالت خاصی کردم توی موهامو چشمکی زدم وعکس گرفته شد رو به فرناز کردمو گفتم بدوئئن دیگه الان اریا میاد ها همه اماده بودیم و به راه افتادیم عروسی توی باغ بود و قاطی وقتی رسیدیم یه عده وسط بودن و ارکستر داشت میخوند رفتیم یه گوشه نشستیم و من یه بار دیگه خط چشمی کشیدم احسان اومد سمتمون _ااا بابا بدویین دو ساعته جا گرفتیم ها؟ رو بهش گفتم این اریا کجا مونده؟ _چه میدونم بابا بیاین بریم همه بلند شدیم و به سمتی که میرفت به راه افتادیم همه سلام کردن و من زیر لب فقط زمزمه کردم با دیدن ادرین سر جام خشکم زد اونم همینطور نمیدونم چه قدر طول کشید که با صدای میثم به خودمون اومدیم -بابا نخورین همو شام میدن اومدم کیفمو بزنم تو سینه ش که دستشو گرفت جلو سینه ش گفت:یا امام زمان غلط کردم جون ادرین نزن ادرین زد پس گردنش گفت:هوووی جون عمه ت با اومدن عروس داماددو تا شون ساکت شدن و همه به احترام بلند شدیم و بعداز خوش امد گویی عروس داماد فرناز گفت:بابا بریزین وسط دیگه اهههههه احسان گفت پاشین بابا راست میگه دیگه و سروشو میثمو بلند کرد و بقیه هم بلند شدن و منم به تبعیت بلند شدم ادرین اومد کنارم _خوبی؟ _مرسی _چته؟خیلی سرد شدی؟ _نه چیزیم نیست _اون پسره که دیگه مزاحم نشد _نه و دیگه مهلت حرف زدن بهش ندادم بعد از اهنگ شادی که زده شد صدای ارکستر اومد دختر پسرا دو به دو شن میخام تانگو بزنم اومدم برم بشینم که ادرین دستمو گرفت و با یه حرکت منو برگردوند و منم مجبور به همراهیش شدم دست چپمو گذاشتم رو شونه چپش و دست راستمو تو دستش گرفتمو با اهنگ اروم ضرب گرفتیم تماس چشمیمون قطع نمیشد کنار تو فقط آروم می شم پر از دلشوره ام هر جای دیگه تو تقدیر منی بی لحظه ای شک چشات اینو بهم هر لحظه میگه تو میخندی پر از لبخند می شم تموم زندگیم خوش رنگ میشه صدای پای تو، تو خونه هر روز واسه من بهترین آهنگ میشه هردو نفس نفس میزدیم بالاخره به حرف در اومد:لباست چه قدر بهت میاد سکوت کردم وبعد از چند ثانیه مکث سرمو گزاشتم رو شونش صدای تپش قلبشو قشنگ حس میکردم تو که باشی هم دنیام شبیه آرزوم میشه روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه چقدر خوشبختی نزدیکِ کنار من که راه میری از این دنیا رها میشم ،تو که دستامو میگیری اهنگ داشت تموم میشد هر دو بی طاقت بودیم چشامو بستم تو که خوشحال باشی خوبِ خوبم دیگه از زندگی چیزی نمیخوام حالا که دسته تو، تو دستامه چه فرقی میکنه کجای دنیام با عشق تو همه دنیا به چشمم پر از تصویرهای خوب و شادِ سرش داشت میومد جلو چراغا خاموش بود هر ان منتظر داغ شدن لبام بودم  چشاشو میدیدم هیچ حرکتی نکردم به شوق بودنت حالا خدا هم به من یک قلب عاشق هدیه داده دیگه چیزی نمونده بود که چراغا روشن شد و ازم فاصله گرفت جیغ و سوت بود که زده شد همه برای خوردن شام به دور میز نشستیم دیگه حتی نمیتونستم تو چشای ادرین نگاه کنم بعد از صرف شام به دنبال ماشین عروس به راه افتادیم جیغو سوت بود که میزدیم و کنار ماشین عروس حرکت میکردیم بعد از کلی چرخ تو خیابونا  همگی  به خونه رفتیم اولین کاری که کردم صندلامو در اوردم انقدر پام درد میکرد که حد نداشت ناگهان یاد حرف نسرین جون افتادم یه هفته بعد از عروسیه اریا………. زد به سرم فکر هیچیو نمیکردم شکستن غرورم در برابر غرورش به سرعت گوشیمو در اوردمو به اریا زنگ زد اولین بوق:اریا بردار دومین بوق اریااااااااا صداش شنیده شد:الو _الو سلام داداش اریام _سلام دختر تو هنوز رسیدی خونه که زنگ زدی؟ _با بغض گفتم داداش اریا _اووه بابا بگو مردم _راسته؟ _چی؟چی راسته؟ _اینکه… که…میخوان واسه ادرین برن خواستگاری؟ _چی؟کی گفته؟ _بس کن داداش باید ببینمت میخوام باهات حرف بزنم _الان؟ _نه نه فردا بعد از کلاس _باشه باشه خودتو ناراحت نکن تا فردا ته توشو در میارم -باشه فعلا به ازاده جون سلام برسون _چشم ابجی جونم بای تماس قطع شد اما کاری که تو ذهنم بود باید انجام میشد مجبور بودم و بعدا تلافیش میکردم اما اون لحظه فقط به فکر از دست دادن اردرین بودم با صدای زنگ گوشی از جا پریدم خیلی خوابم میومد دیشبم که تا چهار صبح بیدار بودم به زور از تخت اومدم پایین شلوار جین ابی تیره مو که دمپا بود پوشیدم با مانتو اجری رنگ که حالت سنتی داشت  مقنعه سر کردم کفش اسپرتمو پوشیدم و سر میز صبحانه حاضر شدم _صبح بخیر همه سر تکون دادن و نسرین جون واسم چایی ریخت نمیدونم چرا اما خوشحال بودم با سرعت صبحا نه رو خوردم و نسرین جونو بوسیدم و به راه افتادم زنگ زدم به سارا که سر ایستگاه منو سوار کنه بعد از مدتی انتظار سارا واسم بوق زد و من سوار شدم اهنگو بلند کردم و تند تند باهاش میخوندم اهای تو که عشق منی به فکر من باش یه کمی به فکر من که بعد تو….. سارا صداش در اومد:چیه کیفت حسابی کوکه _گم شو اگه بدونی میخوام چی کار کنممممم _هان باز چی تو سرته مادمازل _میخوام بازی کنم _چی؟خوبی محیا؟ _اره میخوام با ادرین بازی کنم بیخی اگه عملی شد کامل واست میتعریفم ماشین جلوی دانشگاه پارک شد و هر دو پیاده شدیم که به اون سمت خیابون بریم ناگهان ماشین شاسی بلند شروین جلوی پام ترمز شدیدی کرد و صدایی وحشتناکش بلند شد _زیر لب غریدم بچه پر رووووووو سارا گفت:ولش کن بابا بریم و دستمو کشید _اه میذاشتی حقشو بزارم کفه دستش _ول کن بابا ارزش نداره وارد کلاس شدیم و روی صندلی ها نشستیم شروین داخل شد اما من دلشوره عجیبی داشتم با قدم های محکم به سمتمون اومد و بلن طوری که همه بشنون گفت:خانوم محمدی؟ _یه تای ابرومو بالا دادم :بله _با من ازدواج میکنین؟ همونجور موندم :ببخشید؟ _من همین الان جواب میخوام وگرنه فکر کنم خیلیا اینجا منتظرن من بهشون پیشناهاد بدم _از جا بلند شدم و یه قدم عقب رفت پوزخند زدمو گفتم:جدی خب چرا به یکی از اونا که کشته مردتن پیشناهاد نمیدی ؟ازت بدم میاد یه بچه پول داره عوضییی که….همه بدنم میلرزید کیفمو برداشتم و داشتم از کلاس خارج میشدم که فریاد زد:عصبی میشی خوشگل تر میشی اشک به صورتم هجوم اورد به سرعت از دانشگاه زدم بیرون و شماره اریا رو گرفتم _الو؟ _الو اریا بیا بیاااااااا و قطع کردم همونجا جلو در ایستادم بیست دقیقه گذشت و اریا پیداش شد بوق زد و من سوار شدم _اووووه چته بابا هنوز که نبردنش _برو اریا برو از اینجا گازشو گرفت و جلوی یه کافی شاپ نگه داشت با هم داخل شدیم و روی یکی از میز ها نشستیم اریا گفت:چی میخوری؟ _هیچی یه لیوان اب فقط سرشو تکون داد و سفارش یه لیوان اب وقهوه داد و شروع کرد به حرف زدن _با ادرین حرف زدم منتظر نگاش کردم _بهش گفتم قراره بری خواستگاری؟گفت مامان گفته کسیو دوست داره یا نه؟اما ادرینو که میشناسی پسر مغروریه  گفت سکوت کرد م بهش گفتم چرا؟مگه محیا رو دوس نداری ؟گفت تا ازش مطمءن نشم هیچی نمیگم  سرش داد زدم ادرین خر نشو محیا تورو دوست داره نگو که نفهمیدی؟فقط گفت تا از زبون خودش نشنوم… دستمو بالا بردمو گفتم بسه اریا خیلی خب حالا که ادرین اینو میخواد انجامش میدم اما….. _اما چی؟ _شرط دارم اگه غرورم بشکنه غرورشو میشکونم _محاله مگه نمیشناسیش؟ _چرا _خب پس… _من بهش میگم دوسش دارم اما میخوام تا وقتی که خودم نخوام دستش بهم نخوره _اما اخه _هییییش فقط کمکم کن _محیا فکر میکنی شرطتو قبول کنه؟ _نمیدونم _خیلی خب خیلی خب پس باید بجنبی باشه  بلند شدم اما الان وقت گفتنش نبو دوست داشتم قراره خواستگاریو بزاره بعد به اریا گفتم سکووت کنه فقط سکووت با هم از کافی شاپ خارج شدیم و اریا منو به خونه رسوند ازش تشکر کردم و پیاده شدم با سرعت کفشام در اوردم کسی خونه نبود خودمو رو مبل ولی کردم و سریع شماره  سارارو گرفتم وقتی ماجرارو بهش گفتم قهقهه زد و گفت:دختر تو دیگه کی هستی؟ _حالا دیگه .فعلا گم شو کار دارم _چه بی ادب خودت زنگ زدی ها؟ _باشه بابا گم شو حالا _خب توام فعلا _بای تماس قطع شد.
دوروز گذشت قراره خواستگاری ادرین برای جمعه گذاشته شده بود حالا دیگه وقتش بود از اتاق اومدم بیرون نسرین جون توی اشپز خونه مشغول درست کردن غذا بود اروم اروم رفتم جلو یه دفعه گفتم:پپپپپپخ
_وای نمیری دختر قلبم
_ای من فدای یه دونه نسرین جونم برم
_هان چیه باز چی میخوای؟
_نسرین جونننننننن و سرمو انداختم پاین
_بگوو لوس نکن خودتو
_میخوام همه رو فردا شب دعوت کنی
_چییی؟
_ا نسرین جون جونه بابا سوال نکن باشه؟
_خیلی خب از دست تو برو برو غذام سوخت دختر
از اشپزخونه رفتم بیرون و تی وی رو روششن کردم داد زدم:عااااشقتم به خدا
سر سفره ناهار همش به نسرین جون اشاره میکردم تا موضوعو به بابا بگه یه دفعه گفت:اههه دییونم کردی دختر امیر ببین دخترت چی میگه؟
_رو به بابا گفتم :بابا جون هیچی فقط خواستم فردا همه دعوت بشن خونمون
_بد فکریم نیست باشه پس هر چی واسه خرید لازم دارین بگین بخرم
خیالم از بابت بابا راحت شد تند تند غذامو خوردمو رفتم سمت اتاقم سریع حاضر شدم و از اتاق اومدم بیرون با دیدنم بابا گفت:کجاا؟
_با سارا میرم کتاب بخرم زودی میام
سری تکون داد و من از خونه زدم بیرون راه مغازه ادرینو در پیش گرفتم با سرعت بدی رانندگی میکردم اما دست خودم نبود جلوی مغازه ش پارک کردم و پیاده شدم با اعتماد به نفس کامل داخل شدم رفتم جلو گفتم:سلام بر پسر عمه عزیزم بعد رو به دوستش گفتم سلام عرض شد
ادرین سری تکون دادو گفت:از این طرفا
_اجازه استاد ما واسه نیم ساعت فقط از بابامون اجازه گرفتیم میشه بیاین تو ماشین موضوع ناموسیه
اخم کرد:اه محیا شروع کردی باز؟
_گم شو بیا کارت دارم داشتم میرفتم بیرون که یکی از لباسا افتاد برش داشتم و اویزونش کردمو گفتم :این جاش اینجاس اخه؟
از مغازه رفتم بیرون ادرین دنبالم اومد در ماشینو زدم و سوار شدیم
_خب میشنوم؟
_چیو؟
_اه محیا نرو رو مخم
_نرم رو مخت تو داری میری رو مخ من و حالت گریه به خودم گرفتم حالا وقتش بود اینا چی میگن میخوان واست زن بگیرن ارهههه اره داداش؟گریه م داشت واقعی میشد و اشکام گونه مو شستن با گفتن کلنه داداش صداش رفت بالا
_بباار اخرت باشه به من میگی داداش فهمیدی؟
_ادرین نکن من من دوست دارم چرا؟چرا؟
_دهنش از تعجب باز مونده بود انتظار هر چزیو داشت جز این رو بهش گفتم
_باشه باشه ادرین من خوشبخت باشی
_دستمو گرفت ناخواگاه احساس کردم داغ شدم دتمو کشیدم بیرونو گفتم فردا شب همه دعوتین خونه ما حداقل انصاف داشته باش بیا حالا پیاده شد از ماشین بدون حرف پیاده شد ومن با لبخند همراهیش کردم حالا نوبت اریا بود
زنگ زدم به اریا
_الو؟
الو سلام داداشم
_سلام خانوم
_اریا گوش کن من به ادرین گفتم حالا باید بیای مغازش دوباره یاداوری کنی که دوسش دارم بعدم بگو هنوز دیر نشده
_دختر چی تو سرته؟
_هیچی کاری که گفتمو بکن
_از دست شما دوتا باشه فعلا
_فدات شم بای
اخیییییییش اینم از این .وقتی به خونه رسیدم فقط شیرین زبونی میکردم انقدر که بابا گفتت:اوه بسه
سرمو انداختم پایین بعدم رو بهم گفت:بیا اتاقت کارت دارم
به اتاقم رفتیم و درو بست
_چی شده بابا؟
-مادرت زنگ زد
_هه مادر؟کدوم مادر مادر من نسرین جونه
_محیا بس کن
_پدر من قبلا گفتم بگین دیگه نمیخوام ببینمش اون زندگیه خودشو داره منم۱۷ ساله زندگیه خودمو دارم لرزش دستمو حس میکردم
بابا اومد جلو :محیا
_تنهام بزارین بابا خواهش میکنم
بابا سکوت کرد و از اتاق رفت بیرون یرمو گذاشتم رو بالش و به خواب فرو رفت
ا صدای جارو برقی از خواب بیدار شدم اوه اوه ساعت یازدههو.  بلند شدمو رفتم جلو اینه موهامو شونه کردم و از اتاق رفتم بیرون داد زدم:سلام بر همگی نسرین جون گرم جوابمو داد صبونه میخوری؟ _نه بابا مرسی کمکی چیزی؟ _نمیخواد فدات شم خودم کارارو کردم فقط مونده شام درست کنم که اونم گذاشتم بعد از ناهار _اووووه باشه غروب شد و من دل تو دلم نبود یعنی چیزی که میخوام اتفاق میوفته؟اریای احمق خوبه گفتم خبرم کن هرچی شد سرمو تکون دادم تا این افکارو دور کنم رفتم حموم و دوش گرفتم بعد از مدت بیست دقیقه بود که اومدم بیرون یه شلوار جین ابی روشن با یه تونیک استین ی سه رب بنفش موهامو خشک کردم شالمو سرم انداختم و چتریامو یه طرفه ریختم بیرون  یه رژلب کمرنگ صورتی هم زدم با ریمل اماده بودم که صدای ایفون بلند شد نا خوداگاه دستم رفت سمت قلبم با صدای اریا و زنش نفس راحتی کشیدم در اتاقو باز کردم و رفتم بهه پذیرایی _سلام داداش اریا و زن داداش ازاده اریا رو بهم چشمکی زدو گفت:به خانوم خوشگل کردین خبریه؟ _ااا نه بابا توام خب بقیه کجان؟ _تا منظورت از بقیه کی باشه؟ _ااا مرض اریا _جون داداش راست میگم اخه تو هر وقت میگی بقیه منظورت یه نفره _تو یکی خفه خونی حالا خوبهه همیشه هوای همه رو دارم دستشو به نشونه تسلیم برد بالا وگفت:خدارو شکر از زبونم کم نمیاری نسرین جون صدام کرد:محیا عزیزم بیا این شربتارو ببر _چشم اومدم بلند شدم که دوباره صدای ایفون اومد گرد کردم عقبو ایفونو جواب دادم عمو رضا اینا با عمه ماهرخ اینا بودن درو باز کردم و شربتارو از نسرین جون گرفتم و تعارف کردم ازاده زیر لب ممنونی گفت در باز شد و همه داخل شدن به احترام بلند شذیمو لاحوال پرسی کردیم اما از یه چیز سر در نمیووردم و اون گلی بود که ادرین دستش گرفته بود و اونو به من داد زیر لب گفتم:ممنون لطف کردین همه نشستن گلو گذاشتم رو اپن و ناچارا کنار ازاده نشستم همه مشغول صحبت بودیم که عمه مریم مهناز و… به جمع اضافه شدن با ورود اونا و نشستنشون بالاخره ادرین لب باز کرد:ببخشید؟ _نگاه ها به سمت ادرین برگشت _من میخوام که زل زده بودم تو چشاش منتظر بودم اریا با دیدن من چشاشو به نشونه اینکه اروم باشم بست _راستش میخواستم محیا رو از دایی جون خواستگاری کنم اگه بگم تو دلم عروسی بود دروغ نگفتم همه دهنا باز بود عمه مهناز دهن باز کرد:ولی ادرین جون تو که گفتی.. _ببخشید عمه جون من میخوام با کسی که دوست دارم ازدواج کنم بابا رو به ادرین گفت:اخه ادرین جون نظر محیا هم شرطه _دایی جون ماهم واسه همین اینجاییم _محیا جون بابا تو نظرت چیه؟ به ادرین نگاه کردم و نفسم و تو دادم من فقط دو تاشرط دارم که به خود ادرین میگم اگر قبول کرد…. فرناز داشت پوست لبشو میکند که عمه ماهرخ گفت:خب برین تو حیاط حرف بزنین ادرین مامان با محیا برین حرفاتونو بزنین ادرین با اعتماد به نفس جلو افتاد و با هم خارج شدیم…………
رو بهش کردمو گفتم:چی شد تصمیمت عوض شد؟
_با تعجب نگام کرد:تصمیمم؟
_خواستگاری فرنازو میگم؟
_نه بابا من از همون اولشم منتظر اعتراف تو بودم
_خیلییییییی پر رووویی به خدا کجا رسمه دختر باید بگه دوست دارم؟
_حالا بعدم چشمکی زد
_من دو تا شرط دارم
_اها ایول منم شیفته یهمین کاراتم
_میخوام……
_بابا بگو خجالت بهت نمیاد
_میخوام تا وقتی که خودم نخواستم بهم دست نزنی و…
_چی میگی محیا؟
_بی توجه به حرفش گفتم :اتاق خوابمم جدا باشه
_این یعنی چییی؟داری لج میکنی نه؟
شونه هامو دادم بالا :میتونی قبول نکنی فرناز جونتم هنوز داخله خب دیگه بریم تو
وراه افتادم جلو دستمو کشید ولی من سرم پایین بود با خشم گفت:به من نگاه کن
توجهی نکردم محکم چونمو گرفت تو دستشو سرمو اورد بالا ناچارا نگاش کردم
_نکن محیا با من بازی نکن
_فکر نمیکردم اینقدر بی اراده باشی؟
_ببند دهنتو کاری نکن که…
_من هیچیم نمیشه چونمو ول کن شکست
_باشه باشه قبول میکنم ولییییییی
هه بریم تو با هم
داخل شدیم اما ادرین از درون داشت منفجر میشد و اینو از دستای مشت شدش میشد فهمید
عمو رو بهم کردو گفت:مبارکه؟سرمو انداختم پایین و لبخندی زدم و صدای کل عمه و دست همه بلند شد اون شب احساس کردم به ارامش رسیدم اما میدونستم لجبازی با ادرین عواقب خودشو داره اما من دلو زده بودم به دریا …..بعد از خوردن شام همه خداحافظی کردن و رفتن ادرین اخرین نفری بود که از در خارج شد و من برای بدرقه ش جلوی در ایستاده بودم سرشو اورد جلو گفت :بد بازیو شروع کردی
لبخندی زدمو گفتم عزیزم خداحافظ
اونم بدون حرفی رفت……
مشغول جمع کردن ظرف های میوه شدم بابا رو کرد بهمو گفت:محیا جون بابا بهتر نبود بیشتر فکر میکردی؟
اومدم حرفی بزنم که نسرین جون به دادم رسید:نه بابا چشه مگه اشنا نیست که هست لیسانسم داره کارم که خدارو شکر داره از پولم که کم نداریم دیگه چی میخواد بعدم محیا دیگه بچه نیست بیخودی چیزیرو قبول نمیکنه
سرمو انداختم پایین و به گفتن شب بخیر کوتاهی اکتفا کردم و به اتاقم رفتم
که نسرین جون گفت :محیا جون عزیزم جمعه عمه اینا میان واسه حرفای اخر ویه صیغه خونده بشه تا راحت تر باشین اگه چیزی لازم داری بخر
_چشم نسرین جون اووووم شب بخیر
به اتاق رفتم گوشیمو از روی تخت برداشتم یه اس ام اس از ادرین اسو باز کردم
_دختر کوچولو فکر نمیکنی بازیه خطر ناکیو شروع کردی؟
براش نوشتم:اقا ادرین کودوم بازی من فقط دو تا شرط گذاشتم

