عروسی می کند امشب

دلـم می خواست تــا آن مــاه بــانــو در بــرم باشـد

نــه یک روزی فقــط نـامش بـه روی دختـرم باشـد

چنــان بودم گرفتــارش کــه می ترسیــدم از آن دم

که بی او مرگ چون آید ، کــه جان دیگرم باشد ؟

مرا با خویش بود عهدی کــه حتی سر دهم ، هـرگز

مبــادا هیــچ کس جــز آن پــری رو همســرم باشد

عروسی می کند امشب ، همان یاری که من هر شب

دعـاهـــا کــرده بــودم تـــا عـروس مـــادرم بـاشـد

فلک او را گرفت از من ، نمی دانم کــه بعـد از این

درون آسمـــان دل ، کــه تنهـــا اختـــرم بـاشـد ؟!

از او غیــر از غــزل هایـم ، نمی دانـد کسـی چیزی

چنیــن تقدیــر شـد جــایش فقـط در دفتــرم باشـد

سلامـم را تــو ای بـانــو ، رســان دامـــاد را ، امــا !

بگـــو فــــردا مبــــادا در کنــــار پیکـــرم بـاشــد

غــزل های مــرا یک روز خواهد خوانــد فرزندت

یقیـن دارم کــه روزی دختــرت عاشـق ترم بـاشـد

خداحافظ ، تــو ای مهتــابِ اشعارِ معین ، زین پس

بیــا ســوی مــزارم تــا کمــی بــال و پـرم بــاشــد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *