کبوتر نامه بر و کبوتر هرزه

دو تا کبوتر همسایه بودند که یکی اسمش  نامه بر  و یکی اسمش  هرزه  بود . یک روز کبوتر هرزه گفت : من هم امروز همراه تو به سفر می آیم .
نامه بر گفت : نه ، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی توانی با من همراهی کنی . می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلـایی بر سرت بیاید و من هم بدنام شوم .
هرزه گفت : ولی اگر راستش را بخواهی من صد تا کبوتر جلد را هم به شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم . من بیش از تو با مردم جورواجور زندگی کرده م ، من همه پشت بام ها ، همه سوراخ سنبه ها ، همه کبوتر خان ها ، همه باغ ها و دشت ها را می شناسم و خیلی از تو زرنگترم . وقتی گفتم می خواهم به سفر بیایم یعنی که من از هیچ چیز نمی ترسم .


نامه بر گفت : همین نترسیدن خودش عیب است . البته ترس زیادی مایه ناکامی است ولی خیره سری هم خطر دارد . همه کسانی که گرفتار دردسر و بدبختی می شوند از خیره سری آنهاست که خیال می کنند زرنگتر از دیگرانند و آنقدر بلهوسی می کنند که بدبخت می شوند .
هرزه گفت :  نخیر ، شما خیالتان راحت باشد . من حواسم جمع است ، و همیشه می فهمم که چه باید کرد و چه نباید کرد .
نامه بر گفت : بسیار خوب ، پس آماده باش . باید آب و دانه ات را در خانه بخوری و حالـا که همراه من هستی در میان راه با هیچ غریبه ای خوش و بش نکنی .
گفت : قبول دارم  . همراه شدند و از پشت بام ها و کبوتر خان ها و کبوتر ها گذشتند ، از شهر گذشتند و از باغ گذشتند و از کشتزار گذشتند و به صحرا رسیدند و رفتند و رفتند تا یک جایی که در میان زمین های پست و بلندی چند تا درخت خشک بود و هرزه گفت خوب است چند دقیقه روی این درخت بنشینیم و خستگی در کنیم .
نامه بر گفت :  کارمان دیر می شود ولی اگر خیلی خسته شده ای مانعی ندارد .
نشستند روی درخت و به هر طرف نگاه می کردند .

هرزه قدری دورتر را نشان داد و گفت :  آنجا را می بینی ؟ سبزه است و دانه است ، بیا برویم بخوریم .
نامه بر گفت :  می بینم ، سبزه هست و دانه هست ولی دام هم هست .
هرزه گفت :  تو خیلی ترسو هستی ، یک چیزی شنیده ای که در میان سبزه دانه می پاشند و دام می گذارند ولی این دلیل نمی شود که همه جا دام باشد .
نامه بر گفت :  نه ، من ترسو نیستم ولی عقل دارم و می فهمم که توی این بیابان کویر سوخته که همیشه باد گرم می آید سبزه نمی روید و دانه پیدا نمی شود . اینها را یک صیاد ریخته تا مرغ های بلهوس را به دام بیندازد .
هرزه گفت :  خوب ، شاید خداوند قدرت نمایی کرده و در میان کویر سبزه درآورده باشد .
نامه بر گفت : تو که سبزه و دانه را می بینی درست نگاه کن ، آن مرد را هم که با کلاه علفی در کنار تپه نشسته ببین . فکر نمی کنی که این آدم آنجا چکار دارد ؟
هرزه گفت :  خوب ، شاید به سفر می رفته و مثل ما خسته شده و کمی نشسته تا خستگی درکند .
نامه بر گفت :  پس چرا گاهی کلـاهش را با دست می گیرد و این طرف و آن طرف در سبزه و در بیابان نگاه می کند ؟
هرزه گفت :  خوب ، شاید کلـاهش را می گیرد که باد نبرد و در بیابان نگاه می کند تا بلکه کسی را پیدا کند و رفیق سفر داشته باشد .
نامه بر گفت :  بر فرض که همه اینها آن طور باشد که تو می گویی ولی آن نخ ها را نمی بینی که بالـای سبزه تکان می خورد ؟ حتما این نخ دام است .
هرزه گفت :  شاید باد این نخ ها را آورده و اینجا به سبزه ها گیر کرده .
نامه بر گفت :  بسیار خوب اگر همه اینها درست باشد فکر نمی کنی در این صحرای دور از آب و آبادانی آن یک مشت دانه از کجا آمده ؟
هرزه گفت :  ممکن است دانه های پارسالی همین سبزه ها باشد یا شترداری از اینجا گذشته باشد و از بارش ریخته باشد . اصلن تو وسواس داری و همه چیز را بد معنی می کنی .

مرغ اگر اینقدر ترسو باشد که هیچ وقت دانه گیرش نمی آید .
نامه بر گفت :  به نظرم شیطان دارد تو را وسوسه می کند که به هوای دانه خوردن بروی و به دام بیفتی . آخر عزیز من ، جان من ، کبوتر هوشیار باید خودش این اندازه بفهمد که همه این چیزها بیخودی در این بیابان با هم جمع نشده : آن آدم کلـاه علفی ، آن سبزه که ناگهان در میان صحرای خشک پیدا شده ، آن نخ ها ، آن یک مشت دانه که زیر آن ریخته . همه اینها نشان می دهد که دام گذاشته اند تا پرنده شکار کنند . تو چرا اینقدر خیره سری که می خواهی به هوای شکم چرانی خودت را گرفتار کنی .


هرزه قدری ترسید و با خود فکر کرد :  بله ، ممکن است که دامی هم در کار باشد ولی چه بسیارند مرغ هایی که می روند دانه ها را از زیر دام می خوردند و در می روند و به دام نمی افتند ، چه بسیار است دام هایی که پوسیده است و مرغ آن را پاره می کند ، چه بسیارند صیاد هایی که وقتی به آنها التماس کنی دلشان بسوزد و آزادت کنند ، و چه بسیار است اتفاق های ناگهانی که بلـایی بر سر صیاد بیاورند . مثلاً ممکن است صیاد ناگهان غش کند و بیفتد و من بتوانم فرار کنم .


هرزه این فکرها را کرد و گفت :  می دانی چیست ؟ من گرسنه ام و می خواهم بروم این دانه ها را بخورم ، هیچ هم معلوم نیست که خطری داشته باشد . می روم ببینم اگر خطر داشت برمی گردم ، تو همینجا صبر کن تا من بیایم .
نامه بر گفت :  من از طمع کاری تو می ترسم . تو آخر خودت را گرفتار می کنی . بیا و حرف مرا بشنو و از این آزمایش صرف نظر کن .


هرزه گفت : تو چه کار داری ، تو ضامن من نیستی ، من هم وکیل و قیم لـازم ندارم . من می روم اگر آمدم که با هم می رویم ، اگر هم گیر افتادم تو برو دنبال کارت ، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات بدهم .
نامه بر گفت : خیلی متاسفم که نصیحت مرا نمی شنوی .
هرزه گفت :  بیخود متاسفی ، نصیحت هم به خودت بکن که اینقدر دست و پا چلفتی و بی عرضه ای ، می روی برای مردم نامه می بری و خودت از دانه ای که در صحرای خدا ریخته است استفاده نمی کنی .
هرزه این را گفت و رفت به سراغ دانه ها . وقتی رسید دید ، بله یک مشت نخ و میخ و سیخ و این چیزها هست و قدری سبزه و قدری دانه گندم .
از نخ پرسید  تو چی هستی ؟  نخ گفت :  من بنده ای از بندگان خدا هستم و از بس عبادت می کنم اینطور لـاغر شده ام . پرسید  این میخ و سیخ چیست ؟  گفت :  هیچی خودم را به آن بسته ام که باد مرا نبرد .  پرسید  این سبزه ها از کجا آمده ؟  گفت  آنها را کاشته ام تا دانه بیاورد و مرغ ها بخورند و مرا دعا کنند .
هرزه گفت :  بسیار خوب ، من هم ترا دعا می کنم .  رفت جلو و شروع کرد به دانه خوردن . اما هنوز چند دانه از حلقش پایین نرفته بود که دام بهم پیچید و او را گرفتار کرد . صیاد هم پیش آمد که او را بگیرد .


هرزه گفت :  ای صید . من نفهمیدم و نصیحت دوست خود را نشنیدم و به هوای دانه گرفتار شدم . حالـا تو بیا و محض رضای خدا به من رحم کن و آزادم کن .
صیاد گفت :  این حرف ها را همه می زنند . کدام مرغی است که فهمیده و دانه به دام بیفتد ؟ اما من صیادم و کارم گرفتن مرغ است . تو که می خواستی آزاد باشی خوب بود از اول خودت به خودت رحم می کردی و وقتی سبزه و دانه را دیدی فکر عاقبتش را هم می کردی . آن رفیقت را ببین که بالـای درخت نشسته است ، او هم دانه ها را دیده بود ولی او مثل تو هرزه نبود …
نامه بر وقتی از برگشتن هرزه ناامید شد پر زد و رفت که نامه اش را برساند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.