بیشین بینیم بابا حال نداریم راستی مامان به نسرین جون گفت که جمعه مییایم دختر کوچولو
نوشتم :وای وای بابا بزرگ.خودم در جریانم
_شب بخیر بخواب دیگه
_اره صبم دانشگاه دارم
_مثل بچه خوبی سرتو میندازی پایین ها شب بخیر
دیگه حال ج دادن نداشتم و خوابیدم صبح بیدار شدم اوه وای عجب بارونی صبحانه مو خوردم و رفتم سمت جا کفشی کفش اسپرت ابی رنگمو پوشیدم یه سوییشرت قرمزم پوشیدم روی مانتوم و ماشینو روشن کردمو به سمت دانشگاه به راه افتادم بعد از بیست دقیقه به دانشگاه رسیدم ماشینو پارک کردم و وارد دانشگاه شدم تند تند پله هارو دوتا یکی طی کردم و وارد کلاس شدم  نگاهی به بچه ها انداختم سارا بهم اشاره کرد که برم پیشش لبخندی زدم و کنارش ساکن شدم
_به سلام عروس خانوم
_خفه شو بابا همه فهمیدن
_گم شو شیرینی هم باید بدی
شروین از پشت سر گفت:به به خبریه خانوم محمدی؟
اخمی کردمو گفتم:شما همیشه عادت دارین به حرفای دیگران گوش کنیین؟
_پوزخندی زدو گفت:هه نه همه کس
_ببند اون دهنتو
_راستی از..
با اومدن استاد حرفشو قطع کرد با سکوتو دقت یاداشت بر میداشتم بعد از اتمام کلاس با سارا از کلاس خارج شدیم از شروین خبری نبود به سمت ماشین رفتم که ادرین یه دفعه جلوم ظاهر شد:پپپپپپپپپپپپپپپپخ سلا م خانوووووم خانومو کش دار
میگفت
_اااااااااا کوفت پسره دیییوونه ترسیدم
_خب توام بداخلاق مامان گفت میخوای لباس بگیری اومدم باهم بریم
_وااااااااااا  تو ببینی که مزه ش میره خودم میرفتم؟
_لوس نشو ها اهههه خب راستش خودمم میخوام خرید کنم
_به بابام گفتی؟
_په نه په همینجوری اومدم دخترشو بردارم برم
_ااااااااااااا لوس بیا سوییچ
با یه حرکت رو هوا سوییچو گرفت و سوار شیدیمو به راه افتادیم
_خب دختر اون ضبطو تزیینی خریدی یا عادت داری فقط اهنگا ی منو گوش کنی
_مرض بیتوجه به حرفش اهنگو  گذاشتم
امشب میخوام که بشینم از آرزوهام بنویسم امشب میخواد قصه ی مارو تا صبح بنویسه دل بی سر باور کن گریه هامو شادی کن که نمیبینی خنده هامو
گریهامو بزار اول خنده هاتو بزار آخر آرزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالم گریه هامو بزار اول خنده هاتو بزار آخر آرزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالم
خیلی وقته نه گفتم و اشک نریختم تقصیر کارم شاید از خودم خوب عصبیم نمیدونم الان باید ول کنم یا اصلا عین بچه ها چشمامو ببندمو بخندمو کیف کنم تا بخوام بشمرم تا هزار چونکه مطمئنم بعدش میاد هه خیلی بچه گونست ولی من عمراً بگم نه نمیخوام من میخوام و بگو نمیزارم که منو به کشتن بدن خستگیام حقیقت همینه یعنی من توی رویامو خوب وضعیت وخیمه رویا برام بسه سوالم با ترسه کجا الان هستش خداوندا بسه من که تو زندگیم آخه چیزی جزعشق نداشتم سخت نیست که اینجوری جزعشق نباشم لابد این یه تنبیه میخرمش به جون بگو آخرش چیه
آرزوت که عروس لحظه هات شم من دلیل لحظه لحظه خندهات شم آرزوم بود کم کم منو ببینی بخدا یه زره خوبیت بسه واسم
گریهامو بزار اول خنده هاتو بزار آخر آرزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالم گریه هامو بزار اول خنده هاتو بزار آخر
آرزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالم   اهنگ از ۲۵ باند بود سرمو گذاشتم رو شیشه و چشامو بستم با توقف ماشین سرمو بلند کردم و به اطراف نگاه کردم وااای عجب فروشگاهی بود _اهای چی نگاه میکنی بیا پایین دیگه پیاده شدم و با هم داخل شدیم چند تا مغازه رو رد کردیم که یه لباس نظرمو جلب کرد یه کت ابی که یه کم حالت براق داشت یقه ش از سر شونه تا زیر سینه به حالت چین جمع شده بود یه شلوارم از جنس همون پارچه لباسو به ادرین نشون دادم و داخل شدیم فروشنده لباسو اورد و من وارد اتاق پرو شدم مانتومو در اوردم و لباسو تن زدم واای عالی بود  دوباره درش اوردم و مانتومو پوشیدم و اومدم بیرون رو به ادرین گفتم:همین خوبه _ااا من که ندیدم _دیگه هیجانش میره_خیلی بدجنسی _دیگه دیگه رو به فروشنده گفتم:خانوم چه قدر میشه؟ ادرین اومد کنار ما پولو حساب کرد بعد رو بهم گفت:یادت باشه دوست ندارم وقتی میایم بیرون واسه من ولخرجی کن ی ok? _خب بابا توام ادرین اصرار کرد که شام بریم بیرون اما من قبول نکردم فعلا درست نبود یه وقت فکر میکرد خبریه منو رسوند جلو در و پیاده شدیم سوییچو داد بهم رو بهش گفتم:اا ادرین تو مگه لباس….. _دختر خوب از مغازه بر میدارم حواست کجاست خب دیگه من برم کاری باری؟ _ادرین؟ _بله ای بله و کوفت درد فک کنم فکرمو خوند چون لبخند مرموذی زد _مرسی که اومدی _نه بابا ایول وظیفه م بود تو دیگه قراره….بای _قراره چی؟ _هیچی بابا بدو تو مغرورررررررررررر _خودتی
وایساد تا داخل شدم و خودش به سمت خونه به راه افتاد..

ووارد خونه شدم سلامم به همگی؟
با دیدن فرناز دهنم بازز موند یا امام
لبخندی زد و با تمسخر گفت:به  سلام دختر دایی
_سلام خوش اومدی
_اومد جولو دستمو گرفتو کشید سمت اتاقم بیا بیا این سی دی رو بزار اون اهنگارو واسم بریز خیلی وقته منتظرم و هلم داد تو اتاق
_اووووووووی چته؟
_چمه هان؟
_من نمیفهمم چی میگی؟
_ادرین قرار بود جمعه بیاد خواستگاری من
_خب اینا به من چه
_چی در گوشش خوندی؟هان
_خفه شووو ولم کن
_حالشو میگیرم
_برو بییروون
دیگه نموند از اتاق بیرون رفن صدای خدافظیشو شنیدم و با صدای بسته شدن در از اتاق بیرون اومدم هووووووووووف
نسرین جون رو بهم گفت:چش بود؟
هیچیش ولش نسرین جون بیا لباسمو ببین
با دیدن لباسم لبخند تحسین امیزی زد
لباسو اوییزون کردم و اس دادم به سارا
_سلام سارا جونم
_دردو سارا جونم باز چی میخوای که مهربون شدیئ ؟
_جمعه قراره ادرین اینا بیان میخوام بیای مو هامو فر کنی
_خببب بابا نکبت چه روی داری؟
_گم شو دیگه مزاحمم نشو
_خف بابا فعلا
جمعه فرا رسید با صدای زنگ از جا پریدم به سمت ایفون رفتم با دیدن سارا نفس راحتی کشیدمو درو باز کردم سارا وارد شد با سرعت کشیدمش سمت اتاقم و درو بستم
_اووووووووه چته میزاشتی سلام کنم
_بیخی بابا قلبم داره میاد بیرون
_اخی بمیرم اولین باره میبینیش
_اه سارا
_خب بابا گم شو موهاتو درست کنم باید برم مهمونی
صاف نشستم و سارا مشغول فر کردن موهام شد بعد از نیم ساعت بالاخره تموم شد رو بهم گفت:خب دیگه من برم
از دیدن خودم لذت بردم ووای مرسی جبران میکنم
خب دیگه فعلا
_خداحافظ
تا دم در بدرقه ش کردم اونم خداحافظی کرد و رفت ساعت ۷ بود هر ان منتظر بودم که صدای  زنگ بلند شد نسرین جون درو باز کرد و من تو اشپز خونه منتظر بودم
تنها صدایی که میشندم سلامو احوال پرسی بود و فقط منتظر بودم صدام کنن
صدای نسرین جون بلند شد :محیا جون چاییو بیار
اون لباسی که لا ادرین خریدمو پوشیده بودم موهامم باز بود و یه شالم روش
چاییو ریختم و وارد پذیرایی شدم:سلام
_عمه گفت سلام عروس گلم
عمو رضام و عمه مهنازمم بودن رفتم جلو و چاییو از شوهر عمه ماهرخ تعارف کردم تا اخرین نفر  که ادرین بود با دیدنم لبخندی زد و زیر لب ممنونی گفت یه  نگاه به اطراف کردم که کجا بشینم صدای نسرین جون بلند شد:بیا اینجا عزیزم رفتم کنار نسرین جون و درست روبروی ادرین
حرفا زده میشد تا به مهریه رسید بابا گفت مهریه رو خودم مشخص کنم
نگاهی به ادرین انداختمو گفتم:۱۴ تا سکه به نیت ۱۴ معصوم
همه مونده بودن تا اینکه عمه گفت پس مبارکه
لبخندی زدم و ممنونی گفتم
همون شب یه صیغه محرمیت خونده شد و انگشتر نشونی رو که ادرین خریده بود دستم کردن
ادرین رو به جمع گفت:میشه ما یه چند دقیقه تنها باشیم؟
_بابا گفت:محیا جون ادرینو ببر اتاقت
ناچارا بلند شدم و وارد اتاق شدیم
رو تخت نشستمو نگاش کردم هان؟چته؟
_درش بیار
_چیو؟
_اون شالئو از رو سرت بردار
_خوبی ادرین؟
_اومد جلو تریدم و ناخواگاه پاشدم
با دستاش نگرم داشت و شالو با یه حرکت کشید
_ادرین چی کار میکنی
_هیچی نترس قولم سر جاشه میخواستم ببینم موی فر بهت میاد؟
_تو از کجا فهمیدی؟
_عزیزم موهاتو باز گذاشتی شال زدی خب زده بیرون شال
_اووووه
_بریم بیرون دیگه؟
بلند شدم شالمو سر کردم
_ااا راستی؟
_جانم
هیچی با هم رفتیم بیرون همه بلند شدن و دست زدن با دیدن بچه ها که همه اومده بودن رفتم طرفشون احسان گفت:بیا باز جو گیر شد و سی دی رو روشن کرد یه رقص نیم ساعته بود اما خیلی خوش گذشت ساعت ۱۲ بود همه خدافظی کردن ادرین رو بهم کردو گفت:فردا اماده شو میام که بریم واسه ازمایش
_کلاس دارم
_اخمی کردو گفت بیخیالش فردا ۸ اماده باش
سری تکون دادم و گفت پس فعلا
_خدافظ
همه رفتن و من خسته افتادم رو تخت وای کی فردا بلند شه و به سرعت خوابم برد با صدای نسرین جون از جا پریدم اومد اومد
پاشووووووووو بابا ادرین پایینه
_چی به ساعت نگاه کردم ۸ بود سریع حاضر شد م مانتو پاییزمو پوشیدم به رنگ ابی تیره و شلوا رجینمو با شال ابی فیروزه ای همین طور یه ارایش کردمو باا سرعت رفتم پایین ۸٫۳۰ بود و ادرین عصبی سوار شدم و سلامی کردم
_سلامووووو…
_خواب موندم خب
_اره منم اون خراب شدم خواموش بود خواب میموندم
_چی؟
_گوشیت چرا خاموش بود ؟هاااااااان؟
_یه لحظه چشامو بستم
_یه مدته خرابه بعضی وقتا خاموش میشه خب نفهمیدم
_بدش من
_ادرین؟
_بده من اون بی صاحابو
گوشیو به طرفش گرفتم محکم گوشیو کشید و روشنش کرد یه دور تو گوشی زد و پرتش کرد از پنجره بیرون
_اااا ادرین چیکار کردی؟
_دیگه لازمش نداری
_ادرین
_حرف نباشه پیاده شو
با هم پیاده شدیم و وارد از مایشگاه شدیم بعد از مدت ۳۰دقیقه صدامون کردن پرستار  دستمو گرفت و استینمو زد بالا سرنگو در اورد و اماده خون گرفتن شد چشمامو بستم که نبینم وقتی سوزش قطع شد تشکری کردم و بلند شدم از اتاق رفتم بیرون ادرینم منتظرم لود رو بهم گفت:خوبی
_اره
_پس بریم راه افتادم که چشام سیاهی رفت و …..
_با پاشیدن اب روی صورتم چشامو باز کردم تازه داشتم اطرافو میدیم ادرین بود ابمیوه ای گرفت جلو دهنم و من اروم شروع به خوردن کردم یه کم حالم بهتر شد
_چی شدی دختر؟
_نمیدونم ببخشید
_بله دیگه صبونه نخوردی خونم ازت گرفتن فشارت اومد پایین بیا بگیر همشو بخور تا بهتر شی
همه ابمیوه رو خوردم و به کمک ادرین بلند شدمو به راه افتادیم وارد ماشین که شدیم حرکت کرد با اهنگ اروم چشامو گذاشتم رو هم
خیلی وقته دلم میخواد بگم دوستت دارم بگم دوستت دارم…بگم دوستت دارم…

از تو چشمای من بخون که من تورو دارم…فقط تورو دارم بی تو کم میارم…
نبینم غم و اشک و تو چشمات… نبینم داره میلرزه دستات…

نبینم ترسو توی نفس هات… ببین دوستت دارم..

منم مثل تو با خودم تنهام.. منم خسته از تموم دنیام…

منم سخت میگذره همه شب هام… ببین دوستت دارم… ببین دوستت دارم…

دوست دارم وقتی که چشماتو  می بندی با من به دردای این دنیا می خندی…

اروم میشم بگی از غمات دل کندی.. بیا به هم بگیم دوستت دارم…

دوست دارم من اون چشمای قشنگتو… دارم واست میخونم این اهنگ تو…

هر چی میخوای بگو از دل تنگ تو.. بیا به هم بگیم دوستت دارم…

نبینم غم و اشک و تو چشمات… نبینم داره میلرزه دستات…

نبینم ترسو توی نفس هات… ببین دوستت دارم…

منم مثل تو با خودم تنهام.. منم خسته از تموم دنیام…

منم سخت میگذره همه شب هام… ببین دوستت دارم… ببین دوستت دارم…

دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی با من به دردای این دنیا می خندی…

اروم میشم بگی از غمات دل کندی.. بیا به هم بگیم دوستت دارم…

دوست دارم من اون چشمای قشنگتو… دارم واست میخونم این اهنگ تو…

هر چی میخوای بگو از دل تنگ تو.. بیا به هم بگیم دوستت دارم.
با تکونای ادرین چشمامو باز کردم کجاییم طلا فروشی بیا دیگه پیاده شدم دستمو دور بازوش حلقه کردم بدون حرف به سرویسا نگاه میکردیم که بالا خره یکیش چشممونو گرففت با هم داخل شدیم و سروسو خریدیم سرویس قشنگو شیکی بود و از طلا سفیدو طلا زرد بو حلقه ستم داشت
_وای ادرین خسته شدم
بریم یه ناهارم بخوریم بعد بریم خونه حرکت کرد و جلوی یه رستوران شیک نگه داشت پیاده شدیم و داخل رفتیم سر یه میز نشستیم ادرین باقالی پلو سفارش داد با ماهی و منم به تبعیت از اون منتظر غذا بودیم که گفت:اون یکی اتاق خونمو واست اماده کردم
_ممنون
_خیلی غدی دختر
_همینه که هست
نگاهش کشیده شد سمت پسری که داشت منو نگاه  میکرد رو بهم کرد و طوری که سع میکرد صداش بالا نره گفت:تو کن اون بی صاحابو
بلند شد رو بهش گفتم:ادرین بشین
_الان میام
_ادرین جونه من جونه من
_اههههه لعنت بهت بیا جای من
_بلند شدم و جامو لا ادرین عوض کردم غذا اورده شد و هر دو در سکوت مشغول خوردن بودی یه دفعه گفت:میخوام ماه بعد عروسی کنیم
_اووووه چته چه خبره
_مشکلی داری؟
_همچین گفت که دیگه حرف نزدم
غذاکم تموم شد رو بهش گفتم بریم؟
_اره برو تو ماشین تا من بیام
سوییچارو ازش گرفتم و رفتم تو ماشین نشستم بعد از ۵ دقیقه اومد ماشینو روشن کرد و به راه افتاد جلوی در خونه که رسیدیم رو بهم کردو گفت:راستی به دوستم گفتم یه تالار گیر بیاره خونه هم که اماده ست فقط لباس عروس میمونه که بزار واسه پس فردا فردا مغازه یه کم کار دارم
_باشه بیا بالا؟
_نه نه مرسی
_باشه خدافظ
وارد خونه شدم هیچ کس نبود لباسامو عوض کردم و خودمو رو مبل رها کردمبا صدای گرم مهسا اروم چشامو باز کردم
_اجی اجی پاشو
_اهههه مهسا بزار بخوابم
_اجی پاشو ادرین اومده
با اسم ادرین از جا پریدم
_کوش؟
_درو وا کردم الان میاد
یه نگاه به خودم کردم یه تاپ صورتی رنگ با یه شلوارک پوشیده بودم ادرین داخل شد و سلامی گرم کردرفتم جلو و سلام کردم
_سلام
_سلام خااااانووووووم
_چی شده ادرین این چیه دستت؟
_اها یادم رفت گوشی نداری دیگه رفتم از فرشاد خریدم
_اووووووه مرسی
_اومد رو کاناپه نشست نسرین جون دو تا شربت اورد و گذاشت رو بروی ادرین
ادرینرو به نسرین جون گفت:مرسی زن دایی جون
-کجایی مهسا خطو بتداز تا خیالم راحت شه
_خب بابا باشه
خطمو انداختم اونم یه میس انداخت
شربتو یه نفس سر کشید و بلند شد
_خب دیگه  من برم
_ااا کجا شام بمون دیگه
_نه نه مرسی
دست ادرینو کشیدمو گفتم بیا ادرین
رفتیم تو اتاقم درو بستم
_چیکار میکنی محیا؟چته؟
_ادرین؟
_بله
_ای کوفتو بله هیچی برو
_اااا چته هیچی( و رومو برگردوندم)
سرمو چرخوند و زل زد تو چشام میشنوم؟
با کمی من من گفتم
_فرناز اومده بود
_یه تای ابروش رفت بالا خب؟
_هیچی خیلی شاکی بود
_غلط کرده…
_ااا ادرین؟
باشه باش حرف میزنم تو فکرتو در گیر نکن پس فردا هم اماده باش
_باشه
بعد نگاهی به سر تا پام انداختو اخمی کرد:یه چیزیم تنت کن سرما میخوری
_ااا توام (و اخم کردم)
اومد جلو با یه حرکت منو محکم بغل کرد
_نشنیدم چی گفتی؟
_ای ادرین
_دوباره محکم تر از قبل تکرار کرد:گفتم چی گفتی؟
_هیچی بابا
_از این به بعد فقط چشم فهمیدییی؟
_ااا ولم کن
یه فشار بیشتر داد
_ای فهمیدم چشم
_رهام کرد:اای باریکالله دختر خوب فعلا
_به سلامت و از در خارج شد دنبالش نرفتم فقط عداشو در اوردم یییییییییی ایییییییییی باریک الله لووس
نسرین جون بیا اینارو ببین
نسرین جون داخل شد و با دیدن حلقه و سرویس نگاهی تحسین امیز کرد:مبارکت باشه عزیزم
_ممنونم نسرین جونم
_بیا شام
_نه نه مرسی سیرم
_باشه عزیزم
نسرین جون رفت و من رو تختم به خواب رفتم اخرای اذر بود و نزدیکای ترم اول به سرعت بلند شدم یه صبحونه ی حسابی خوردم و رفتم سمت کمد لباسام یه مانتوی پاییزه کرم پوشیدم با یه شلوار جین و مقنعه حلقه مو دستم کردم و به راه افتادم ساعت ۸ بود که به کلاس رسیدم یه نگاهی به صندلیا کردم فاطمه اومد طرفم عزیزم مبارکه
با تعجب نگاش کردم سوگند رو بهم گفت:هان؟خودتو نزن به اون راه باید شیرینی بدی
_اای بمیری دختر نتونستی جلو دهنتو بگیری
_سارا گفت:خفه بابا استاد اومد
سکوت در کلاس حاکم شد و همه طبق معمول از عربی سر در نمیووردیم اما تا دلت بخواد یادداشت بر میداشتیم
با اتمام کلاس به گوشیم نگاه کردم ادرین اس داده بود که جلو دانشگاست
_یا خدا خودت بخیر کن
از بچه ها خدافظی کردم و به سمت در به راه افتم
_اهای
با صدای شروین برگشتم ولی به راهم ادامه دادم سعی کردم ادرین اونو نبینه کلاسورموکشید:اوی با توام
_اووووی عمه ته گم شو
_نه دیگه باهات حرف دارم
_ببین……….
جلوی در رسیده بودیم داشتم میرفتم سمت ماشین که ادرین متوجه ما شد
رو بهش گفتم:تورو خدا بروووووو
_چه خبره اینجااااااااااا؟
با داده ادرین رفتم جا خوردمجلو تا شاید کاری کنم و از درگیری احتمالی جلو گیری کنم
_هی هیچی بابا اقای کیانی. جزوه میخواستن…نذاشت ادامه بدم وغرید
_برو تو ماشین
_ادرین!
با دادش خفه شدم
_نشنییییییییییدییییییییییی؟
_بدون حرف رفتم تو ماشین
همین که درو وا کردم با دیدن صحنه جیغ کشیدم رفتم جلو ا
_درین ادرین ولش کن ولش کن
_اما ادرین بیخیال نمیشد با اومدن چند نفر از هم جداشون کردن ادرین بی توجه به من داد کشید :وای به حالت یه بار دیگه بهش نزدیک شی خوونتو میریزم
رفتم جلو و بازوشو گرفتم
_ولش کن بیا بیا سوار شو
ادرین سوار شد و درو محکم کوبید یه لحظه چشامو بستم  ماشین به سرعت میرفت
_مگه نگفتم باش حرف نمیزنی؟گفتم یا نهههههههههههه؟
_ادرین تورو خدا داد نزن خب من چیکار کنم یه جوری میگی انگار من از عمد میرم میگم تورو خدا بیا با هم…
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستم رفت سمت لبم:اییییی
_بار اخرت باشه حالیت شد؟
_بی توجه به حرفش اشک میریختم :ای ای ادرین خون میاد
زد روی ترمز اومد پایین در سمت راستو باز کرد و دستمالو گذاشت رو لبم:فشارش بده ادمو عصبی میکنی دیگه
_من …من…
_هییییییس دیگه دوست ندارم دانشگاه بری
_ادرین؟
_ادرین بی ادرین همین که گفتم
فعلا حرف زدنو جایز ندیدم رو بروی یه مزون نگه داشت با هم پیاده شدیم بعد از کلی دیدن از انواع لباس عروس بالاخره یکیش انتخاب شد واقعاااااااااا قشنگ بود و قتی پوشیدمش ادرین لبخندی زد و گفت همینو بردار لباسو سفارش دادیم برای دو هفته دیگه ش و با هم خارج شدیم همه چیز مثل برقو باد گذشت روز عروسی فرا رسیدو…

همه چش مثل برقو باد گذشت
اههههه ادرین مزینم تو دهنش ها
_اااا غر نزن چند تا عکسه ها
_بابا خسته شدم از صبح تا حالا دارم به سازه این خانوم میرقصم سرتو بزار اینجا دستتو بزار اونجا تکون نخور ملیح بخند……….
ادرین بلند زد زیر خنده
_ای درد کوفت
صدای عکاس بلند شد این اخرین عکسه خانوم بیاین اینجا وایسین اقا شما دستتو بزارین دور کمرش و سرتونو بیارین جلو روی لباشون
وای یا خدا
به اون حالت ایستادیم لبای ادرین روی لبام قرار گرفت نفس نفس میزدم چشامو بستم که به حالم پی نبره عکس گرفته شد و از هم جدا شدیم نفس عمیقی کشیدم
بالاخره به تالار رسیدیم با ورود ما احسان گفت:بابا بزن کف قشنگه رو به افتخار عروسو داماد زیر لب به همه خوش امد میگفتیم و در پایان به سمت جایگاه رفتیم همه وسط مشغول رقصیدن بودن بعد از شام صدای ارکستر بلند شد لطفا وسطو خالی کنین نوبت رقص عروسو داماده نفس تو سینم حبس شد ادرین دسمو گرفت و با هم رو جایگاه قرار گرفتیم دستای من دور گردنش و دستای اون دور کمرم منتظر اهنگ بودیم صدای محمد بلند شد بزن دستو و اهنگ شروع کرد به خوندن
امشب تموم عاشقها با ما می خونن یکصدا میگن تویی عاشقترین عروس دنیا دلمُ بردار و بِبَر کوچه به کوچه، شهر به شهر بگو که نذرِ چشماته ای عروسِ دلبر یه جفت چشم سیاه و یه حلقه طلایی یه فرشِ یاس و الماس دلی که شد فدایی آره من مستِ مستم با این عهدی که بستم پیش اون آینه چشمات وای نپرس از من کی هستم [ای عروس مهتاب ای مستی مِی ناب] امشب با صد تا بوسه دومادُ دریاب [حالا که با تو هستم دنیا رو می پرستم] نگی که یه وقت نگفتم عاشقت هستم [تا کِی؟] تا زنده هستم [امشب شبِ ماست سحر نداره راستی و راستی این عروس رودست نداره] با این همه ستاره کی دیگه خبر نداره ماه شب چهارده امشب پیش تو کم میاره این سرنوشت زیبا ببین چه کرد ه با ما همگی بگین ماشاالله مبارکه ایشاالله [ای عروس مهتاب ای مستی مِی ناب] امشب با صد تا بوسه دومادُ دریاب [حالا که با تو هستم دنیا رو می پرستم] نگی که یه وقت نگفتم عاشقت هستم [تا کِی؟] تا زنده هستم امشب تموم عاشقها با ما می خونن یکصدا میگن تویی عاشقترین عروس دنیا دلمُ بردار و بِبَر کوچه به کوچه، شهر به شهر بگو که نذرِ چشماته ای عروسِ دلبر یه جفت چشم سیاه و یه حلقه طلایی یه فرشِ یاس و الماس دلی که شد فدایی آره من مستِ مستم با این عهدی که بستم پیش اون آینه چشمات وای نپرس از من کی هستم [ای عروس مهتاب ای مستی مِی ناب] امشب با صد تا بوسه دومادُ دریاب [حالا که با تو هستم دنیا رو می پرستم] نگی که یه وقت نگفتم عاشقت هستم
به ابنجا که رسید همه یه صدا خوندن
[تا کِی؟] تا زنده هستم.

سرمو گذاشتم رو شونه ش صدای قلبشو میشنیدم نفساش میخورد تو صورتم که اهنگ عوض شد
جواهر و زمرود و طلا میخوام چیکار کنم
از ادرین جدا شدم و ریتم رقصمو عوض کردم
با تو واسه ی دردای خود دوا میخوام چیکار کنم
با تو ای نور چشام حله همه یمشکلامحله دیگه هرچی بخوام حله با تو ای راحت جانحله آرزوی محال حله بهشت جاودان حله به خدا حله شکر خدا حله بنفشه با لاله گفت خوش به حال شقایق که همیشه عاشقه هرکسی عاشق باشه به بهشت موعود راستی راستی لایقه کنار باغ گلها یه باغ آئینه بود تو دشت پر شقایق یه قلب بی کینه بود با تو ای نور چشام حله همه یمشکلام حله دیگه هرچی بخوام حله با تو ای راحت جان حله آرزوی محال حله
بهشت جاودان حله
به خدا حله شکر خدا حله دل گذری کرد دل گذر مکردبه باغ احساس مست شد از عطر عقاقی یاس به چی تشبیهت کنم که لایق تو باشه بزارپیوسته دل منعاشق تو باشه با تو ای نور چشام حله همه یمشکلام حله دیگه هرچی بخوام حله با تو ای راحت جان حله آرزوی محال حله بهشت جاودان حله به خدا حله شکر خدا حله همه دورمون حلقه شدن و یکی کی میومدن با هامون میرقصیدن بعد از رقص سالن کم کم خالی شد ادرین در ماشینو باز کرد و جلو تر به راه افتاد همه بوق میزدن و دنبالمون بودن یه ساعتی تو خیابونا گشت زدیم یکی یکی از مهمونا کم میشد به خونه رسیدیم نسرین جون وبابارو بوسیدم و همین طور عمه جون ادرینم با بابا رو بوسی کرد و با رفتن اونا داخل اپارتمان شدیم ماشینو پارک کردیم و سوار اسانسور شدیم با ایستادن اسانسور در باز شد و من جلو تر اومدم بیرون ادرین به طرفه واحد رفت واحد ۱۷ درو باز کرد و داخل شدیم وقتی چراغ روشن شد جیغ زدم:وااای ادرین چه خوشگله اینجا
چشمکی زد
_دیگه دیگه
_بدجنس شدم گفتم:من خسته م اتاقم کدومه میخوام بخوابم
اهی کشید و با دست به اتاق تو راهرو سمت چپ اشاره کرد
بلند شدمو گفتم شب خوش رفتم تو اتق و درو بستم
_اخیی بیچاره مشغول در اوردن لبا س شدم نخیر فایده نداره ناچارا بلند شدم و رفتم سمت در
-ادرین میشه یه لحظه بیا
_بله؟
_میشه بندای اینو باز کنی؟وپشتمو کردم بهش
_دستش خورد به تنم یه کم لرزیدم بعد از چند دقیقه که همه بندا باز شدن بالای لباس افتاد روی زمین
لبمو گاز کرفتم و دستمو گرفنم جلوی سینه م ادرین سرشو انداخت پایین و رفت بیرون درو بستم و سریع لباس پوشیدم واای بد شد….
مسخره ست همه چی مسخره ست با فکر های جورواجور به خواب رفتم با صدای گیتار زدن ادرین از خواب بیدار شدم از لای در نگاش کردم رو کاناپه بود و داشت اهنگ بابک جهان بخش رو میزد رفتم از اتاق بیرون و شروع کرد به خوندن
باور کن واسه توئه که بی تابم من. باور کن واسه چشماته بی خوابم من . باور کن که به داشتنت میبالم من باور کن … باور کن … جونمی عمرمی قلبمی نفسی بمون و تنهام نزار تو این بی کسی میدونم میدونی. که عاشق چشماتم .باور کن بدجوری غرق نگاتم . از عشقت دیوونم قدرتو میدونم. پیش تو میمونم .حستو میخونم. از اینکه پیشمی .از خدا ممنونم . باور کن عشق من .با تو میمونم .
سکوت کردم
باور کن .تپش تند تند قلبمو باور کن سردیه دستای خستمو باور کن تا آخرش من پات هستمو باور کن … باور کن . شروع کردم با هاش خوندن صداهامون قاطی شد
جونمی. عمرمی .قلبمی. نفسی . بمون و تنهام نزار. تو این بی کسی .میدونم. میدونی. که عاشق چشماتم.
باور کن بدجوری غرق نگاتم از عشقت دیوونم قدرتو میدونم پیش تو میمونم حستو میخونم از اینکه پیشمی از خدا
ممنونم باور کن عشق من با تو میمونم باور کن تپش تند تند قلبمو باور کن سردیه دستای خستمو باور کن تا
آخرش من پات هستمو باور کن … باور کن … باوررررررررررررررر کن
دست زدم ایوللللللللللللل
_ادرین؟
_جانم؟
_ااااا نه بابا راه افتادی؟
_چه کنیم دیگه
_بده من بزنم؟
_ مگه بلدی؟
_مگه قول ندادی یادم بدییی؟
_الان اخه؟
_لوس نشو دیگههههههههههه
_خب بابا بیا اینجوری باید بگیری
_باشه
به اون حالتی که گفت گرفتم و به مسخره شروع کردم به زدن
_ااااااا وایسا بینم
_نکن دختر خراب میشه ها
_شروع کردم ادا در اوردن وااااااااااااااااای ها هاییییییییییی
_اااا محیا پاشو به جا این حرفا یه دوش بگیر موهاتووو نگاه چسبیه
_خبب بابا
_زود باش بابا
_یییییییییییییی واسش شکلکی در اوردم رفتم سمت حموم اخخخیش موهامو خشک کردم و حاضرشدم یه کم ارایش کردم
_کجاااااااااا؟
_مگه نگفتی میریم بیرون؟
_نه یه مهمون داریم
_مهمون؟
_ارهههه
_کی هست؟
_میاد میفهمی الانه که برسه بالا
با صدای زنگ در به خودم اومدم درو باز کردم و با دیدن مامانم سر جام خشکم زد ادرین رفت جلو و به گرمی
سلام کرد و دعوتش کرد به داخل خونه از شوک اومدم بیرون رو بهش گفتم:واسه چی اومدییی؟
_ادرین اومد سمتم:اروم باش محیا اروم اونم حق…
پریدم وسط حرفش اون هیچ حقی ندارهههههههه
و با هق هق رفتم به سمت اتاق با صدای ادرین و خدافظی کردنش فهمیدم داره میره از رو تختم بلند شدم و
اشکامو پاک کردم ادرین در زد
_بیا تو
_این چه کاری بود مادرته؟
_مادر من ۱۸ سال پیش ولم کرد اون مادر من نیست مادر من نسرین جونه فهمیدیییییییییی داشتم میلرزیدم
دوباره اشکام اومد
_محیا محیا خوبی؟
ههه هههه هههه
_بیا بیا این ابو بخور
و منو در اغوشش کشید اروم شدم همونطور که اب میخوردم با دستش مو هامو نوازش میکرد
_اووووم عجب بوی خوبی میدن موهات سعی کردم بخندم :گگگم شوووو
ااااا لوس خوبی نفسم؟
_جانم؟
نه بابا اینم یه چیزیش بود اره خوبم
لباشو اورد جلو فقط نگاه میکردم هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم لباش رو لبام قفل شد بعد از دو دقیقه هوشیار شدم و پسش زدم
_برووو بیروون
_محیا؟
_نشنیییدی؟
_باشه باشه و دستشو به نشونه ی اروم باش گرفت بالا
و به سرعت رفت بیرون و درو محکم کوبید هنوز قلبم تند میزد واای خدایا خدایاااااااااااااا…..

تا شب از اتاق بیرون نیومدم اما بوسه ی ادرین کار خودشو کرده بود هر لحظه منتظر اعترافش بودم فقط یه اعتراف اما
بی فایده بود ناچارا بلند شدم تاپ صورتی رنگمو تن کردم با یه دامن کوتاه که تا زانو بود درو باز کردم انگار هیچ کس
نبود اروم اومدم بیرون چندبار پشت سر هم صدا کردم:ادرینن؟ادریییین؟
صدایی نیومد کی رفته که من ندیدمش داشتم خودمو نفرین میکردم اههههههه همش تقصیر منه تقصیر منه نشستم
رو کاناپه و سرمو گرفتم بین دو تا دستام ساعت ۹ بود چند دقیقه به همون حالت بودم که صدای چرخیدن کیلید
توی بلند شد سرمو بلند کردم  ادرین با دو تا پرس غذا داخل شد
_کجاا بودی؟
_تو که قربونت برم غذا هم بیخیال شدی گفتم یه چیزی بخوریم دیگه بیا بشین تا یخ نکرده
خیلی گرسنه بودم رفتم روی میز و شروع کردم به خوردن روبهش گفتم:ادرین؟
_بله؟
_یه چیزی بگم نه نمیگی؟
_میشنوم
_اووووووووه چته بابا اه درست عین ادم حرف بزن
_تو عین ادم رفتار میکنیی؟
_یادم نمیاد کاری کرده باشم؟
نگاش افتاد روی بالا تنه م یقه یتاپ باز بود و سینه مو مشخص کرده بود سری تکون دادو گفت:ظهرو یادت…
_تو قبول کردی نکردیییییی؟
_ارههه ارهههه
_پس دیگه چی؟
_من میخواستم یه  چیزه دیگه بگم
_خب؟
_یه هفته دیگه امتحانای ترمه میخوام برم دانشگاه
_قبلا راجب این موضوع حرف زدیم نزیدم؟
_ولی اخه..
_همین که گفتم
_ادرین؟
قاشوقو پرت کرد رو میز:اهههههه میزاری غذامونو کوفت کنیم یا نه بری که….
دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن بقیه غذام شدم
بعد از اتمام غذا قاشوقارو شستم و ظرفای یه بار مصرفو انداختم دور از اشپز خونه اومدم بیرون در اتاق ادرین تا
نیمه باز بود سرکی کشیدم پیرهن تنش نبود ولی متوجه من شد
صداش اومد :اون درو ببند
رفتم جلو و درو بستم به سمت اتاق به راه افتادم درو بستم و موهامو باز کردم یه کم ادکلن به خودم زدم و
گوشیمو  برداشتم سارا اس داده بود:به سلام خانوم خوشبخت
_اییی درد من اگه خوشبخت بودم کهه
_صدای در بلند شد
_بیا تو ادرین
ادرین با صدای من داخل شد و اوومد لبه تخت نشست بلند شدم و دستامو رو پام روی هم قفل کردم رو بهش
گفتم:چیزی شده؟
صدای اس ام اس بلند شد  رو بهم گفت:صدای گوشیت بود
_بیخیال بعدا جواب میدم
_الان جواب بده
_ادرین کارتو بگو
_از فردا میرم سره کار میدونی که
ناخوداگاه گفتم:وای نه
_چی نه؟از کجا پول بیارم میدونی که صبح میرم تا شب
_اوهوم
_خیلی خب جایی خواستی بری زنگ میزنی بهم هر اتفاقی که افتاد فهمیدییییی؟
_سرمو تکون دادم وگفتم:ادرین؟
_برگشت طرفم و چیزی نگفت
_هیچی
_خب دیگه شب بخیر و از اتاق خارج شددد
وای حالا من صبح تا شب چیکار کنم
_ادرییییین؟
اومد تو اتاق بله
_خب تو که صبح تا شب نیستی حداقل بزار برم دانشگاه قول میدم چیزی نشههه
_اووووووف خیلی خب باشه
_واااااااای عاااشقتممم
_شب بخیر
…………

از شوق تا نزدیکای صبح بیدار بودم خوابم نمیبرد بالره بعد از کلی انتظار ساعت ۶ شد بلند شدمو میزه صبونه رو اماده
کردم خودمم یه کم خوردم و حاضر شدم ادرین هنوز خواب بود سعی کردم اروم باشم تا بیدار نشههه دی بود و برف
زمینو سفید کرده بود پالتو یمشکی رنگمو پوشیدم با پوتینای مشکی واز ساختمون خارج شدم با دیدن سارا جلوی در
با ذوق رفتم سمت ماشینش در جلورو باز کردم و سواررر شدم
_سلام بر دانشجویی گرامی
_سلامم عروس خانووم
_هه اره چه عروسی
_جنگه یا اتش بس؟
_فعلا ای ولی خوبه اما  …..
_اما چی؟
_گم شو بدو دلم واسه استاد حسینی یکتا تنگ شده
_اوهو چشممم
گازشو گرفت و راه افتادیم با صدای گوشیم به خودم اومدم ادرین بود
_الو
_سلام خانوم کجا رفتی؟
_دانشگاه خواب بودی نخواستم بیدارت کنم
_باشه باشه مرسی واسه صبونه راستی با سارا میایی دیگه؟
_اره میاد تا شب پیشم میمونه
_خیلی خب باشه پس فعلا
_ادرین؟
_جانم
_مواظبه خودت باش
_توام بای
تماس قطع شد و سارا زد زیره خنده
_کوفت چه دردته؟
_ادرین مواظبه خودتت باش
همونطور که با ناز ادای منو در میوورد ماشینو پارک کرد حالا کی با استاد حرف بزنه
_اهان این دیگه کار خودته استاد ادبیات
_اااا سارا اوناش داره میره
با سرعت رفتم سمتش
_استاد استاد
_به به خانوم محمدی
_ببخشید استاد من مبتونم بیام سر کلاس
_خانوم محمدی میدونین چند جلسه غیبت داشتین؟
_استاد قول میدمجبرانش کنم باور کنین مشکل داشتم
_خانوم محمدی
با بغض گفتم:استاد خواهش میکنم
_بسیار خب
با خوشحالی گفتم:وای مرسس استاد
وارد کلاس شدم و رفتم پیشه سارا اینا
بچه با دیدنم صداشون بلند شد
سلااااااااااااااااااام
_ای در چتونه
فاطمه گفت :هیچی فدات شم تا حالا عروس ندیدن
_گم شین بابا
استاد دااخل شد
مریم بهم گفت:اخیی طفلک ببین چه نگاهی میکنه؟
_کی؟
_وااا معشوقتون دیگه و به سمتی که شروین نشسته بود اشاره کرد
_برههه گم شه
با صدای استاد به خودمون اومدیم
_هییییس چه خبره اونجا
سریع گفتم:ببخشید استاد
کلاس تموم شد و با مریمو فاطمه و سارا به سمت خونمون راه افتادیم  وقتی رسیدیم مریم سوتیییی کشیدو
گفت:بابا چه کرده شا دوماد
_اوووه چشش نزنین
_خفه شین بابا بیاین پایین دیگه
رفتم سمت در واااااای
سارا گفت چی شد؟
_یادم رفت کیلیدارو از ادرین بگیرم
_مرضض
_بریم مغازه ش
همه سر تکون دادن به مغازه هدرین رسیدیم پیاده شدم و رفتم داخل کیوان با دیدنم گفت:به سلام خانوم اقا ادرین
ادرین اخمی به کیوان کرد و اونم دیگه حرفی نزد
_ادرین اومد طرفم چی شده؟
_کیلید ندارم الانم بچه ها تو ماشین منتظرن
_اخ اخ ببخشید یادم رفت
از تو جیبش کیلادارو در اورد و گرفت سمتم
_مرسی
و دیگه منتظر نموندم و از مغازه خارج شدم و رفتم سمت ماشین مریم گفت چی شد؟
_هیچی پسر شد.ادرینم گفت من پسر دوست ندارم برو خونه بابات
_اههه لوووس
_خب خره گرفتم دیگه بروو سارا
سارا به راه افتاد و بعد از ۲۰ دقیقه به خونه رسیدیم با هم سوار اسانسور شدیم طبقه ی پنجم تو هر طبقه چهار تا واحد بود رفتم سمت در و درو باز کردم هر سه با هیجان ریختن توو
_اهای چه تونه
سارا جلو تر رفت سمت اتاق خوابا اتاق خواب ادرین یه تخت دو نفره داشت عکسی که با هم گرفته بودیم بالای
تخت بود و روی میز کنار تخت عکسی از روز عقد و دورش عکسای کوچیکی که قاب بود
_بههه چه خوش سلیقه
رفت سمت اتاقه من یه تخت تک نفره زیر پنجره یه میزه ارایشی کنار کمدم و یه قفسه پر از کتاب و در اخر
عکسی از خودم که تکی بود
سارا داد زد اوه له له
مریمو فاطمه از تعجب مونده بودن:بابا تو دیگه کی هستیی گناه داره پسر مردم
_گم شین گناهو من دارم که دارم تلف میشم و خودمو حالت غش در اوردم
فاطمه گفتت مرض
مریم سریع گفت راستی قراره بچه ها جمعه خونه اتوسا اینا جمع شن
رو بهش گفتم
_چه خبره
_هیچی مهمونی حال
_شما میرین؟
_پ نه پ مثل تو شوهر کنیم بتمرگیم خونه
_خفهه شو منم میامم
_اووووووووووه اقاتون چی؟
_به تو چه
_فاطمه نگاهی به ساعت کرد اووه دیر شد بچه ها بریم
_کجا بابا تازه شیشه
_مرض بشین یه کم شام واسه شوهرت درست کن خره یه کاری کن راه بیاد باهات
بد فکریم نبود تصمیم گرفتم تحریکش کنم
با رفتن بچه ها لند شدم رفتم سر فیریزر تصمیم گرفتم لوبیا پلو درست کنم به طرز ماهرانه ای اشپزی میکردم
وقتی دمی رو گذاشتم گیتارو گذاشتم کنار صندلیه میز ناهار خوری میزو چیدم ساعت ۸٫۳۰بود رفتم سمت اتاقم
یه پیرهن پوشیدم که یه کم تا زیر زانو بود  از سر سینه تا کمر تنگ بود و از کمر تا پایین حالت دامن و گشاد به
رنگ بنفش موهامو باز گذاشتم و اریش ملایمی کردم و رفتم روی صندلیه میز نشستم  ساعت ۹٫۳۰بود و خبری
از ادرین نبو د چند بار دور خونه رو راه رفتم ناچارا شمارشو گرفتم ساعت ۱۱ بود اما جواب نمیداد ررفتم روی تخنم
یه کم میترسیدم سعی کردم به چیزی فکر نکنم چشامو گذاشتم رو هم با تکونای یکی از جا پریدم دستمو
گذاشتم رو قلبم و از ته دل جیغ کشیدم
دست ادرین بالا رفت
_ارووم نترس منم
_با دیدنش بغضم ترکید و زدن زیر گریه
_اااا چته گریه نکن عزیزم و منو با یه حرکت کشد تو بغلش هنوزم همون لباس تنم بود بازوهاش دور دست برهنه م
بود و منو محکم فشار میداد منم بیشتر گریه کردم و سرمو روی سینه ش فشار دادم
_اروم دستشو کرد تو موهام و سرشو نزدیک گردنم کرد از ترس بود یا شوک نمیدونم چراغا خاموش بود ولی  فقط
یه اباژور کنارمون روشن بود بود نفسام تند شدن تند تند نفس میکشیدم با هر نفسم ادرین منو بیشتر به خودش
فشار میداد و زمزمه میکرد:جووونم جوونم نفس بکش نفس بکش
صورتم خیسه خیسه بود:ادرییینن؟
_جووونم جوونممم اروم باش اینبار سرشو نزدیک موهام کرد لاله ی گوشمو بوسید و سرشو برد عقب
_هنوز بی حرکت بودم نگاش میکردم اونم زل زده بود به لبام
_نفسام بلند شدن ادرین سرشو اورد جلووو تماس چشمیمون یه ذره قطع نمیشد اما وقتی نزدیک شد بی حرکت
موند انگار به کاری که میخواست بکنه شک داشت سرمو ادنداخنم پایین و چشامو  بستم  دستشو گذاشت
زیر چونه م سرمو بالا گرفت و با یه حرکت سریع لباشو گذاشت روی لبام
نمیدونستم چیکار کنم اما نای هیچ کاریم نداشتم  پنج دقیقه گذشت سرشو برد عقب
هردو نفس نفس میزدیم دستش اومد جلو نزدیک یفه م اروم دستشو کرد تو یفه م احساس کردم اگه کاری نکنم
همه چی تمومه با دستام دستشو پس زدم عجزو تو چشاش میدیدم اما این واسم کافی نبود من اعترافشو
میخواستم
_چی شد محیا
_من گشنمه شامم نخوردم
ناچارا دست و رفت سمت در از اتاق خارج شد  هنوز تو سوک بودم رفتم سمت دستشویی اب به صورتم زدم
غذارو کشیدم و ادرینو صدا کردم ساعت ۲ بود اومد پشت میز نشست و مشغول خوردن شد با لذت میخورد و
اینو از نگاش میشد فهمید
بعد از خوردن غذا هر دو رو مبل ولو شدیم ادرین اروم شده بود
_ادرین؟
_جوونم
_خوابم نمیاد
_بده من اون گیتارو
_سریع بلند شدم و گیتارو بهش دادم
_برو تو اتاقت؟
_چی؟
_رو تخت دراز بکش تا بیام واست بزنم
رفتم روی تختم اومد و پتورو روم مرتب کرد اما چشاش هنوزم خمار بود روع کرد به زدن
شک می کنم تو چشم تو … گاهی به چشمای خودم گاهی به دنیای تو وو … گاهی به رویای خودم شک می کنم وقتیکه تو امروز و فردا می کنی وقتی که گاهی بی سبب با من مدارا می کنی شک میکنم حتی به عشق با هر تپش با هرنفس شک می کنم به آسمون پشت در باز قفس وقتی که دلتنگ همیم وقتی که عادت می کنیم وقتی که از هم خسته ایم وقتی رعایت می کنیم… . شک می کنم حتی به این احساس های مشترک گاهی به تو گاهی خودم گاهی به این احساس شک وقتی که پشت گریه هات لبخند تو بو می کشم وقتی که قلب گیجم و این سو و اون سو میکشم شک میکنم حتی به عشق با هر تپش با هرنفس شک می کنم به آسمون پشت در باز قفس وقتی که دلتنگ همیم وقتی که عادت می کنیم
وقتی که از هم خسته ایم وقتی رعایت می کنیم
وای خدایا چشام بسته شد و اروم به خوااب رفت
وقتی که از هم خسته ایم وقتی رعایت می کنیم
سردم بود از سرمای زیاد از خواب بیدار شدم ساعت ۸ بود ادرین توی  حال مشغول اماده کردن صبحانه بود رفتم
بیرون و زیر لب سلامی کردم یه نگاه به سر تا پام کرد اما چیزی نگفت  رفتم پشت میز نشستم و مشغول خوردن
شدم اونم بدون حرف شروع کرد به خوردن
ادرین؟
_هوم
زیر چشمی نگاهش کردم
_چته خیلی سرد شدی؟
_هه نه خیر چیزی نیست
_ادرین جمعه قراره بچه ها خونه ی اتوسا اینا جمع شن یه مهمونیه منم…
پرید وسط حرفم:تو جایی نمیری
_ادرین؟
_همین که گفتم
بلند شد و بدون حرفی رفت لقمه ی تو دستمو پرت کردم رو مییز اهه
دو روز بود ادرین سرده سرد شده بود صبح میرفت و شب ۱۲ میومد روی کاناپه نشسته بودمو با کانالای تلویزون
ور میرفتم با صدای چرخیدن کلید توی در به در نگاه کردم ادرین داخل شد
_سلام اقااا
_سلام
رفت سمت اشپز خونه در یخچالو باز کرد وششیشه ابوو سر کشید بعدم بدون حرف رفت سمت اتاقش
بلند شدم و رفتم سمت اتاقش در زدم
_خسته م محیا
دیگه طاقت بی محلی نداشتم داد زدم:به درک به جهنم که خسته ای کار منم شده صبح برم دانشگاه عصرم بیام
تو این خراب شده زل بزنم به این دیوارا بعدم تو بیای خسته باشیی حوصله م سر رفتم خستههههه شدم
من فردا میرم تولد حالا میبینی رفتم تو اتاقم و درو کوبیدم یه کم خالی شدم گوشیمو برداشتم و به سارا اس دادم
_سلام چه طوری؟فردا کی میرین؟
_کجا؟
_مرگ تولد دیگه
بچه مریضی ساعتو نگاه کردی؟>
_خفه بابا
_اووه چته ساعت ۷ اماده باش
_باشه بای
_بای
صبح شد از اتاقم بیرون نیومدم تا ادرین بره از صدای در فهمیدم که ادرین رفته جمعه بود و ادرین ساعت ۱۱ میرفت

بوتیک بلند شدم یه ناهارر ساده درست کردم بعد از خوردن ناهار رفتم حموم یه دوش گرفتم و موهامو فر کردم رفتم سمت کمد لباسام لج کرده بودم یه لباس بنفش بلند بالای لباس حالت تاپ و سمت سینه ی لباس حالت دکلته بود از کنار پهلوی راست حالت گل جمع شده بود و پایینه دامنو چین داده بود یه طرفه لباسو پوشیدم و ارایشی ملایم کردم موهامم باز گذاشتم مانتومو پوشیدم روی لباس و شاله حریرمو سر کردم با میسه سارا جلوی در حاضر شدم رفتم سمت ماشین و سوار شدم _سلاام مریم:بهه سلاام چه ناز شدی _پشت چشمی نازک کردم و گفتم:ناز بوودم _خفهه شوووو بابا سارا راه افتاد و بعد از ۳۰ دقیقه جلوی یه خونه نگه داشت همه پیاده شدیم اما دلشوره ی عجیبی داشتم باهم وارد خونه شدیم اتوسا با دیدنم به طرفم اومد ومنو محکم بغل کرد:وااای فدات شم چه ناز شدی لبخندی زدم :مرسیی عزیزم همه بودن شروین و کیوان و کیارش و سامیارر و چند تا از فامیلا ی اتوسا اینا و منو مریمو سارا و ازاده و ایسان و… اهنگک پخش میشد و چند نفر وسط بودن.. این مهمونی با همه مهمونیا فرق داشت یه لحظه از اومدنم پشیمون شدم اما چاره ای نبود مانتومو در اوردم و با بچه ها یه گوشه نشستیم مریم:اوهو چه دمو دستگاهی دارن سارا:من نمیدونم این نکبت چی داره که دعوتش کرده؟ _کی؟ _شروین دیگه دوباره چشمم کشیده شد سمتش خیلی بد نگام میکرد رومو برگردوندم _ولش کنین بابا سارا دست مریمو گرفتو کشید بیاین بابا تا کی بشینیم و رفتن وسط با چشم دنبال فاطمه گشتم داشت با سامیار حرف میزد یه دفعهدسته یکی رو رو شونه م حس کردم با ترس چرخیدم شروین بود بدون حرفی دستشو پس زدم و به سرعت سمت حیاط روانه شدم هیچ کس نبود اما احساس کردم تازه میتونم نفس بکشم با صدای شروین سریع برگشتم _اینجا اومدی چیکار خانوم _اومدم از کنارش رد شم که نذاشت منو برگردوند و تکیه م داد به دیوار دستامو محکم تو دستش گرفته بود حالت نگاهش چندش اور بود سرشو کج کرد ونگاهی به سر تا پام انداخت لباشو با زبون خیس کرد و اروم اروم نزدیک صورتم کرد تقلا فاییده  نداشت اون لحظه فقط دعا کردم صدای مریم اومد مریم:محیااااااااا؟ _جیغ زدم:مریمممممممممم سراسیمه به طرفمون اومد و سعی کرد شروینو پس بزنه ولی بی فایده بود ناگهان شروین روی زمین پخش شد با دیدن ادرین هم خوشحال بودم هم ناراحت ادرین روی سینه ی شروین بود و اونو میزد و زیر لب زمزمه میکرد _پست فطرت اشغال گفته بودم دسته کثیفت بهش بخوره زنده ت نمییییییذارم محیا:ادرین ادرین کشتیششش ولش کن با  خشم به طرفم برگشت _توووو خفههههههههه شو ادرین ادرین مریم رفت تو و چند تا از پسرا سراسیمه از خونه بیرون اومدن به سختی ادرینو از شروین جدا کردن دستم تو دسته سارا بود و داشتم میلرزیدم ادرین قدم قدم به ما نزدیک میشد رو بروم ایستاد سرم پایین بود صداش رفت بالا:به مننننننن نگااااااه کن از دادش انقدر ترسیده بودم که زبونم بند اومد سارا دستمو محکم فشاار داد به خودم اومدم و زل زدم تو چشاش یه نگاه به سر  تا پام کرد و دستش محکم روی صورتم فرود اومد ناخوداگاه دستمو گرفتم رو صورتم گفتم _اییییی _گوشه ی لبم خون میومد دوباره دستش رفت بالا سارا اومد جلو اقا ادرین تورو خدا دست ادرین تو هوا مشت شد نفس نفس برو حاضر شو تو ماشینم و بدونه حرفی رفت _اتو سا جون شما برین توو _اخهه؟ _فدات شم برین تو ببخشید _سارا برو مانتومو بیار مانتومو پوشیدم و حاضر شدم رو به سارا گفتم:فعلا _خیلی عصبیه مواظبه خودت باش _نترس بابا رفتم سمت ماشین ماشین به سرعت میرفت و با صدای بدی ترمز کرد بی حرف پیاده شدم و راه افتادم جلو سریع خودشو رسوند بهم و با یه حرکت دستمو کشید سوار اسانسورر شدیم طبقه یپنجم هر دو به سمت واحد حرکت کردیم درو باز کرد و منو هل داد تو ساعت ۱۰ بود رفتم سمت اتاقم یا خدا در با صدای وحشتناکی به دیوار خورد سرمو بلند کردم مانتومو در اورده بودم اومد جلو از چشاش مییترسیدم حق داشت یه ماه بود تو خونش بودم اما نذاشتم بهم دست بزنه بعد منو تو بغل یکی دیگه….. یقه ی لباسمو چنگ زد و فریاد زد:این چیهههههههههه؟این چیهههه؟هاان؟ و با یه حرکت لباسو کشید و لباس توی تنم پاره شد پرتم کرد ر و تخت دوباره دادش رفت هوا:میکشمت محیا فکر کردی چون بهت دست نزدم هر غلطی میخوای میتونی بکنی؟کمبود داری خودتم طاقت نداری برات جبرانش میکنم همیین امشب با هر دادش ترس من بیشتر میشد تمام دکمه های پیرهنشو باز کرده بود لباسو از تنش در اورد و اومد جلو رو تخت رفتم عقب اما به دیوار کنار تخت خوردم چشامو بستم که اشکام نیان با یه حرکت منو با خشم کشید تو بغلش و منو گذاشت رو پاهاش با گریه گفتم:ادرییییین؟ _بی تو جه به من پاهامو لای پاهاش قفل کرد یه دستشو گذاشت زیر سرم و با یه دستش دستامو محکم گرفت لباشوو با خشم گذاشت روی لبم احساس میکردم هر لحظه لبام کنده میشه چشم تو چشم هم بودیم همه ی بدنم بی حرکت بود یعنی نمیتونستم حرکت بدم ۱۰ دقیقه گذشت سر ادرین رفت عقب نفس نفس میزدم:هه ههه ههه چشاش خمار بودن زمزمه کردم:ادریین چشام هنوز خیس بود بالای لباسم پاره مچه دستم از فشاراش درد گرفته بود نگاش روی بالا تنه م بود از نگاهش خوندم که میخواد چیکار کنه دستم رها شد هر لحظه دستش به سمت لباس پاره نزدیک تر میشد زمزمه کردم _ادرین؟ادزییین؟جیغ کشیدم:ادرییییییییییییییییین از جیغم جا خورد انگار به خودش اومد ولم کرد و بلند شد تو اتاق قدم زد:میخوای من تسلیمت بشم ارهههههههه؟میخوای ازم اعتراف بگیری؟داغه اعترافو به دلت میزارم محیا هنوز ادرینو نشناختیی از فردا حق نداری پاتو از این خونه بزاری بیروون حالیییت شددددددددددد؟ فقط گریه میکردم و سر تکون میدادم _جااییی میخوای بری با ادرین میری .دانشگاهم بی دانشگاه رفت بیرون و در اتاقو محکم کوبید هنوز میلرزیدم با گریه رفتم سمت لباسام و لباسی تنم کردم  صدای گیتار زدن ادرین بلند شد  همیشه با گیتار زدن اروم میشد رفتم پشت در اتاق تا صداشو بشنوم آهای تو که عشق منی به فکر من باش یه کمی به فکر من که عاشقم ولی تو بیخیالمی به فکر من که بعد تو خسته و بی طاقت شدم آهای به فکرتم هنوز به فکر من باش یه کمی آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم آهای تموم زندگیم رو به غروبه زندگیم آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه میکشیم آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم آهای تموم زندگیم رو به غروبه زندگیم آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه میکشیم آهای تو که عشق منی به فکر من باش یه کمی به فکر من که عاشقم ولی تو بیخیالمی به فکر من که بعد تو خسته و بی طاقت شدم آهای به فکرتم هنوز به فکر من باش یه کمی آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم آهای تموم زندگیم رو به غروبه زندگیم آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه میکشیم آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم آهای تموم زندگیم رو به غروبه زندگیم آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه میکشیم دو روز از اون شب وحشتناک و تلخ گذشت و من هر روز توی خونه تنها خوب میدونستم که بهتره به حرفش گوش کنم تا او ضاع اروم شه گوشیه مو بایلو برداشتم و شماره ی احسانو گرفتم با سومین بوق برداشت:الو _به به سلام پسر عموم _اااا تویی عروس خانوم _پپ نه په ادرینه _اووهو خب توام _چه خبرا چی کارا میکنی زن من خبری نیست _گم شو فک کردی همه مثل خودت هولن _احسااان _من غلط کردم ببخشید _مرض میگم…. _بگو یه استاد میخوام واسم جور کنی بهم گیتار یاد بده _که چی بشه؟ _اهه احسان میتونی یا نه؟ _اره اره خب چرا به ادری… پریدم وسط حرفش:لابد دلیل دارم توام جلوی اون دهنتو بگیر چون میخوام سوپرایزش کنم _اووکی خبرشو بهت میدم _راستی؟ _بله؟ _خانوم باشه بهتره _باشههه بابا کاری باری؟ _فدات جم بای _بای صدای ایفون بلند شد رفتم سمت ایفون با دیدن اریا خوشحال شدم داشتم میمردم از تنهایی _بیاین تو ودرو زدم رفتم سمت اتاق و یه روسری سر کردم یه تونیکه استین سه رب با یه دامن بلند با زنگ در رفتم سمت در و درو باز کردم:سلاام داداش ااریام _سلام بی معرفت _سلام ازاده جون بفرمایین بیاین تو هر دو داخل شدن در اتاقمو قفل کردم که مبادا ازاده چیزی بفهمه _بشینین من الان میام اریا:ادرین کو؟ _صبح رفت سره کار _عجب من که بهش گفتم ما میایم _حتما کار داره میاد شربتو گرفتم سمتش:بفرمایین _مرسی _بفرما ازاده جون خیلی خوب شد داشتم میپوسیدم  _ووااه خب از بس تو خونه ای با باز شدن در حواسا به سمت ادرین جمع شد _سلام خانومم بیا اینارو بگیر رفتم سمتش و میوه هارو گرفتم _به داداش سلام چه طوری؟ _خسته کوفته داداش سلام زن داداش _سلام اقا ادرین خوبین؟ _شکر محیا:بیا ادرینن ادرین شربتو گرفت و رفت اونور تر تا منم پیشش بشینم ناچارا پیشش نشستم دستشو انداخت دور کردنم اریا:اوووی اووی چه زن دوست بابا خانواده اینجا نشسته ها ادرین:خانواده چشم دیدن نداره و حلقه ی دستش تنگ تر شد _گمم شو بابا ازاده:راستش محیا جون این عکسو اوردم بی زحمت سیاه قلمشو بکشی اندازه اون مقوایءه که تو اتاقت بوود _اهان اهان ببینمش؟ عکسو داد بهم عکس یه زن بود _این کیه؟ _زن داداشمه _ااا ماشالله باشه حتما فقط تا کی میخواد _تا عید اگه میشه _باشه _ازاده عزیزم بریم؟ محیا:ااا کجا بابا بمونید حالا _نه نه خونه مامان ازاده دعوتیم واسه شام _باشه پس حتما یه روز بیاین ها _باشه بابا به احترامشون بلند شدیم و برای بدرقشون تا دمه در رفتیم با رفتنشون ادرین درو بست سرمو انداختم پایین و مشغول جمع کردن لیوانا شدم ادرین رفت سمت اتاقش بعد از مدتی با لباس راحتی اومد و روی کانا په نشست _اگه کاری داری انجام بده شام میریم بیرون؟ _وااااااای _چته دیوونه جیغ نکش ان قدر خوشحال بودم که حد نداشت _ادرین؟ _بله _خریدم بریم؟ _حالا تو حاضرر شو _وااای مرسی به سرعت به سمت اتاق رفتم بهمن بود و هوا سرد یه پالتوی سرمه ای پوشیدم با شلوار جین و یه شاله ابی رنگ مخالف پالتو چتریامو یه طرفه ریختم بیرون و یه رژلب صورتی کشیدم با ریمل و خط چشم کیفمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون همزمان با من ادرینم از اتاق اومد بیرون اتاقا کنار هم بود یه نگاهی به سر تا پام کردو گفت:حاضری؟ _اوهوم بریم هر دو با هم سوار اسانسور شدیم و هر دو خیره به چشمای هم با صدای:طبقه ی همکف به خودمون اومدیم به سمت ماشین رفتیم درو واسم باز کرد و من سوار شدم به سرعت رانندگی میکرد جلوی یه پاساژ بزرگ نگه داشت پیاده شدم اومد کنارم دستمو دور دستش حلقه کردم و داخل پاساژ شدیم  بعد از گشت تو طبقه ی اول توی طبقه ی دوم روی یه لباس خیره شدم یه لباس شب سبز رنگ متوجه نگاهم شد با صداش به طرفش بر گشتم _اگه دوسش داری برش دار _اخه _وااا برش دار نترس _داخل مغازه شدیم و لباسو خریدیم کمی جلو تر دستشو ول کردم و رفتم سمت یه پالتو فروشی:ادرین این چه طوره؟ _باید بپوشیش   _با هم داخل شدیم رو به فروشنده گفت:خانوم لطفا از این مدل سایز خانوم من بیارین فروشنده نگاهی بهم کرد و پالتورو به طرفم گرفت رفتم سمت پرو و پالتو رو تن کردم با حالت خاصی اومدم بیروم و جلوی ادرین چرخی زدم:چه طوره؟ _سوتی کشید :عالیهه حقا که خانوم خودمی رو به فروشنده گفت:همینو بر میداریم رفتم سمت پرو و حاضر شدم و پالتورو دادم به ادرین ادرین پوله پالتو رو حساب کرد و با هم از مغازه خارج شدیم _منگشنمه ادرین _دیگه چیزی نمیخوای ؟ _نه نه مرسی در ماشینو زد و سوار شدم دست بردم سمت ضبطو روشنش کردم صدای مرتضی پاشایی به چه زیبایی توی ماشین پخش شد چشات منو داده به دستای باد ، دلم عشقتو از کی بخواد دل تو با دلم به سادگی راه نمیاد ببین دل من درو روو همه بست ، تو دلم کی به جز تو نشست آخه عاشقتم تو به عاشقی میگی هوس همش هوس تورو داره دلم ، بدون تو چاره نداره دلم به تو دلو بسته دوباره دلم ، عشق تو کار ِ دلم نفس نفسم تورو داد میزنه ، نفس توی سینه صدات میزنه نگاه تو مثله جواب منه ، تعبیر خواب منه دلم دیگه درگیر عاشقیه ، تو قلب تو آخه کیه که بهم نمیگی ما دو تا دلمون یکیه نزار دیگه سر به سر دل من ، مگه در به دره دل من ولی جای توئه دیگه تو دل غافل من آره هوس تورو داره دلم ، دیوونته چاره نداره دلم به تو دلو بسته دوباره دلم ، عشق تو کار ِ دلم نگاه تو مثله جواب منه ، تعبیر خواب منه نفس نفسم تورو داد میزنه ، نفس توی سینه صدات میزنه با ترمز ماشین به اطراف نگاه کردیم جلوی یه رستوران شیک نگه داشت با هم داخل شدیم و یه گوشه رو انتخاب کردیم هر دو سفارش باقالی پلو دادیم با ماهیچه .نگاهی بهم کرد _لبت بهتر شده _سرمو انداختم پایین و با حلقه م بازی کردم _منو نگاه کن ناچارا سرمو اوردم بالا و زل زدم به چشمای عسلیش _من نمیخواستم دست روت بلند کنم اما خودت باید درک میکردی حالمو _ادرین من.. با اومدن گاسون حرفمو قطع کردم بعد از رفتنش رو بهم گفت:تو چی؟ _هیچی مشغول خوردن غذا شدیم _ازش شکایت کردم _چیییییییی؟ -همین که شنیدی _ادرین! _ادرین چی؟انتظار داشتی برم یه ماچشم کنم _ولی.. پرید وسط حرفم :هییییییس دیگه نمیخوام چیزی بشنوم غرق در اهنگی که پسر جوون با گیتار میزد و میخوند شدم خیلی  ماهرانه و قشنگ نمیدونی، ولی آروم / همش از نازه چشمای تو میخوندم هستیمو دنیامو، پای تو میزارم / این بهترین دلخوشیمه که تورو دارم قسم خوردم ، برای عشقه پاکت/ بشم اونی که میبینی تو خوابت فقط میخوام تو باشی / تو این دنیا کنارم این بهترین ،دلخوشیمه / که تورو دارم تو میدونی ، چه حالیم / از اینکه توی این دنیا تورو دارم تا وقتی که ، نفس دارم/واست چیزی از این عشق، کم نمیزارم یه لحظه هم سخته/ بدون تو بودن این بهترین دلخوشیمه / که تو رودارم قسم خوردم ، برای عشقه پاکت/ بشم اونی که میبینی تو خوابت فقط میخوام تو باشی / تو این دنیا کنارم این بهترین ،دلخوشیمه / که تورو دارم دوست داشتم ادرین بفهمه اینم حرفه دله منه اما….. صدای ادرین منو از فکر در اورد:اگه خوردی بریم اره اره مرسی خیلی خوشمزه بود _خواهش میکنم خانومم غمو تو چشاش دیدم فکر کنم او نم حاله منو داشت از رستوران خارج شدیم سرمو گذاشتم رو شیشه ی ماشین و چشامو رو هم گذاشتم با تکونای ادرین چشماتمو باز کردم. ااا رسیدیم؟ _اره پاشو تنبل برو تو جات بخواب از ماشین پیاده شدیم و وارد سختمون شدیم به محض رسیدن به خونه به سمت اتاق رفتم و یه لباس خواب صورتی بنفش پوشیدم و خودمو رو تخت رها کردم و چشامو رو هم گذاشتم با صدای موبایل از خواب پریدم ساعت ۹ صبح بود  گوشیو برداشتم با دیدن شماره ی احسان سریع جواب دادم _الو _به به دختر عمو سلام _سلام خوبی؟ _خواب بودی؟ _په نه په منتظر بودم تو زنگ بزنی _تو دیییییییووووونه ای _زنگ زدی اول صبحی اینو بگی؟ _نه بابا زنگ زدم بگم یه خانومه هست حدودا ۲۹ ساله میاد واسه گیتار یاد دادن _اااااااااا کی؟ _حدودا یه ساعت دیگه اونجاست _اهان باشه باشه خداحافظ _خواهش میکنم وظیفه م بود کاری نکیدم و بعد خندید _اخ ببخشید دستت درد نکنه _برووو دختر فعلا _بای بلند شدم یه لباس درست حسابی پوشیدمو یه دستیم به خونه کشیدم گیتار ادرینو از اتاقش اوردم و منتظر شدم با صدای زنگ در از جا پریدم رفتم سمت ایفون :بله؟ _واسه ی اموزش.. _بله بله بفرمایین طبقه ۵ درو زدم و منتظر جلوی در وایسادم دو دقیقه طول کشید زنی حدودا ۲۹ ساله از اسانسور خارج شد رو به من گفت:خانوم محمدی؟ _بله بله بفرمایین خوش اومدین  _ممنونم میتونین مانتوتونو در بیارین کسی نیست زن از خدا خواسته مانتوشو در اورد و روی مبل نشست نگاش افتاد به عکس منو ادرین _وااای بهتون نمیاد ازدواج کرده باشین _بفرمایین چاییتون سرد شد ۵ دقیقه طول کشید تا چاییش تموم شد و منم منتظر نگاش میکردم  استکانشو گذاشت روی میز و گیتارشو در اورد و رو به من گفت گیتارتو بگیر دستت گیتارو اونجور که ادرین یادم داده بود گرفتم _پس بلدی چه جوری بگیری؟ _همسرم یادم داده _خیلی خب پس گوش کن از سیما شروع کرد به گفتن:سه سیم اول_مایلونی.تربیل سیم یک می سیم دو سی سیم سه سل متوجه شدی؟ _بله استاد _خیلی خب:سه سیم فلزی _باس سیم چهارم ر سیم پنجم لا سیم ششم می سری تکون دادم برای اینکه نتهای موسیقی را بتونیم به خط موسیقی بنویسیم خطوطیهست که حامل میگیم. حامل در ساده ترین و معمولی ترین کار برد خود  از پنج خط موازی با فاصله های مساوی . حامل پنج خطی دارای یازده محل برای جا دادن نت های موسیقیه . پنج محل روی خط ها – چهار محل بین خطها – یک محل پایین و یک محل بالای حامل _بله استاد شکل قرار گیری این نتها به این شکله ر دو سی لا سل فا می ر دو تمامی فاصله بین این ۲ نت ۱ پرده هست به جز فواصل بین(می) تا (فا) و (سی) تا (دو).و………….. ۱ ساعت گذشت رو بهم کرد و گفت:خیلی خب برای امروز کافیه _ببخشید استاد _بفرمایین _هزینه ش چه قدر میشه؟ _ماهی حدودا ۱۱۰ تومان _استاد من میخوام یه اهنگو تا ۶ ماه دیگه بتونم بزنم _اون به استعدادتون بستگی داره سری تکون دادم _خب دیگه با اجازتون _ببخشید فامیلیتون؟ _سوگند مهرانی _ممنونم زحمت کشیدین با رفتن استاد و حرفاش یه جوری شدم به  یادگیریش علاقه مند شدم ساعت ۱۲ بود صدای موبایلم بلند شد گوشیو برداشتم _جانم ادرین _جانت بی بلا کجایی؟ _خونه مگه میتونم جای دیگه باشم؟ _الان حاظر میشی میری خونه مامانت اینا _وااا چرا؟ _لابد کار دارم دیگه سریع هااا تا عصرم که نیومدم دنبالت خونه نمیای _اخه _خب دیگه فعلا تماس قطع شد شونه مو انداختم بالا و حاضر شدم و راه افتادم سمت خونه ی مامان اینا………   صدای مهسا بلند شد کیه؟ _باز کن درو که ابجی جونت اومده در باز شد ومن وارد ساختمون شدم _بهه سلام بر کانون گرم خانواده رفتم سمت بابا و بوسش کردم بعدم سمت نسرین جون:اووم چهئ بو هاییی چه کردی نسرین جونم _خودتو لوس نکن چه عجب یادت افتاد یه سری به ما بزنی؟ _اخ من  فداتون بشم نسرین جونم _ادرین زنگ زد گفت که میای اینجا _اره با چند تا از دوستاش خونه کار داشتن _اهان خب دیگه من برم طرح نقاشیه داداشه ازاده رو بزنم گفتم میام اینجا حوصله م سر میره _اااا وایسا ناهار بخور بعد شونه هامو بالا انداختم و مثل همیشه اولین نفر نشستم سر میز _اوم مرسی نسرین جونم بابا:چه خبرا؟از زندگیت راضی هستی؟ با تعجب بابا رو نگاه کردم و بعد با صدای بلند خندیدم همه با تعجب نگاه میکردن _وااا چته بابا؟ _په نه پ از زندگیم راضی نیستم الانم واسه قهر اومدم نسرین جون:خجالت بکش دختر مثلا شوهر کردی _وااا نسرین جون چمه مگه؟مرسییییییییی من میرم اتاق مهسا رفتم توی اتاق  و مقوارو گذاشتم روی تخته شاسی و شروع کردم به طرح زدن بعد از نیم ساعت رو تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم با تکونای دست ادرین چشامو باز کردم _به خانوم بالا خره بیدار شدی؟ _په نه پ خوابم _خبب توام کم کمک حاضر شو بریم _باشه باشه این مقوارو لوله کن ببر منم میام ادرین رفت و من  حاضر شدم از اتاق اومدم بیرون رو بهش گفتم:من حاضرم _نسرین جون:میموندین اقا ادرین؟ _نه نه ممنون مهسا:بریم؟ محیا:ااا تو کجا؟ ادرین بزارش بیاد دیگه _بریم خدافظ همگی سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم حدود ۲۰ دقیقه طول کشید ساعت ۷ غروب بود با هم از ماشین پیاده شدیم و به سمت اسانسور به راه افتادیم با صدای ضبط شده به خودمون اومدیم :طبقه ی پنجم ادرین جلو رفت و درو باز کرد وارد خونه که شدم صدای ترکیدن چیزی مثل بادکنک اومد و بعد چراغا روشن شد و همه خوندن:توووولدتتتتتتتتتتت مباااااااا رررررررررک از ذوق زبونم بند اومد وای خدااا همه بودن احسان سمحمد حسین ازاده اریا محمد ماریا  فرناز و محنااا و سارا و مریمو فاطمه وو……….. _چته عشقم برو لباستو عوض کن بیا عزیزم………….. به سرعت به سمت اتاقم رفتم یه دامن مشکی با جنس حریر پوشیدم و بلند با یه لباس بنفش و سورمه ای که قاطیش بود و استین سه رب از کنار پهلو به طرز عجیبی دکمه میخورد و لباسو جذب میکرد به سرعت ارایش کردم و صندل هامو پوشیدمو از اتاق بیرون اومدم با ورودم طبق معمول نمک شدن احسان شروع شد:یبابا بزن دستو به حالت خاصی  کناره های دامنمو گرفتم و پای چپمو بردم بالا و تعظیم کردم و به ادرین چشمکی زدم _بیا خانومم بیا پشت میز احسان:ای درد تو جونت محمد مردی چی شد پ این اهنگ؟ _محمد:خب چی بزارم؟ _سیاوش قمیشی _هاااااااااان؟ احسان زد تو سرش:خب خره تولده هان شاد دیگه محمد اهنگو پلی کرد صدای همه بلند شد هوووووووووووووی اخ چقد دوست دارم عزیز تر از جونم میدونی تا زنده ام من با تو میمونم من از تو میخونم قدرتو میدونم من بی تو داغونم شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی دنیا رو گشتم تا من تو رو پیدا کردم روزی صد بار عشقم من دورت بگردم بی تو پر دردم دورت بگردم دنیا رو گشتم تا من تو رو پیدا کردم شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی اخ چقد دوست دارم عزیز تر از جونم میدونی تا زنده ام من با تو میمونم من از تو میخونم قدرتو میدونم من بی تو داغونم شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی دنیا رو گشتم تا من تو رو پیدا کردم روزی صد بار عشقم من دورت بگردم بی تو پر دردم دورت بگردم دنیا رو گشتم من تا تو رو پیدا کردم همه با صدای بلند شروع کردن خوندن و دور ازاده و اریا حلقه بستن شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی شیطون بلایی خوشگل خوشگلایی میدونی دوست دارم عاشقتم خدایی هووووووووووووووووووووووووووووووی صدای سروش بلند شد نو بتی هم که باشه نوبت رقص عروس داماده بزن دستوو منو ادرین هر دو رو بروی هم قرار گرفتیم اما من نمیدونستم با کدوم اهنگ قرار ه برقصم احسان:اههههه بزار دیگه اون اهنگو خشک شدن اهنگ زده شد     دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم میدونم تو انتخابت اشتباه نکردم دوست دارم همینجوری بگم برات میمیرم بگم عاشقت منم تویی عزیزترینم واسه ی من شیرین حرفات کاش تو دستام بمونه دستات واسه ی من تو بهترینی  کاش همیشه تو قلب من بشینی وای عجب اهنگی همه با هم خوندن   خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو . دلم آرومم تویی با هیجان بچه ها سرعت رقصمو بیشتر کردم تویی یکدونه سر زمین قلب تنهام تو همون هستی که بودی تویه آرزوهام وقتی چشماتو می بینم دل من میلرزه بیا خانومی بکن نزار دلم رو تنها خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو . دلم آرومم تویی هووووووووووووووی صدای ادرین بلند شد حالا نوبت کادو هاست همه به ذوق اومدن کادو ها پس از دیگری باز میشد نوبت کادوی ادرین رسید صدای بچه ها بلند شد:محیا بازش کن یالا یالا یالا بازش کن یالا بازش کننننن جعبه ی کوچکی که ادرین سمتم گرفته بودو باز کردم واااااااااای چه زنجیر قشنگی  ادرین زنجیرو بست دور گردنم صدای ازاده بلند شد:محیا محیا محیااااا؟ _بله _ادرینو ببوس _ادرینو ببو س یالا ادرینووو ببووس دستمو انداختم دور گردن ادرین و گونه شو بوسیدم زیر لب گفت:مرسییی عشقم فرناز که مشغول بریدن کیک بود کیکارو با کمک  ازاده پخش کرد و نشست ادرین گیتارشو دست گرفت _اینم دومین کادوم تقدیم یبه عزیز ترین کس زندگیم گیتارو دست گرفت و شروع کرد به زدن دوست دارم ولی چرا نمیتونم ثابت کنم لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم دوست داشتن منو چرا نمیتونی باور کنی آتیش این عشقو شاید دوس داری خاکستر کنی    شاید میخوای این همه عشق بمونه تو دل خودم دلت میخواد دیگه بهت نگم که عاشقت شدم کاش توی چشمام میدیدی کاشکی اینو میفهمیدی بگو چطور ثابت کنم که تو بهم نفس میدی یه راهی پیش روم بذار یه کم بهم فرصت بده برای عاشق‌ تر شدن خودت بهم جرات بده یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی تابت بشه من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه    طاقت بیار اینا همش یه خواهش برای داشتن تو یه کمی طاقت بیار دوست دارم میدونم میرسه یه روزی که تو منو بخوای بیا یه گوشه از دلت برام یه جایی بزار واسه همین یه بار یه کمی طاقت بیار   یه راهی پیش روم بذار یه کم بهم فرصت بده برای عاشق‌ تر شدن خودت بهم جرات بده یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی‌ تابت بشه من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه زل زده بودم بهش چشاش گویای خیلی حرفا بود با تموم شدن اهنگ  نگام کرد و زمزمه کرد شاید بهت ثابت بشه صدای جیغ بلند شد  احسان رو کرد به بچه ها :عزیزان همگی خسته نباشید ساعت ۱۲ هستش و این بنده ی حقیر صبح زود باید بیدار شوم شما  هم کم کم رفع زحمت کنین این دو گل برنامه ها دارن امشب رو بهششش گفتممم:ااااااااااا درد لوووس همه زدن زیر خنده اما به تبعیت از احسان کم کم خونه خلوت شد و همه رفتند   به سمت اتاق خوابم رفتم ولباسمو عوض کردم در اتاقو بستم و روی تخت دراز  کشیدم عجب شبی بوود ادرین میپرستمت با سرعت از جا بلند شدم ساعت ۷٫۳۰ بود سریع صبونه رو اماده کردم  و رفتم سمت اتاق ادرین درو باز کردم پیرهن تنشش نبود و روی تخت دو نفره تهنا به خواب رفته بود با دست تکونش دادم ادرین؟ادرییین؟ _هووم؟ _پاااشو تنبل خان پاششو چشاشو اروم بز کرد و زل زد بهم _چه عجب شما هوس کردی شویت را از خواب یدار کنی بانو؟ _ااااا پاشو خودتو لوس نکن ببین خونه چه وضعیه _اهان اینو بگو.مشترک مورد نظررر………. پریدم وسط حرفش و داد زدم:ادرررررررررررررررررررین! دستاشو برد بالا خیلی خب توام اعصاب نداری ها الان میام از اتاق رفتم بیرون و پشت میز نشستم با اومدن ادرین بلند شدم و براش چایی ریختنم اومد روبه روم نشست _خب چه عجب؟ _ادرینن؟ _جانم _خسته شدم _چته ؟ _هییچییی _صبونه تو بخور _سیر شدم برم یه جارو بکشم بلند شدم و مشغول کشیدن جارو شدم امروز استاد گیتار میومد و جلسه س دوم ب گزار میشد ادرین حاضر شد و خدافظی کرد برگشت سمتم:راستی؟ _جانم _شب خونه ی ازاده اینا دعوتیم _باشه باشه _خدافظ _خدافظ ادرین رفت هر لحظه منتظر اومدن استاد شدم صدای زنگ در بلند شد با دیدنش درو باز کردم و تو راه پله ها منتظر شدم _سلام استاد _سلام _بفرمایید استاد داخل شد و روی کاناپه نشست گیتیرو اوردم وچییزاایی که اون روز گفته بودو بهش توضیح دادم استاد لبخندی زد و ادامه داد وقتی به سیمهای گیتار به صورت متوالی ضربه می زنی متوجه میشی که صدای سیمها از نظر زیر و بمی فرق میکنه پس هر کدوم از سیمها روی یک نت کوک شده. کوک سیمهای گیتار به ترتیب از سیم ۶ به ۱(از بالا به پایین) ٫ می٫لا٫ر٫سل٫سی٫می هست. *هر فرت رو روی گیتار طوری طراحی شده که صداش با فرت بعد یا قبلش ۵/۰ پرده فرق میکنه. بنا بر این وقتی ما به سیم آزاد ۶ ضربه میزنیم صدای (می) میده و وقتی انگشتمون رو روی فرت اول میذاریم صدا ۵/۰ پرده از نت می زیر تر میشه یعنی میشه نت (فا) چون نت بعدیه می فا هست که از می ۵/۰ پرده زیر تره.  حالا میخواهیم نت بعدیمون یعنی نت سل رو بزنیم٫ چون نت سل ۱ پرده از فا زیر تره و هر فرت ۵/۰ پرده صدا رو تغییر میده پس باید ۲ تا فرت از فا بیایم جلوتر( یعنی فرت ۳ صدای سل میده) ٫ نت بعدی لا هست که ۱ پرده با سل اختلاف داره پس ۲ تا فرت جلو مایم(فرت ۵)٫ نت بعدی سی که ۱ پرده فاصله داره باز ۲ فرت جلو میاییم٫(فرت ۷) نت بعدی دو که با سی ۵/۰ پرده فاصله داره پس این بار ۱ فرت جلو میاییم(فرت ۸) ٫ نت بعدی ر که ۱ پرده فاصله داره باز ۲ فرت جلو میاییم(فرت۱۰) و نت بعدی می  که پ پرده فاصله داره و ۲ فرت جلو میاییم( فرت ۱۲). دستمو کشیدم رو تارای گیتار که داش در اومد استاد:اااااا ز نت می سی ۶ دوباره شروع به زدن می کنیم  که سیم آزاد میشه و نت بعدی فا میشه که با انگشت ۱ میزنیمش٫ نت بعدی سل که روی فرت ۳ قرار داره و با انگشت ۳ میزنیمش٫ نت بعدی لا هست که روی فرت ۵ قرار داره و انگشت ما به تون نمیرسه ٫احتاج نیست دستمون رو به سمت جلو حرکت بدیم چون دقیقاً  سیم آزاد پایینی یعنی سیم ۵ رو هم صدا با همین لا کوک کردن٫ یعنی به صدا در آوردن نت لا بجای اینکه فرت ۵ سیم۶ رو بزنیم سیم آزاد ۵ رو میزنیم.    حالا نت بعدی یعنی سی رو از سیم ۵ میزنیم٫ چون سی با لا ۱ پرده اختلاف داره پس باید ۲ فرت جلو بیاییم یعنی فرت ۲ به همین صورت نت ها رو ادامه میدیم٫ دو فرت ۳ ٫ ر فرت ۵ که باز با سیم آزاد پایین هم صداست ٫ و باز ادامهء نت ها روی سیم پایین و الی آخر…و………….. _بله استاد _خیلی خب اینلا درسای اولیه ست خوب به خاطر داشته باش از جلسه ی بعدی زدنو شروع میکنیم _خسته نباشید استاد شربت روی میزو سر کشید و برای رفتن حاضر شد _ممنونم لطف کردید _خواهش میکنم خدافظ و رفت. اواخر اسفند ماه بود و کم کم به سال نو نزدیک میشدیم با صدای زنگ در به  خودم اومدم خرد کردن پیازارو رها کردم و دستامو شستمو به سمت ایفون رفتم .با دیدن تصویرشاهین به خودم اومدم.این کی از المان اومده؟ایفونو برداشتم _بله؟ _باز کن دختر عمو مونده بودم چیکار کنم هر موقع ممکن بود ادرین برسه و اگه مارو ببینه چه فکری میکنه؟ با دو دلی درو زدم و به سمت اتاقم به راه افتادم یه لباس پوشونده تنم کردم و یه شال روی سرم انداختم با زنگ در به سمت در رفتم و درو باز کردم و دوتا دستامو کناره های در گذاشتم _سلام _لبخندی زورکی زدم و گفتم:سلام _نمیخوای تعارفم کنی؟ _از جلو در رفتم کنار و داخل شد قلبم تند میزد خودشو رو مبل رها کرد و پوزخندی زد:هه خونه قشنگی واست ساخته؟ _بس کن شاهین _جونم انگار خیلی بهت خوش گذشته عشششششششقم _خفه شو خفه شو شاهیننن میدونی اگه ادرین بفهمه اومدی اینجا چیکار میکنه؟ _اون موقع دیگه کار از کار گذشته عشششقم؟چرا عروسیت دعوتم نکردیییییی؟داد زد و با یه حرکت بلند شد:اشغااااااااااال تولد تنها عشششقمم نمیتونم بیام؟ با نزدیک شدنش یه قدم رفتم عقب چشاش خمار بود و بوی گند الکل میداد نزدیک تر میشد ومن عقب تر نگاش مثل اون وقتی بود که ادرین از زیر دستاش نجاتم داد یه نگاه به ساعت کردم ۹٫۳۰ شب بود برگشتم وبا دو به سمت در اتاقم رفتم اما بی فایده بود شالمو کشید و شالم رها شد موهامو تو چنگش گرفت صدام بند شد:ایی اییی موهام ولم کنن _ولت کنم چی یمیگی تو بهم خیانت کردی من دوست داشتم حالش خوب نبود هولم داد تو اتاق افتادم زمین با یه خیز اومد سمتم و موهامو دوباره کشید اینبار می